دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۸۱۱

فیض کاشانی
هجران جانان تا بچند آ» یار کو آن یار کو وین شورش دل تا بکی دلدار کو دلدار کو
در سینه دلها شد طپان جانها ز تنها شد زوان تا کی بود این رو نهان دیدار کو دیدار کو
ذرات عالم مست او خورده شراب از دست او نغمه سرایان کو بکو خمار کو خمار کو
افلاک سر گردان و مست خاکست مدهوش الست در عالم بالا و پست هشیار کو هشیار کو
حلاج محو آن جمال دستک زنان در وجد و حال نغمه سرا کای ذوالجلال آندار کو آندار کو
در دنیی و عقبی مپیچ جز حق همه هیچست هیچ در دار عالم غیر حق دیار کو دیار کو
حق در برابر روبرو بنموده رو از چار سو کوران گرفته جستجو کان یار کو کان یار کو
منصور انالحق میزند من صور حق حق میزنم زینصور انا شاهد فنا جز یار کو جز یار کو
گر راست میگوئی تو فیض دم در کش و خاموش باش آنرا که باشد محو یار گفتار کو گفتار کو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر، فریاد و ناله‌ای است از سرِ شوق و بی‌تابی که در جست‌وجوی حقیقتِ مطلق و جانِ جهان سر داده شده است. سراینده در این ابیات، با بیانی سرشار از شورِ عرفانی، تمامیِ هستی و کائنات را مست و سرگشته‌یِ جلوه‌یِ الهی می‌بیند و تأکید می‌کند که در برابرِ شکوهِ بی‌کرانِ حق، تمامِ ظواهرِ دنیا و عقبی، هیچ و پوچ است.

در این فضایِ مملو از فنا و شهود، شاعر با تکیه بر آموزه‌هایِ وحدتِ وجود و اشاراتِ تاریخی همچون منشِ حلاج، راهِ رسیدن به معشوق را نه در جست‌وجویِ بیهوده، بلکه در سکوت، فنایِ خویشتن و دیدنِ حقیقت در تمامیِ ذراتِ هستی می‌داند. پیامِ نهاییِ اثر، دعوت به خاموشیِ زبان و شعله‌ور کردنِ جان برای پیوند با معشوقِ ازلی است.

معنای روان

هجران جانان تا بچند آ» یار کو آن یار کو وین شورش دل تا بکی دلدار کو دلدار کو

تا به کی باید درد دوری از معشوق را تحمل کنم؟ آن یاری که جانم در طلب اوست کجاست؟ و تا چه زمانی باید این تلاطم و بی‌قراریِ دل ادامه داشته باشد؟ آن صاحبِ دل و دلدار من کجاست؟

نکته ادبی: هجران به معنای دوری و جدایی است. دلدار در اینجا استعاره از خداوند یا معشوق حقیقی است که جان و دلِ سالک را در اختیار دارد.

در سینه دلها شد طپان جانها ز تنها شد زوان تا کی بود این رو نهان دیدار کو دیدار کو

درون سینه‌ها، دل‌ها از شدتِ اشتیاق می‌تپند و جان‌ها از تنهایی و دوری از اصلِ خود ناتوان و ضعیف شده‌اند؛ تا به کی چهره‌یِ زیبایِ تو پنهان خواهد ماند؟ دیدارِ تو کجاست؟

نکته ادبی: طپان به معنای تپنده و در حالِ ضربان است. زوان مشتق از زو به معنای ناتوان و بی‌طاقت است.

ذرات عالم مست او خورده شراب از دست او نغمه سرایان کو بکو خمار کو خمار کو

تمامِ ذراتِ عالم، مستِ حضورِ او هستند و همگی شرابِ هستی را از دستِ او نوشیده‌اند. اکنون همه در حالِ نغمه‌سرایی و جست‌وجو هستند که آن‌که در راهِ عشقِ او به حالِ مستی و بیخودی رسیده است، کجاست؟

نکته ادبی: مست در اینجا به معنای کسی است که از خود بی‌خود شده و عالمِ مادی را درک نمی‌کند. خمار به معنای کسی است که در طلبِ شرابِ عشق است و از دوری آن رنج می‌کشد.

