دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۸۶۸

فیض کاشانی
با تو شدم آشنا وز دو جهان اجنبی چون تو شدی یار من شد دل و جان اجنبی
خواست ز تو دم زند ناطقه ام بسته شد گفت عیان غیور هست بیان اجنبی
یاد تو چون می کنم میروم از خویشتن آمد چون آشنا شد ز میان اجنبی
نام تو پنهان برم سامعه بیگانه است چون بزبان آورم هست زبان اجنبی
چون بخیال آئیم بی خود گردم که چه گوید هریک ز ما هست فلان اجنبی
از سر کویت نشان خواستم از محرمی گفت در آنجا که او است هست نشان اجنبی
در طلبم در بدر آنکه بپرسم خبر آنکه خبردار نیست بی خبران اجنبی
در حرم کبریا کس ننهادست پا هست زمان دم مزن هست مکان اجنبی
دید مرا جان فشان گشته بداغش نشان گفت که فیض آشناست مدعیان اجنبی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل در فضای عرفانی و با محوریتِ مفهومِ «فنا» و «توحیدِ شهودی» سروده شده است. شاعر با تکیه بر تجربه شخصی خود، بیان می‌کند که چگونه انس با حضرت دوست، موجب بیگانگی و جداییِ سالک از تمام تعلقات دنیوی و اخروی می‌شود. در این فضایِ معنوی، هر چه غیر از محبوب است، غریبه و ناچیز شمرده می‌شود.

مضمونِ اصلی، ناتوانیِ زبان و عقلِ بشری در توصیف ساحتِ بی‌پایانِ الهی است. شاعر تأکید دارد که به دلیلِ غیرتِ الهی و عظمتِ حریم کبریایی، هرگونه اشاره، نشان، کلام یا تفکرِ مادی درباره آن حقیقت، نوعی بیگانگی است. در نهایت، تنها کسی «آشنا» و محرمِ اسرار است که با جان‌فشانی، داغِ عشق را بر دل داشته باشد.

معنای روان

با تو شدم آشنا وز دو جهان اجنبی چون تو شدی یار من شد دل و جان اجنبی

از آن لحظه که با تو آشنا شدم، نسبت به هر دو جهان (دنیا و آخرت) احساس بیگانگی می‌کنم؛ چرا که وقتی تو یار و همدم من شدی، دل و جانم با تمامِ داشته‌های این جهان غریبه شد.

نکته ادبی: تکرارِ واژه «اجنبی» در پایانِ هر دو مصرع، نوعی تکرارِ تأکیدی برای نشان دادنِ عمقِ دوری از غیر است.

خواست ز تو دم زند ناطقه ام بسته شد گفت عیان غیور هست بیان اجنبی

خواستم از تو سخن بگویم اما زبانم از کار افتاد و نتوانستم؛ زیرا فهمیدم که آن حقیقتِ بی‌همتا، غیرت‌ورز است و هرگونه بیان و وصفِ کلامی، در برابرِ عظمتِ او، امری بیگانه و ناپسند است.

نکته ادبی: «ناطقه‌» در اینجا به معنایِ قوه بیان و زبانِ گویایِ شاعر است که در برابرِ شکوهِ معشوق در بند می‌شود.

یاد تو چون می کنم میروم از خویشتن آمد چون آشنا شد ز میان اجنبی

هرگاه به یاد تو می‌افتم، از خودِ خویش خارج می‌شوم و خویشتن را فراموش می‌کنم. در این مقام، حضورِ «آشنا» (محبوب)، موجبِ حذفِ کاملِ بیگانگان از صحنه دل می‌شود.

نکته ادبی: «رفتن از خویشتن» کنایه از فنا و محو شدنِ منِ انسانی در حضورِ معشوقِ ازلی است.

نام تو پنهان برم سامعه بیگانه است چون بزبان آورم هست زبان اجنبی

نامِ تو را پنهانی بر زبان می‌آورم اما گوشِ شنونده با آن بیگانه است؛ حتی وقتی آن را آشکارا به زبان می‌آورم، گویی خودِ زبان هم برای درکِ آن حقیقت، بیگانه و ناتوان است.

نکته ادبی: شاعر به محدودیتِ ظرفِ واژگان برای بیانِ مظروفِ متعالی اشاره دارد.

چون بخیال آئیم بی خود گردم که چه گوید هریک ز ما هست فلان اجنبی

وقتی به خیالِ تو و وصلِ تو می‌پردازم، چنان از خود بی‌خود می‌شوم که حیران می‌مانم. در این ساحت، گویی ما (عاشق و معشوق) به یکدیگر می‌گوییم که هر کدام از ما برای دیگری بیگانه هستیم.

نکته ادبی: ایهام در ضمیرِ «ما» که اشاره به حلولِ عاشق در معشوق دارد.

از سر کویت نشان خواستم از محرمی گفت در آنجا که او است هست نشان اجنبی

از کسی که اهلِ دل و محرمِ اسرار بود، نشانی از کوی تو خواستم. پاسخ داد در آن ساحتِ بی‌کرانی که او حضور دارد، هرگونه نشان و علامتی، غریبه و غیرِ حقیقی است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه ذاتِ الهی «بی‌نشان» است و هرچه به عنوانِ نشانه شناخته می‌شود، در برابرِ او بیگانه است.

در طلبم در بدر آنکه بپرسم خبر آنکه خبردار نیست بی خبران اجنبی

در طلبِ تو خانه به خانه می‌گردم تا خبری از تو به دست آورم؛ اما دریافتم که آنان که از تو بی‌خبرند و در غفلت به سر می‌برند، بیگانگانِ واقعی هستند.

نکته ادبی: تقابلِ معنایی میانِ «در طلب بودن» (آشنایی) و «بی‌خبر بودن» (بیگانگی).

در حرم کبریا کس ننهادست پا هست زمان دم مزن هست مکان اجنبی

هیچ‌کس نتوانسته است به حریمِ کبریایی و شکوهِ مطلقِ حق قدم بگذارد. دم فرو بند و خاموش باش، زیرا در ساحتِ حضورِ او، حتی مفهومِ زمان و مکان نیز بیگانه است.

نکته ادبی: «حرمِ کبریا» استعاره از مقامِ قربِ الهی است که دسترسیِ عقلِ جزئی به آن ناممکن است.

دید مرا جان فشان گشته بداغش نشان گفت که فیض آشناست مدعیان اجنبی

او مرا دید که در راهِ عشقش جان‌فشانی کرده و با داغِ محبتش نشان‌دار شده‌ام. پس تأیید کرد که تنها «فیض» (شاعر) آشنایِ حقیقی است و دیگر مدعیان، بیگانه‌اند.

نکته ادبی: استفاده از «داغ» کنایه از اثرِ عشقِ الهی بر جانِ عاشق است که او را متمایز می‌کند.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) آشنا و اجنبی

استفاده مکرر از این دو واژه در جای‌جایِ غزل برای برجسته‌سازیِ تقابلِ میانِ ساحتِ عشق و ساحتِ دنیوی.

کنایه رفتن از خویشتن

اشاره به حالتِ فنا و از دست دادنِ خودآگاهی در برابرِ تجلیاتِ الهی.

ایهام ناطقه‌

می‌تواند به معنایِ زبانِ فیزیکی و هم به معنایِ عقلِ ناطق (روحِ انسانی) باشد که هر دو در برابرِ عشق ناتوان‌اند.

استعاره حرم کبریا

اشاره به حریمِ مطلقِ الهی که دسترسیِ به آن از طریقِ ابزارِ مادی غیرممکن است.