دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۸۳۰

فیض کاشانی
بر آن رخسار تا آن طره طرار افتاده دو عالم را دل از کف رفته دست از کار افتاده
ز لطف بیدریغ خود مرا روزی کن آندولت که بینم چشم خونبارم بر آن رخسار افتاده
روان خواهد روان گردد باستقلاب دیدارت کرامت کن که کار جان بیک دیدار افتاده
بود روزی که بیند چشم خونبار من آن رخسار دو کون از دیدهٔ حق بین من یکبار افتاده
روا گرچه نمیدارد دلی کز عشق رنجور است دل خامم پی درمان درین بازار افتاده
از آن درمان که میگویند عاشق را نمی باشد دلم بو برده در دکان هر عطار افتاده
ندارد گرچه پروای دل زار گرفتاران بامیدی دلم دنبال آن دلدار افتاده
نه من تنها فتادم بی سر و پا در ره عشقش در این ره همچون من بی پا و سر بسیار افتاده
گروهی بی دل ودین مست و بیخود گشته از جامی گروهی بی سر و پا در رهت خمار افتاده
گروهی مست و لایعقل ز کف داده زمام دل گروهی با کمال معرفت هشیار افتاده
گروهی در درون جبه و دستار میرقصند گروهی را ز مستی جبه و دستار افتاده
گروهی در طریق معرفت گم کرده عارف را گروهی قیل و قال آورده در گفتار افتاده
گروهی همچو من گاهی سخن گو گشته از هرجا گهی با خویشتن در حایش و پیکار افتاده
بزن در دامن مردی که کار افتاده باشد دست تو چون خود نیستی ای فیض مرد کار افتاده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیمی است از سرگشتگی جانِ عاشق در برابر جلوه پرشورِ معشوق و حیرتی که در این طریق بر سالک عارض می‌شود. شاعر با زبانی نمادین و سرشار از شور، از بی‌پناهی عاشق در این مسیر پرخطر سخن می‌گوید و ضمن نقدِ تظاهر و ریاکاریِ مدعیانِ دروغین، راهِ رهایی را در پیوند با پیرِ دانا و ره‌یافته می‌داند.

درونمایه اصلی اثر، تقابل میانِ دنیای مادی و جلوه حقیقت است که همگان را به انحای مختلف درگیر خود کرده است؛ برخی در ظاهرِ دین و برخی در مستیِ عرفانی غرق‌اند، اما حقیقتِ این راه جز با همراهیِ پیر و استقامت در این بازارِ پرآشوبِ عشق، حاصل نمی‌شود.

معنای روان

بر آن رخسار تا آن طره طرار افتاده دو عالم را دل از کف رفته دست از کار افتاده

آن زمان که مویِ آراسته و فریبنده معشوق بر چهره‌اش نمایان شد، تمامِ هستی و عالمیان از خود بی‌خود شدند و دیگر هیچ‌کس نتوانست به امور عادی زندگی بپردازد.

نکته ادبی: طره طرار به معنای زلفِ دزدِ دل است و اشاره به قدرتِ ربایشِ زیبایی معشوق دارد.

ز لطف بیدریغ خود مرا روزی کن آندولت که بینم چشم خونبارم بر آن رخسار افتاده

خدایا! از بخششِ بی‌چشم‌داشتِ خود، این دولت و توفیق را نصیبِ من کن که با وجودِ چشمانِ گریان و خونبارم، بتوانم آن چهره‌ی زیبا را ببینم.

نکته ادبی: لطفِ بیدریغ صفتی است برای عطایای الهی که بدون نیاز به استحقاق عاشق، به او می‌رسد.

روان خواهد روان گردد باستقلاب دیدارت کرامت کن که کار جان بیک دیدار افتاده

جانِ من به خاطر اشتیاقِ شدید برای دیدارت، بی‌قرار است و می‌خواهد از کالبد پرواز کند. تو که صاحبِ کرم هستی، عنایتی کن چرا که کارِ جانِ من به جایی رسیده که فقط با یک دیدارِ تو اصلاح می‌شود.

نکته ادبی: استقلاب در اینجا به معنای غلبه‌کردنِ شوق و بیقراری است که سالک را به فنایِ جان می‌کشاند.

بود روزی که بیند چشم خونبار من آن رخسار دو کون از دیدهٔ حق بین من یکبار افتاده

آیا روزی خواهد رسید که چشمانِ گریانِ من آن چهره را ببیند و در آن لحظه، هر دو جهان (دنیا و آخرت) در نظرِ بصیرت‌بینِ من، یکجا ناچیز و محو شود؟

نکته ادبی: دیده حق‌بین، کنایه از چشمِ باطنی و معرفت‌شناختی است که حقیقتِ ناپایداریِ جهان را درک می‌کند.

روا گرچه نمیدارد دلی کز عشق رنجور است دل خامم پی درمان درین بازار افتاده

اگرچه عشق، طبیعتاً طبیبی ندارد و آنکه رنجورِ عشق است نباید به دنبالِ درمان باشد، اما منِ نادان در این بازارِ شلوغِ هستی، به دنبالِ مرهمی برای دردِ عشق می‌گردم.

نکته ادبی: دلِ خام، اصطلاحی است برای سالکی که هنوز پختگیِ لازم در طریقِ عشق و پذیرشِ بلا را به دست نیاورده است.

