دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۸۲۸

فیض کاشانی
دلم در وادی خونخوار عشقی زار افتاده دلم را با بلا و محنت و غم کار افتاده
ز بزم روح افزای وصال یار خود مانده بزندان فراق و صحبت اغیار افتاده
رقیبان جمله در عیشند و آسایش بکام دل منم در کوی او بیمار و بی تیمار افتاده
ندارم دست و پای زاری و اسباب غمخواری که دست و پای زاری نیز چون من زار افتاده
نمیدانم چه گویم چون کنم با درد بیدرمان زبان و دستم از گفتار و از کردار افتاده
همه کس عافیت یابند از لطف حبیب خود من از لطف حبیب خویشتن بیمار افتاده
بنزد سید خود بندگان را عزتی باشد دریغ از من بنزد سید خود خوار افتاده
ز بس از جا سبک خیزد به تار موئی آویزد دل هر جائیم از دیدهٔ خونبار افتاده
بفریاد دل زارم رس ای دلدار دلداران ببویت فیض در دنبال هز دلدار افتاده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، شرحی است بر اندوهِ جانکاهِ عاشقی که در حصارِ هجران و محنت گرفتار آمده است. شاعر در فضایی آکنده از تنهایی و یأس، از تضاد میانِ بزمِ عیشِ دیگران و حرمانِ خویش سخن می‌گوید و شکوهِ این تنهایی را با تصویرسازی‌های استعاری به تصویر می‌کشد.

مضمونِ اصلیِ شعر، از‌دست‌رفتنِ توانِ عمل و گفتار در پرتوِ عشقِ بی‌سرانجام است. شاعر خود را بنده و محبوبی می‌بیند که از جانبِ معشوق رانده شده و در وضعیتی است که نه تنها امیدی به بهبود نیست، بلکه تمامِ هستی و توانِ روحی او در بندِ این دلبستگیِ پر‌درد، به فرسایش کشیده شده است.

معنای روان

دلم در وادی خونخوار عشقی زار افتاده دلم را با بلا و محنت و غم کار افتاده

دلم در سرزمین پرخطر و بی‌رحم عشق، آواره شده و گرفتارِ بلا و اندوهِ بی‌پایان گشته است.

نکته ادبی: استعاره مکنیه و اغراق در وصفِ سختیِ وادی عشق و تشبیه آن به محیطی خونخوار.

ز بزم روح افزای وصال یار خود مانده بزندان فراق و صحبت اغیار افتاده

از مجلسِ روح‌بخشِ وصالِ معشوق محروم مانده‌ام و در زندانِ دوری و همنشینی با بیگانگان و رقیبان اسیر شده‌ام.

نکته ادبی: تضادِ میانِ بزمِ وصال و زندانِ فراق برای برجسته کردن وضعیت دشوار عاشق.

رقیبان جمله در عیشند و آسایش بکام دل منم در کوی او بیمار و بی تیمار افتاده

همه رقیبان و مدعیان در عیش و شادی به سر می‌برند و من در کوی آن محبوب، بیمار و بدونِ هیچ مراقبی رها شده‌ام.

نکته ادبی: تضاد میانِ عیش و آسایشِ رقیبان با بیماری و تنهایی عاشق.

ندارم دست و پای زاری و اسباب غمخواری که دست و پای زاری نیز چون من زار افتاده

آن‌قدر دردمند و ناتوانم که حتی توانِ شکایت کردن و یا ابزاری برای تسلی‌جویی ندارم؛ چرا که خودِ این تواناییِ نالیدن نیز در من خشکیده است.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «دست و پای زاری» به عنوان کنایه از توان و ابزارِ شکایت.

نمیدانم چه گویم چون کنم با درد بیدرمان زبان و دستم از گفتار و از کردار افتاده

نمی‌دانم چه باید گفت و چگونه باید با این درد بی‌درمان کنار آمد؛ چرا که زبانم از سخن گفتن و دستانم از انجامِ هرگونه کاری بازمانده است.

نکته ادبی: توصیفِ استیصال و فلج‌شدگیِ روانی و جسمانی در برابر رنجِ عشق.

همه کس عافیت یابند از لطف حبیب خود من از لطف حبیب خویشتن بیمار افتاده

دیگران از لطف و عنایتِ محبوبِ خود سلامتی و عافیت می‌یابند، اما من به دلیل محرومیت از لطفِ محبوب، دچار بیماری گشته‌ام.

نکته ادبی: پارادوکسِ بیماری از لطفِ محبوب؛ که در واقع اشاره به شدتِ درد به دلیلِ عدمِ دریافتِ لطف است.

بنزد سید خود بندگان را عزتی باشد دریغ از من بنزد سید خود خوار افتاده

رسم این است که بندگان در پیشگاهِ سرورِ خود از جایگاه و عزتی برخوردار باشند، اما افسوس که من در برابرِ معشوقِ خود خوار و بی‌مقدار شده‌ام.

نکته ادبی: استفاده از واژه سید (سرور) برای اشاره به معشوق در جایگاه ارباب و بنده.

ز بس از جا سبک خیزد به تار موئی آویزد دل هر جائیم از دیدهٔ خونبار افتاده

دلم چون سست‌عنصر است و به تار مویی بند است، از نگاهِ گریان و خونبارِ من به هر سویی پراکنده و آواره شده است.

نکته ادبی: کنایه از بی‌قراریِ دل که به هر چیزِ کوچکی (تار مو) آویزان می‌شود و سرگردان است.

بفریاد دل زارم رس ای دلدار دلداران ببویت فیض در دنبال هز دلدار افتاده

ای دلدارِ همه دلداران، به فریادِ این دلِ زارم برس که «فیض» به شوقِ رسیدن به تو، به دنبالِ هر دلداری می‌رود.

نکته ادبی: ذکرِ تخلص (فیض) به عنوان نشانه پایانِ شعر و امضای شاعر.

آرایه‌های ادبی

استعاره وادی خونخوار

تشبیه مسیر عاشقی به بیابانی خطرناک که جان عاشق را می‌گیرد.

تضاد بزم وصال / زندان فراق

مقابله دو فضای متضاد برای نشان دادن شدتِ رنجِ دوری.

کنایه دست و پای زاری

کنایه از تواناییِ ابراز درد و شکایت.

تلمیح/تمثیل بندگان / سید

تمثیل رابطه عاشق و معشوق به رابطه بنده و ارباب که در آن بنده باید مورد توجه باشد اما نیست.