دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۸۶۷

فیض کاشانی
بماندم چیز و کس را انت حسبی براندم خار و خس را انت حسبی
پر و بالی گشادم در هوایت شکستم این قفس را انت حسبی
ترا خواهم ترا خواهم بجز تو نخواهم هیچکس را انت حسبی
همین خواهم که حیران تو باشم نه بینم پیش و پس را انت حسبی
درون دل نمیدانم چه غوغاست نخواهم این جرس را انت حسبی
درون سر نمیدانم چه سوداست نخواهم بوالهوس را انت حسبی
نفس بی یاد تو گر میزند فیض نخواهم آن نفس را انت حسبی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات نمایانگرِ اوجِ توحید و یگانه‌پرستی در عرفان اسلامی است که شاعر در آن با بیانی صریح و عاشقانه، دل از تمامی تعلقاتِ دنیوی و غیرِ خدایی برمی‌کند. فضا، فضایِ شوریدگی و رهایی از بندهایِ مادی است؛ جایی که تنها تکیه‌گاهِ انسان، ذاتِ حق تعالی است و بس.

تکرارِ عبارتِ «انت حَسْبی» (تو مرا کافی هستی) در پایانِ هر بیت، همچون یک ذکرِ مدام، تأکید بر استغنایِ عاشق از غیرِ معشوق است. در این اثر، شاعر با نفیِ خویش و دور ریختنِ تمامیِ دلبستگی‌ها، می‌کوشد تا به مقامِ فناء فی الله و حیرتِ عارفانه دست یابد.

معنای روان

بماندم چیز و کس را انت حسبی براندم خار و خس را انت حسبی

من تمامیِ موجودات و کسان را رها کردم و از خود دور ساختم، چرا که تو برای من کافی هستی؛ تمامیِ دلبستگی‌هایِ بی‌ارزش و خارهایِ بیابانِ زندگی را از سرِ راهِ خود کنار زدم.

نکته ادبی: بماندم در اینجا به معنای ترک کردن و واگذاشتن است. خار و خس استعاره از اشیاء و امور بی ارزش دنیوی است.

پر و بالی گشادم در هوایت شکستم این قفس را انت حسبی

در هوایِ عشقِ تو بال گشودم و به پرواز درآمدم و قفسِ این تن و وابستگی‌هایِ دنیوی را شکستم؛ چرا که جز تو نیازی ندارم.

نکته ادبی: هوا در اینجا به معنای عشق و میل باطنی است. قفس نماد حبسِ روح در عالم ماده است.

ترا خواهم ترا خواهم بجز تو نخواهم هیچکس را انت حسبی

من تنها تو را می‌طلبم و خواستارِ تو هستم و به غیر از وجودِ تو، هیچ‌کسِ دیگری را نمی‌خواهم.

نکته ادبی: تکرار واژه ترا خواهم برای تاکید بر انحصارِ معشوق در کانون توجه عاشق است.

همین خواهم که حیران تو باشم نه بینم پیش و پس را انت حسبی

تنها آرزویِ من این است که در برابرِ شکوهِ تو حیران و سرگشته باشم، به‌گونه‌ای که دیگر پیش و پسِ زندگی و گذشتِ زمان را نبینم.

نکته ادبی: پیش و پس کنایه از زمان و تعلّقات دنیوی و دغدغه‌های مربوط به آینده و گذشته است که مانعِ رسیدن به حال می‌شود.

درون دل نمیدانم چه غوغاست نخواهم این جرس را انت حسبی

در دلِ من غوغایی برپاست که نمی‌دانم چیست؛ من از این زنگِ کاروان که نمادِ رفت و آمد و تعلقاتِ دنیوی است، بیزارم و تنها تو را می‌خواهم.

نکته ادبی: جرس (زنگ) در ادبیات عرفانی نمادِ خبرِ حرکت و وابستگی به عالمِ خاکی است.

درون سر نمیدانم چه سوداست نخواهم بوالهوس را انت حسبی

در ذهن و اندیشه‌ام آشوبی است که سرِ درآوردن از آن ممکن نیست؛ من با افرادِ هوس‌باز و سبک‌مغز میانه‌ای ندارم و فقط تو برایم کافی هستی.

نکته ادبی: بوالهوس به کسی گفته می‌شود که در پیِ هوس‌هایِ زودگذر است و از حق دور مانده است.

نفس بی یاد تو گر میزند فیض نخواهم آن نفس را انت حسبی

اگر هر نفسی که می‌کشم آمیخته به یادِ تو نباشد، آن نفس را نمی‌خواهم و بی‌ارزش می‌دانم؛ زیرا تو برای من کفایت می‌کنی.

نکته ادبی: فیض در اینجا به معنایِ بهره‌مندی و زنده بودن است. شاعر نَفَسِ بدونِ یادِ خدا را مرگِ معنوی می‌داند.

آرایه‌های ادبی

تکرار (ردیف) انت حسبی

استفاده از ذکرِ عربی به عنوان ردیف برای القایِ حسِ استغنا و اتکا به خداوند.

استعاره قفس

تمثیلی برای عالمِ ماده و جسم که مانعِ پروازِ روح به سویِ ملکوت است.

استعاره خار و خس

نمادِ تعلقاتِ دنیویِ بی‌ارزش و ناچیز که باید از مسیرِ سلوک کنار بروند.

نماد جرس

اشاره به هیاهویِ کاروانِ دنیا و تعلقاتِ برون‌زا که موجبِ آشفتگیِ دلِ عاشق می‌شود.