دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۸۲۶

فیض کاشانی
دل بعشق خدای یکتا ده قطره ای را راهی بدریا ده
تا نماند ز عاشقان اثری خاک مجنون بآب لیلی ده
جان فرهاد وقف شیرین آر دل وامق بمهر عذرا ده
کنده تن ز پای جان بردار مست و شوریده سر بصحرا ده
ساقیا جرعهٔ خرد سوزی بمن رند بی سر و پا ده
صاف اگر نیست دردی بمن آر هستی از مستیم بیغما ده
زاهدانرا بهشت و حور و قصور عاشقان را بنزد خود جاده
دلم از فرقتت بجان آمد جان من یکدمک دلم واده
تا بسوزد ز تاب رخسارت فیض را دیدهٔ تماشا ده
زاهدا دل بده بقصهٔ عشق آهن کهنه را بحلوا ده
تا کی از هر هوا بتی سازی دل بعشق خدای یکتا ده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در فضای عرفان عاشقانه سیر می‌کند و دعوت به ترک تعلقات دنیوی و رهایی از بند خودپرستی است. شاعر با تکیه بر مفاهیم بنیادینِ فنا و بقا، مخاطب را به سوی یگانگی با معبود مطلق فرا می‌خواند و عشق را تنها راه رستگاری می‌داند.

در این ابیات، تضاد میان زهد خشک و ظاهرگرایانه با عاشقیِ حقیقی ترسیم شده است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای کلاسیک ادبیات فارسی، نشان می‌دهد که پیمودن مسیر عرفان، مستلزم گذشتن از «منِ» خویشتن و نوشیدن از جام معرفت است تا جایی که تنها ذات حق بر جای بماند.

معنای روان

دل بعشق خدای یکتا ده قطره ای را راهی بدریا ده

قلب خویش را به عشق یگانه خداوند بسپار؛ همان‌گونه که قطره‌ای ناچیز با پیوستن به دریا، هستیِ مستقل خود را رها کرده و به کمال می‌رسد.

نکته ادبی: قطره نماد سالک و دریا نماد هستی مطلق الهی است.

تا نماند ز عاشقان اثری خاک مجنون بآب لیلی ده

چنان در عشق غرق شو که از هویت عاشقان چیزی باقی نماند؛ همچون مجنون که در یاد لیلی محو شد و خاک وجودش به آبِ حیات لیلی بدل گشت.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستان مجنون و لیلی به عنوان نماد عشق فناگونه.

جان فرهاد وقف شیرین آر دل وامق بمهر عذرا ده

جان خود را همچون فرهاد وقف عشق شیرین کن و دلت را همچون وامق به مهر عذرا بسپار.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های عاشقانه فرهاد و شیرین، و وامق و عذرا برای تأکید بر اخلاص در عشق.

کنده تن ز پای جان بردار مست و شوریده سر بصحرا ده

بندهای تن و تعلقات جسمانی را از پای جان باز کن و با حالی مست و شوریده، به بیابان بی‌کرانِ معرفت گام بگذار.

نکته ادبی: کنده تن کنایه از رهایی از قیدوبندهای مادی است.

ساقیا جرعهٔ خرد سوزی بمن رند بی سر و پا ده

ای ساقیِ عالمِ معنا، جرعه‌ای از شراب معرفت که عقلِ مصلحت‌اندیش را نابود می‌کند، به منِ بی سروپایِ عاشق عطا کن.

نکته ادبی: خردسوزی در ادبیات عرفانی به معنای کنار گذاشتن عقل جزوی در برابر عشق است.

صاف اگر نیست دردی بمن آر هستی از مستیم بیغما ده

اگر شراب صاف و خالص نداری، همان دُردی (ته‌مانده جام) را به من بده تا از این مستی، هستیِ مجازی و خودخواهانه‌ام را به تاراج دهی.

نکته ادبی: دُردی در اینجا به معنای تجربیات و ریاضت‌های دشوار اما راهگشاست.

زاهدانرا بهشت و حور و قصور عاشقان را بنزد خود جاده

زاهدان به دنبال بهشت و حوریان و کاخ‌ها هستند، اما عاشقان حقیقی تنها توفیقِ دیدار و حضور در بارگاه تو را طلب می‌کنند.

نکته ادبی: تقابل میان نگاه مادی به آخرت و نگاه عاشقانه به ذات حق.

دلم از فرقتت بجان آمد جان من یکدمک دلم واده

دلم از دوری تو به لب رسیده است؛ یا جانم را بگیر و یا دلم را که در بند فراق است، به من بازگردان (وصال ببخش).

نکته ادبی: فرقت به معنای دوری و جدایی است.

تا بسوزد ز تاب رخسارت فیض را دیدهٔ تماشا ده

چشمی به من عطا کن تا از تماشای پرتو رخسار تو، وجودم در آتش عشق بسوزد و به کمال برسد.

نکته ادبی: تاب رخسار نماد تجلیات جمال الهی است.

زاهدا دل بده بقصهٔ عشق آهن کهنه را بحلوا ده

ای زاهد، از آن باورهای خشک و سخت (آهن کهنه) دست بکش و دل به قصه عشق بسپار تا به شیرینیِ حقیقت (حلوا) دست یابی.

نکته ادبی: آهن کهنه استعاره‌ای از اعتقادات سفت، سخت و بی‌روح است.

تا کی از هر هوا بتی سازی دل بعشق خدای یکتا ده

تا چه زمانی می‌خواهی هر لحظه دل به هواهای نفسانی (بت‌ها) ببندی؟ دست از این کار بردار و دل را تنها به عشق خدای یکتا بسپار.

نکته ادبی: بت سازی استعاره از دلبستگی به غیر خداست.

آرایه‌های ادبی

تلمیح مجنون، لیلی، فرهاد، شیرین، وامق، عذرا

اشاره به داستان‌های مشهور عاشقانه برای تأکید بر مفاهیم عرفانی.

استعاره قطره و دریا

نمادِ فنای سالک در هستی مطلق خداوند.

تناقض (پارادوکس) جرعه خردسوزی

مستلزم بودنِ عشق به نابودی عقلِ مصلحت‌اندیش.

تضاد زاهدان و عاشقان

تقابلِ میان عبادت از سر ترس و طمع، با عشق خالصانه.