افلاک سر گردان و مست خاکست مدهوش الست در عالم بالا و پست هشیار کو هشیار کو

آسمان‌ها در حالِ گردش و مستی‌اند و زمین نیز از پیمانِ ازلیِ (الست) مدهوش و حیران است. در تمامِ عالمِ بالا و پایین، کسی که واقعاً هشیار و بر مدارِ عقلِ جزئی باشد، وجود ندارد.

نکته ادبی: اشاره به آیه الست بربکم دارد؛ پیمانی که پیش از خلقتِ انسان با خداوند بسته شد. مدهوش به معنای حیران و سرگشته است.

حلاج محو آن جمال دستک زنان در وجد و حال نغمه سرا کای ذوالجلال آندار کو آندار کو

حلاج که در زیباییِ معشوق محو شده بود، با دست‌افشانی و در حالِ وجد و شور، آواز سر می‌داد که ای پروردگارِ باجلال، آن داری (چوبِه‌ای) که عاشق را به وصالِ معشوق می‌رساند، کجاست؟

نکته ادبی: آندار در اینجا اشاره به چوبه‌یِ دارِ منصور حلاج دارد که از دیدِ عرفانی، وسیله‌ای برای عروج و فنا در حق بوده است.

در دنیی و عقبی مپیچ جز حق همه هیچست هیچ در دار عالم غیر حق دیار کو دیار کو

در این دنیا و آن دنیا خود را درگیرِ چیزی نکن، چرا که جز خداوند همه چیز هیچ و پوچ است. در این سرایِ هستی، به جز حقیقتِ حق، چه کسی وجود دارد؟

نکته ادبی: دیار در زبانِ قدیم به معنای کس، شخص و موجود است. تأکید بر هیچ بودنِ ماسوی‌الله نشانه‌یِ تفکرِ وحدتِ وجود است.

حق در برابر روبرو بنموده رو از چار سو کوران گرفته جستجو کان یار کو کان یار کو

حق در برابرِ ماست و از چهار جهتِ عالم چهره‌یِ خود را به ما نشان داده است، اما نابینایانِ حقیقت، همچنان در حالِ جست‌وجو هستند که آن یار کجاست؟

نکته ادبی: کوران در اینجا به معنای کسانی است که چشمِ دلشان بسته است و جلواتِ خداوند را در عالم نمی‌بینند.

منصور انالحق میزند من صور حق حق میزنم زینصور انا شاهد فنا جز یار کو جز یار کو

من همچون منصور حلاج که اناالحق می‌گفت، حقیقتِ حق را با وجودم فریاد می‌زنم. در این پیکر و صورت، من شاهدِ فنا شدنِ خود هستم و جز معشوق، وجودِ دیگری را نمی‌بینم.

نکته ادبی: منصور اناالحق به داستانِ معروفِ عارفِ بزرگ، حلاج اشاره دارد که در اوجِ وحدتِ وجود، خود را با حق یکی می‌دانست.

گر راست میگوئی تو فیض دم در کش و خاموش باش آنرا که باشد محو یار گفتار کو گفتار کو

ای فیض، اگر در ادعایِ عشق صادق هستی، لب فرو بند و خاموش باش؛ چرا که کسی که واقعاً در عشقِ یار محو و نابود شده باشد، دیگر برایِ سخن گفتن، توانی یا خودی ندارد.

نکته ادبی: فیض تخلصِ شاعر است. دم در کشیدن کنایه از سکوت کردن و کنار گذاشتنِ هیاهویِ گفتار است.

آرایه‌های ادبی

تکرار (Repetition) یار کو، دلدار کو، هشیار کو، هیچست هیچ

استفاده از تکرار برای القایِ حسِ بی‌قراری، التهاب و تأکید بر عدمِ یافتنِ گمشده در ظواهر.

تلمیح (Allusion) حلاج، اناالحق، الست

اشاره به داستان‌های عرفانی و قرآنی جهتِ تبیینِ جایگاهِ فنا، شهود و پیمانِ ازلی.

استعاره (Metaphor) شراب

شراب در اینجا نمادی از عشقِ الهی است که عقلِ مصلحت‌اندیش را از کار می‌اندازد.

متناقض‌نما (Paradox) هشیار کو در میان مستیِ عالم

شاعر با ترسیمِ عالمی که همگی مستِ حق‌اند، نشان می‌دهد که هشیاریِ عقلانی در این مقام، نادانی است.

کنایه (Metonymy) دم در کش

کنایه از سکوت کردن و پرهیز از گفتار و ادعایِ بیهوده.