دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۸۵۴

فیض کاشانی
گفتی مرا کن ذکر هو سبحانه سبحانه من از کجا و یاد او سبحانه سبحانه
باید چو ذکر هو کنم در سینه نقش او کنم تا روی دل آنسو کنم سبحانه سبحانه
کی میتوانم ذکر او کی میتوانم فکر او کی میتوانم شکر او سبحانه سبحانه
امرش نبودی گر مرا کی ذکر من بودی روا من از کجا او از کجا سبحانه سبحانه
از پیش من کی میرود از من جدا کی میشود نسیان و یادش چون شود سبحانه سبحانه
خود ذکر اویم سر بسر گرچه ز ذکرم بیخبر وز خود نمیدانم خبر سبحانه سبحانه
ذکرم من و او ذاکر است شکرم من و او شاکر است عینم من و او ناظرم سبحانه سبحانه
هم ذاکر و مذکور او هم شاکر و مشکور او هم ناظر و منظور او سبحانه سبحانه
جان مرا جانان بود جانم تن و او جان بود او کی ز من پنهان بود سبحانه سبحانه
هم جان و هم جانان من هم مایهٔ درمان من سرمایهٔ احسان من سبحانه سبحانه
گه منع و گه احسان کند گه درد و گه درمان کند او هر چه خواهد آن کند سبحانه سبحانه
گاهی ازو گریان شوم گاهی ازو خندان شوم او هرچه خواهد آن شوم سبحانه سبحانه
گه سازدم که سوزدم گه در دم گه دوزدم گه مستیی آموزدم سبحانه سبحانه
جان غرق شد در بحر او دل گم شد اندر های و هو ای فیض بس کن گفتگو سبحانه سبحانه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه به تبیین جایگاه عاشق در برابر معشوق ازلی می‌پردازد و بر پایه اندیشه وحدت وجود بنا شده است. شاعر در آغاز، از ناتوانی خویش در یادکرد خداوند سخن می‌گوید، اما به تدریج به این درک شهودی می‌رسد که تمام هستی، حرکات، اذکار و حتی وجود خود او، جلوه‌ای از تجلیات حضرت حق است. در واقع، همه‌چیز در او خلاصه می‌شود و عاشق تنها آینه‌ای است که معشوق در آن خود را تماشا می‌کند.

فضای حاکم بر این اشعار، سرشار از حیرت، تسلیم و فناست. شاعر با زبانی صمیمانه و در عین حال عمیق، از تضاد میان «منِ» محدود انسانی و «اوِ» نامحدود الهی پرده برمی‌دارد و سرانجام به این نتیجه می‌رسد که در نهایت، تنها «او» باقی است و هرچه هست، جلوه اوست.

معنای روان

گفتی مرا کن ذکر هو سبحانه سبحانه من از کجا و یاد او سبحانه سبحانه

از من خواسته‌ای که تو را به پاکی یاد کنم، اما منِ فانی کجا و یادِ ذاتِ نامتناهی تو کجا؟ این امر برای من بسیار دشوار می‌نماید.

نکته ادبی: سبحانه سبحانه عبارتی عربی به معنای «منزه است او» است که به عنوان تکریم و تسبیح خداوند تکرار شده است.

باید چو ذکر هو کنم در سینه نقش او کنم تا روی دل آنسو کنم سبحانه سبحانه

باید همان‌گونه که ذکرِ تو را می‌گویم، تصویر و نام تو را نیز در عمق جانم نقش زنم تا بتوانم تمام وجودم را به سوی تو معطوف کنم.

نکته ادبی: آنسو در اینجا استعاره از جهتِ حضرت حق و عالم معناست.

کی میتوانم ذکر او کی میتوانم فکر او کی میتوانم شکر او سبحانه سبحانه

چگونه می‌توانم حقِ یاد کردن، اندیشیدن و شکرگزاری تو را به جا آورم؟ در برابر عظمت تو، کارهای من بسیار ناچیز است.

نکته ادبی: تکرارِ کی میتوانم، استفهام انکاری است که بر عجز انسان در برابر درک ذات الهی دلالت دارد.

امرش نبودی گر مرا کی ذکر من بودی روا من از کجا او از کجا سبحانه سبحانه

اگر دستور و اجازه تو نبود، آیا ممکن بود من بتوانم تو را یاد کنم؟ در حقیقت، این تو هستی که این رابطه را میان ما برقرار کرده‌ای وگرنه تفاوت میان من و تو بسیار است.

نکته ادبی: امرش نبودی گر مرا، اشاره به مشیت الهی است که واسطه اتصال بنده به پروردگار است.

از پیش من کی میرود از من جدا کی میشود نسیان و یادش چون شود سبحانه سبحانه

تو که همواره در نزدیکی من حضور داری، چگونه ممکن است از من دور شوی؟ پس چگونه نسیان و یاد تو می‌تواند در من پدیدار شود؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر حضور همیشگی خداوند در همه احوال.

