دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۸۵۵

فیض کاشانی
از دست شد ز شوقت دستی بر این دلم نه بر باد رفت خاکم پائی بر این گلم نه
محصول عمر خود را در کار خویش کردم یک پرتو از جمالت در کار و حاصلم نه
از پیچ و تاب زلفت بس تیره روز گارم گرد سرت از آن روی شمع مقابلم نه
از فیض یکه آهی شد قابل نگاهی منت بیک نگاهی بر جان قابلم نه
زان چابکان که دایم مستغرق وصالند برق عنایتی خوش بر جان کاهلم نه
بد را به نیک بخشند چون نیکوان مرا نیز از خاک تیره بر گیر در صدر منزلم نه
قومی شکوه دارند صبری چه کوه دارند یکذره صبر از ایشان بستان و در دلم نه
گم گشت در رهش دل شد کار فیض مشکل بوی صبا ز زلفش در راه مشکلم نه
این شد جواب آن نظم از گفتهای ملا ای پاک از آب وا ز گل پای در اینگلم نه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از سوز و گداز عاشقانه‌ای است که در آن شاعر با زبانی فروتنانه، خود را در برابر عظمت محبوب، ناچیز و گرفتار در بندِ تن و خاک می‌بیند. درون‌مایه اصلی اثر، التماس برای عنایت و نگاهی است که می‌تواند غبارِ تیرگی را از جانِ خسته و سرگردانِ عاشق بزداید.

شاعر با بیانی که آمیخته به حسرتِ عمرِ رفته است، از ناتوانی خویش در مسیرِ عشق سخن می‌گوید و خواستارِ پیوند با ساحتِ والای معشوق است. در این مسیر، او خود را تشنه‌ی قطره‌ای صبر و پرتوی از جمالِ محبوب می‌داند تا بتواند از این راهِ دشوار و گمراه‌کننده به سلامت عبور کند.

معنای روان

از دست شد ز شوقت دستی بر این دلم نه بر باد رفت خاکم پائی بر این گلم نه

به خاطر شوقِ دیدار تو، قلبم از دست رفته است و بی‌اختیار شده‌ام، پس دستِ نوازشی بر آن بکش؛ من همچون خاکی ناچیز بر باد رفته‌ام، قدمی بر این خاکِ افتاده بگذار.

نکته ادبی: از دست شدن کنایه از بی‌اختیار شدن و بی‌قراری است.

محصول عمر خود را در کار خویش کردم یک پرتو از جمالت در کار و حاصلم نه

تمام حاصل عمرم را صرفِ کارهای بیهوده خود کردم و در نهایت، بهره‌ای از نورِ جمالِ تو در کار و دستاوردهایم وجود ندارد.

نکته ادبی: پرتو در اینجا نماد هدایت و نورِ معرفتِ الهی است.

از پیچ و تاب زلفت بس تیره روز گارم گرد سرت از آن روی شمع مقابلم نه

به خاطر پیچیدگی‌ها و رمز و رازِ زلفِ تو، روزگارم بسیار تیره و تار شده است؛ پس من را همچون شمعی در برابر خود قرار ده تا در حریمِ تو بسوزم و روشن شوم.

نکته ادبی: تیره روزگار کنایه از سرگشتگی و گرفتاری در پیچیدگی‌های عشق است.

از فیض یکه آهی شد قابل نگاهی منت بیک نگاهی بر جان قابلم نه

از برکتِ یک آهِ صادقانه، کسی شایسته‌ی نگاهِ تو شد؛ پس بر جانِ من که اکنون آمادگی یافته است، منت بگذار و با یک نگاه مرا دریاب.

نکته ادبی: قابل به معنای شایسته و مستعدِ پذیرش فیض است.

زان چابکان که دایم مستغرق وصالند برق عنایتی خوش بر جان کاهلم نه

برخی عاشقانِ چالاک و تندرو، همیشه در وصالِ تو غرق هستند؛ ای کاش برقِ عنایتِ تو بر جانِ تنبل و کاهلِ من نیز می‌تابید.

نکته ادبی: مستغرق وصال استعاره از وحدتِ کامل با معشوق است.

بد را به نیک بخشند چون نیکوان مرا نیز از خاک تیره بر گیر در صدر منزلم نه

انسان‌های نیک‌سیرت، بدی‌ها را با نیکی پاسخ می‌دهند؛ تو نیز مرا که بنده‌ی گناهکارم، از این خاکِ تیره برگیر و در جایگاهِ والای قربِ خود جای ده.

نکته ادبی: صدر منزل نماد والاترین مقام و قرب است.

قومی شکوه دارند صبری چه کوه دارند یکذره صبر از ایشان بستان و در دلم نه

گروهی از عاشقان، صبر و شکیباییِ کوه‌گونه دارند؛ پس ذره‌ای از آن صبر را از آنان بستان و در دلِ بی‌قرارِ من جای ده.

نکته ادبی: صبرِ کوه‌گونه اغراق در توصیفِ استقامتِ عاشقان است.

گم گشت در رهش دل شد کار فیض مشکل بوی صبا ز زلفش در راه مشکلم نه

دل در راهِ عشقِ تو گم شد و کارِ فیض برایم دشوار گشت؛ پس عطرِ خوشِ زلفِ خود را همچون نسیمِ صبا در این راهِ پرمشکل برای راهنمایی‌ام بفرست.

نکته ادبی: بوی صبا اشاره به خبر یا نشانی از جانب معشوق دارد که راهنماست.

این شد جواب آن نظم از گفتهای ملا ای پاک از آب وا ز گل پای در اینگلم نه

این ابیات پاسخی است بر آن سروده‌ها که ملّا سروده است؛ ای که از قیدِ آب و گل (مادیات) پاک و منزهی، دستم را در این گرفتارِ دنیای مادی بگیر.

نکته ادبی: آب و گل کنایه از پیکرِ انسانی و وابستگی‌های مادی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شمع

نماد عاشقِ سوخته‌دلی که مشتاقِ گردیدن به دورِ محبوب است.

تضاد بد را به نیک بخشند

مقابله بدی و نیکی برای نشان دادنِ امید به بخششِ محبوب.

کنایه آب و گل

اشاره به جسمِ خاکی و دنیایی انسان.

مبالغه صبری چه کوه دارند

اغراق در میزانِ شکیباییِ عاشقانِ راستین.