دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۸۱۹

فیض کاشانی
جامی لبا لب بایدت لب بر لب ساقی بده زان بادهٔ باقی بکش وین باقی جان را بده
ای ساقی مه روی من بهر حیات نوی من هم برقع از رخ برفکن هم از جبین بگشا گره
گویند در جنت بود از بهر زاهد میوه ها ما و زنخدان نگار این سیب ما زان میوه به
عالیست سیب تو بسی کی میرسد دست کسی غالیست نرخ این متاع قیمت مکن منت به
رحم آر بر بیچارهٔ از خان و مان آوارهٔ ای منبع لطف و کرم از وصل خودکامش بده
تا چند گردم در بدر تا چند پویم کو بکو گیرم سراغت شهر شهر جویم نشانت ده بده
ای فیض بس کن زین نفیر گر وصل میخواهی بمیر این کار را آسان مگیر یا جان دگر چیزی بده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در فضای عرفانی و در زمره اشعار عاشقانه-عارفانه قرار دارد که در آن شاعر با زبانی صمیمانه و مشتاقانه، در پی وصال معشوق ازلی است. فضای حاکم بر شعر، فضایِ خرابات و میخانه است که در آن «باده»، نمادی از عشق الهی و «ساقی» مظهر تجلیات جمال حق است که سالک را از خود بیخود می‌کند.

مضمون اصلی شعر، ترجیحِ دیدار و وصالِ معشوق بر تمامی مواهب اخروی و دنیوی است. شاعر با ردِ پاداش‌های زاهدانه (میوه‌های بهشتی)، عشقِ حقیقی را برتر می‌داند و تأکید می‌کند که رسیدن به این مقام والا، جز با گذشتن از «خود» و جان‌سپردن در راه معشوق، که امری دشوار و بس خطیر است، میسر نخواهد بود.

معنای روان

جامی لبا لب بایدت لب بر لب ساقی بده زان بادهٔ باقی بکش وین باقی جان را بده

اگر خواهانِ جرعه‌ای از شرابِ جاودانگی هستی، باید با تمام وجود به آستانِ معشوق سر بسپاری. از عمرِ باقی‌ماندهٔ خود بگذر و آن را فدایِ رسیدن به این شرابِ معنوی کن.

نکته ادبی: «بادهٔ باقی» استعاره از عشق لایزال الهی است که مرگی ندارد.

ای ساقی مه روی من بهر حیات نوی من هم برقع از رخ برفکن هم از جبین بگشا گره

ای ساقیِ زیبا‌چهره، برای آنکه جانِ تازه‌ای در من دمیده شود، از تو می‌خواهم که نقاب از رخ برگیری و با گشاده‌رویی، اخم را از چهره‌ات بزدایی.

نکته ادبی: «برقع» به معنای نقاب است و «جبین گره» کنایه از غضب یا بی‌توجهی معشوق است.

گویند در جنت بود از بهر زاهد میوه ها ما و زنخدان نگار این سیب ما زان میوه به

زاهدان به امیدِ میوه‌های بهشتی راهِ پارسایی می‌پویند، اما برای من، زیباییِ چانهٔ نگار، برتر و شیرین‌تر از هر میوه و پاداشِ بهشتی است.

نکته ادبی: «زنخدان» به معنای چانه و گودیِ چانه است که در ادبیات کلاسیک نماد زیبایی است.

عالیست سیب تو بسی کی میرسد دست کسی غالیست نرخ این متاع قیمت مکن منت به

جایگاه و زیبایی تو چنان متعالی است که دستِ هیچ‌کس به آن نمی‌رسد. این متاعِ گرانبها را با هیچ قیمتی نسنج و منتِ بخششِ آن را بر سرِ عاشق مگذار، بلکه بی‌دریغ عطا کن.

نکته ادبی: «غالی» به معنای گران‌بها و پرقیمت است؛ شاعر از اصطلاحاتِ بازاری (متاع، نرخ) برای بیانِ ارزشِ عشق استفاده کرده است.

رحم آر بر بیچارهٔ از خان و مان آوارهٔ ای منبع لطف و کرم از وصل خودکامش بده

ای کانونِ لطف و کرم، بر این عاشقِ بیچاره که از همه جا رانده و آواره شده است، رحم کن و با وصالِ خود، او را به خواستهٔ قلبی‌اش برسان.

نکته ادبی: «خان و مان» کنایه از تعلقات دنیوی است که عاشق از آن‌ها دست شسته است.

تا چند گردم در بدر تا چند پویم کو بکو گیرم سراغت شهر شهر جویم نشانت ده بده

تا به کی باید سرگردان در کوچه‌ها و خیابان‌ها به دنبال تو بگردم؟ شهر به شهر به دنبالِ تو خواهم گشت تا بالاخره نشانه‌ای از تو بیابم؛ پس خودت راهی پیشِ پایم بگذار.

نکته ادبی: تکرارِ «تا چند» بیانگرِ استیصال و بی‌قراریِ عاشق در جستجوی معشوق است.

ای فیض بس کن زین نفیر گر وصل میخواهی بمیر این کار را آسان مگیر یا جان دگر چیزی بده

ای فیض، این ناله و فریاد را بس کن. اگر حقیقتاً خواهانِ وصال هستی، باید از جان و وجودِ خود بگذری (فنا شوی)؛ این کار را ساده مپندار، چرا که بها و بهانه‌اش، گذشتن از جان است.

نکته ادبی: «بمیر» در اصطلاح عرفانی به معنای «موتوا قبل ان تموتوا» یا همان فنای فی‌الله است.

آرایه‌های ادبی

استعاره بادهٔ باقی

اشاره به شرابِ عرفانی و عشقِ الهی که ماندگار است.

کنایه مرگ (بمیر)

اشاره به فنایِ نفس و گذشتن از خود برای رسیدن به مقامِ وصال.

تضاد جنت/میوه ها - زنخدانِ نگار

تقابلِ امرِ دنیوی/اخروی با امرِ معنوی/عاشقانه.

مراعات نظیر باده، ساقی، لب، جام

استفاده از اصطلاحاتِ مرتبط با بزم و میخانه برای فضاسازی عرفانی.