خود ذکر اویم سر بسر گرچه ز ذکرم بیخبر وز خود نمیدانم خبر سبحانه سبحانه

من خودِ یادِ تو هستم، هرچند که در ظاهر از این حقیقتِ عمیق بی‌خبرم و حتی به وجود خودم نیز آگاهیِ حقیقی ندارم.

نکته ادبی: اشاره به وحدت وجود؛ یعنی عاشق چیزی جز انعکاسِ معشوق نیست.

ذکرم من و او ذاکر است شکرم من و او شاکر است عینم من و او ناظرم سبحانه سبحانه

من ذکر می‌گویم، اما در واقع او ذاکر است؛ من شکر می‌گویم، اما او شاکر است؛ من نظاره‌گر هستم، اما او خود ناظر است.

نکته ادبی: عینم به معنای چشم و دیدن است؛ در اینجا دلالت بر این دارد که خداوند چشمِ حقیقت‌بینِ عاشق است.

هم ذاکر و مذکور او هم شاکر و مشکور او هم ناظر و منظور او سبحانه سبحانه

در نهایتِ این سیر، در می‌یابم که هم یادکننده و هم یادشده اوست؛ هم شکرگزار و هم آنکه شکرش به جا آورده شده اوست؛ هم ناظر و هم منظور اوست.

نکته ادبی: استفاده از اشتقاق برای تأکید بر یکتاییِ فاعل و مفعول در هستی.

جان مرا جانان بود جانم تن و او جان بود او کی ز من پنهان بود سبحانه سبحانه

جانِ من در واقع همان جانان (معشوق) است. پیکر من حکمِ جان را دارد و او خودِ جانِ حقیقی است. وقتی او جانِ جانِ من است، چگونه ممکن است از من پنهان بماند؟

نکته ادبی: تمایز میان جان (پیکر/بستر) و جانان (معشوق).

هم جان و هم جانان من هم مایهٔ درمان من سرمایهٔ احسان من سبحانه سبحانه

او هم جانِ من است و هم محبوبِ من، هم وسیله‌ی شفای دردهای من است و هم تمامِ سرمایه و نیکی‌های من.

نکته ادبی: استفاده از مضاف‌الیه (من) برای تبیینِ پیوند وجودی عاشق و معشوق.

گه منع و گه احسان کند گه درد و گه درمان کند او هر چه خواهد آن کند سبحانه سبحانه

گاهی جلوگیر و گاهی بخشنده است، گاهی درد می‌دهد و گاهی درمان می‌کند. او هرگونه که بخواهد و صلاح بداند، همان را انجام می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ فعلِ خداوند (فاعلیت مطلق) که قهر و لطف را توأمان دارد.

گاهی ازو گریان شوم گاهی ازو خندان شوم او هرچه خواهد آن شوم سبحانه سبحانه

گاهی به خاطر دوری از او گریان می‌شوم و گاهی به دلیل وصالش می‌خندم؛ در واقع هر حالی که دارم، اراده‌ی اوست و او مرا به هر شکلی در می‌آورد.

نکته ادبی: تضاد میان گریان و خندان، نمادی از تغییراتِ حالاتِ روحیِ عارف در سیر و سلوک.

گه سازدم که سوزدم گه در دم گه دوزدم گه مستیی آموزدم سبحانه سبحانه

گاه مرا می‌سازد و گاه در آتشِ عشق می‌سوزاند، گاه مرا در خود می‌کشد و گاه پیوند می‌دهد، و گاه مستیِ عشق را به من می‌آموزد.

نکته ادبی: استفاده از افعال متضاد (سازد، سوزدم، دردم، دوزدم) برای نشان دادنِ چگونگیِ تربیتِ عارف توسط خداوند.

جان غرق شد در بحر او دل گم شد اندر های و هو ای فیض بس کن گفتگو سبحانه سبحانه

روح من در دریای بی‌کرانِ وجودِ او غرق شد و دلم در میان این هیاهو و فریادها گم گشت. ای فیض، دیگر سخن گفتن را رها کن و به سکوت برس.

نکته ادبی: تخلص شاعر (فیض) در بیت آخر و فرمان به سکوت، نشانه رسیدن به مقام فنا و سکوتِ عقل در برابرِ تجلیِ عشق است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) ذکرم من و او ذاکر است

شاعر با بیانی متناقض‌نما، فاعل و مفعولِ ذکر را یکی می‌داند که بیانگر وحدت وجود است.

تکرار سبحانه سبحانه

برای تأکید بر تسبیح و تنزیه خداوند و ایجاد موسیقی درونی در شعر استفاده شده است.

جناس اشتقاق ذاکر و مذکور / شاکر و مشکور / ناظر و منظور

استفاده از واژگان هم‌ریشه برای نشان دادن چرخه متصل و واحدِ هستی میان عاشق و معشوق.

ایهام جانم تن و او جان بود

جانِ اول به معنای روح و جانِ دوم به معنای حیات‌بخش و اصلِ وجود است که ایهامی لطیف ایجاد کرده است.