از آن درمان که میگویند عاشق را نمی باشد دلم بو برده در دکان هر عطار افتاده

اگرچه می‌گویند عشق درمانی ندارد و عاشق نباید طالبِ رهایی از این درد باشد، اما دلِ من از روی نادانی به دکانِ هر عطار و داروفروشی سرک کشیده تا شاید علاجی بیابد.

نکته ادبی: بو بردن در اینجا به معنای جست‌وجوگریِ ناآگاهانه و بیهوده است.

ندارد گرچه پروای دل زار گرفتاران بامیدی دلم دنبال آن دلدار افتاده

هرچند معشوقِ دلربا کوچک‌ترین اهمیتی به حالِ زار و پریشانِ گرفتارانِ خود نمی‌دهد، اما من با همین امیدِ واهی، پیوسته به دنبالِ او گام برمی‌دارم.

نکته ادبی: پروایِ دل، به معنای توجه و اعتناست که در ساحتِ عشقِ حقیقی، معشوقِ مطلق از آن منزه است.

نه من تنها فتادم بی سر و پا در ره عشقش در این ره همچون من بی پا و سر بسیار افتاده

گمان مکن که فقط من در این راهِ عشق، بدونِ اختیار و سرگشته افتاده‌ام؛ در این مسیر، بسیارند کسانی که همچون من، بی‌سر و پا و حیران شده‌اند.

نکته ادبی: بی‌سر و پا، استعاره از عاشقانِ مستأصل و بی‌قید است که تمامِ تعلقاتِ دنیوی را رها کرده‌اند.

گروهی بی دل ودین مست و بیخود گشته از جامی گروهی بی سر و پا در رهت خمار افتاده

گروهی از سالکان بر اثر نوشیدنِ شرابِ عشق، ایمان و عقل از دست داده و مست شده‌اند و گروهی دیگر، در راهِ رسیدن به تو، مانند خمارانِ بی‌آرام و قرار سرگردان‌اند.

نکته ادبی: خمار، حالتی است میانِ مستی و هشیاری که با رنجِ هجران توأم است.

گروهی مست و لایعقل ز کف داده زمام دل گروهی با کمال معرفت هشیار افتاده

برخی از آنان در مستی و بی‌خبریِ کامل از خود هستند و زمامِ اختیارشان از دست رفته، و برخی دیگر با بهره‌مندی از کمالِ معرفت و آگاهی، کاملاً هشیار و مراقب‌اند.

نکته ادبی: لایعقل، توصیفِ حالِ فنایِ عارف است که در آن آگاهیِ فردی به نفعِ تجلیِ الهی زائل می‌شود.

گروهی در درون جبه و دستار میرقصند گروهی را ز مستی جبه و دستار افتاده

گروهی در ظاهرِ زهد (جبه و دستار) مشغولِ تظاهر و رقصِ ریاکارانه هستند و گروهی دیگر، چنان در مستیِ حقیقی غرق شده‌اند که لباسِ تظاهر و اعتبارِ ظاهری‌شان از تن دریده شده است.

نکته ادبی: جبه و دستار، نمادهایِ ظاهریِ دین‌داری و زهدِ رسمی است که شاعر آن را در برابرِ مستیِ حقیقی قرار می‌دهد.

گروهی در طریق معرفت گم کرده عارف را گروهی قیل و قال آورده در گفتار افتاده

عده‌ای در راهِ شناختِ حق، خودِ حقیقت را گم کرده‌اند و برخی دیگر، با بحث‌هایِ لفظی و قیل و قال‌هایِ بی‌حاصل، درگیرِ ظاهرِ کلمات شده‌اند.

نکته ادبی: قیل و قال، کنایه از علمِ حصولی و بحث‌هایِ منطقیِ خشک است که به معرفتِ شهودی نمی‌رسد.

گروهی همچو من گاهی سخن گو گشته از هرجا گهی با خویشتن در حایش و پیکار افتاده

گروهی مانندِ من، گاهی لب به سخن می‌گشایند و از هر دری سخن می‌گویند و گاهی دیگر با نفسِ سرکشِ خویش در جنگ و ستیزِ درونی هستند.

نکته ادبی: حایش و پیکار، اشاره به مجاهدتِ نفس و تضادهایِ روانیِ عاشق در راهِ تعالی است.

بزن در دامن مردی که کار افتاده باشد دست تو چون خود نیستی ای فیض مرد کار افتاده

ای فیض! به دامنِ کسی چنگ بزن که کارآزموده و ره‌یافته است، چرا که خودِ تو هنوز در این مسیر، تازه‌کار و نابلد هستی.

نکته ادبی: مردِ کار، استعاره از پیرِ طریقت یا مرشدِ کاملی است که به تمامیِ مراحلِ سیر و سلوک واقف است.

آرایه‌های ادبی

استعاره طره طرار

تشبیه زلف به دزد که ایمان و قرارِ عاشق را به سرقت می‌برد.

تضاد مست و هشیار

تقابلِ میانِ حالِ فنا و بقا در سلوکِ عرفانی.

تناقض (پارادوکس) درمانِ عشق

اشاره به این نکته که دردِ عشق را درمانی نیست و طلبِ درمان برای آن از اساس متناقض است.

کنایه جبه و دستار

نمادِ ریاکاری و زهدِ ظاهری در مقابلِ باطنِ حقیقی.