دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۸۱۵

فیض کاشانی
دم بدمش به بین ببین تازه بتازه نو بنو گل ز رخش بچین بچین تازه بتازه نو بنو
ای مه من بیا بیا در دل من درآ درآ مهر خودت به بین به بین تازه بتازه نو بنو
مهر دگر بهر زمان در دل و سینه می نشان در دل و دیده می نشین تازه بتازه نو بنو
جان بخیال آن دو لب هر نفس آورم بلب تا کنمت فدا چنین تازه بتازه نو بنو
فیض اسیر ناتوان سوخت در آتش غمان میکنیش دگر غمین تازه بتازه نو بنو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده بازتابی است از اشتیاقِ بی‌پایان و تجدیدِ همیشگیِ پیوندِ عاطفی میان عاشق و معشوق. شاعر با استفاده از عبارتِ ردیف‌گونه‌ی تازه بتازه نو بنو، بر این حقیقت تأکید می‌ورزد که جمالِ محبوب و آتشِ عشق، امری ایستا و ثابت نیست، بلکه در هر لحظه در حالِ زایش و دگرگونی است و هر برخورد یا خیالِ یار، حسی کاملاً نو و تازه در دلِ عاشق می‌آفریند.

فضا و اتمسفر کلی اثر، سرشار از شور، بی‌قراری و دعوت به حضور است. عاشق در اینجا نه تنها نظاره‌گرِ زیبایی است، بلکه خود را در این مسیرِ عشق‌ورزی، فداییِ بی‌اختیار می‌داند. غلبه‌ی احساساتِ لطیف و در عین حال سوزناک، از ویژگی‌های بارزِ این قطعه است که خواننده را به درکِ تجربه‌ی زیسته‌ی شاعر از نو شدنِ عشق دعوت می‌کند.

معنای روان

دم بدمش به بین ببین تازه بتازه نو بنو گل ز رخش بچین بچین تازه بتازه نو بنو

هر دم و هر لحظه با نگاهی تازه و نو، به جمالِ یار بنگر و از گلستانِ چهره‌اش، زیبایی‌های نوظهور و گل‌های تازه‌ای بچین.

نکته ادبی: عبارت دم بدم به معنای هر لحظه است و تکرارِ تازه بتازه نو بنو برای تأکید بر استمرار و پویاییِ جلوه‌های عشق به کار رفته است.

ای مه من بیا بیا در دل من درآ درآ مهر خودت به بین به بین تازه بتازه نو بنو

ای ماهِ درخشانِ من! نزد من بیا و در حریمِ دلِ من وارد شو تا عشق و مهرِ خودت را در آنجا به صورتی تازه و هر لحظه نو ببینی.

نکته ادبی: مه استعاره‌ای از محبوب است که زیبایی و درخشندگی او را القا می‌کند و در دل درآ دعوتی است برای اتحاد و نزدیکیِ قلبی.

مهر دگر بهر زمان در دل و سینه می نشان در دل و دیده می نشین تازه بتازه نو بنو

در هر زمان، بذری از عشق جدید در دل و سینه بکار و در خانه دل و دیدگانم به شکلی تازه و نو سکونت گزین.

نکته ادبی: تقابل میان نشاندنِ مهر توسط عاشق و نشستنِ محبوب در دل و دیده، پیوندِ دوسویه‌ی این عشق را به تصویر می‌کشد.

جان بخیال آن دو لب هر نفس آورم بلب تا کنمت فدا چنین تازه بتازه نو بنو

هر لحظه با یاد و خیالِ آن لبانِ سرخِ تو، جانم به لب می‌رسد و بی‌قرار می‌شوم؛ این جانِ بی‌قرار را فدای تو می‌کنم، عشقی که هر دم تازه و نو می‌شود.

نکته ادبی: جان به لب آمدن کنایه‌ای از رسیدن به آستانه‌ی مرگ و اوجِ بی‌قراری و اشتیاق است.

فیض اسیر ناتوان سوخت در آتش غمان میکنیش دگر غمین تازه بتازه نو بنو

من که فیض هستم و اسیر و ناتوانِ تو، در آتش اندوه هجران تو سوختم؛ با این حال، اگر بخواهی مرا دوباره به غم دچار کنی، باز هم این غم و سوختن، برایم تازه و نو است.

نکته ادبی: فیض تخلص شاعر است و غمان جمعِ غم، که دلالت بر کثرتِ دردهای ناشی از فراق دارد.

آرایه‌های ادبی

تکرار (ردیف) تازه بتازه نو بنو

تأکید بر پویایی و نو شدنِ همیشگیِ زیباییِ محبوب و احساسِ عاشق.

استعاره مه

تشبیه محبوب به ماه که نشان‌دهنده زیبایی و درخشش اوست.

کنایه جان به لب آمدن

اشاره به اوجِ بی‌قراری و نزدیک شدن به مرگ از شدتِ اشتیاق.

تناسب (مراعات نظیر) گل، رخش، چیدن

مجموعه‌ای از واژگان که با هم در یک میدانِ معنایی (طبیعت و زیبایی) قرار دارند.