دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۸۰۴

فیض کاشانی
بر من نیستی کجائی تو ای که یکجا دمی نیائی تو
آتش هجر تو کبابم کرد سوختم این چنین چرائی تو
ای سراپا چنانکه می باید وی که هستی چنانکه بائی تو
نیک محبوب دلربائی لیک بی وفائی عجب بلائی تو
گل نچینند عاشقان ز درخت ای ز خود بی خبر کرائی تو
گرچه من نیستم سزای تو لیک بی وفائی عجب بلائی تو
فیض دیوانه میکند فریاد بر من نیستی کجائی تو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از احوالات عاشق دل‌خسته‌ای است که در کشاکشِ دوری و بی‌وفایی محبوب، گرفتار آشفتگی و پریشانی شده است. درونمایه اصلی، شکوه از هجران و تضاد میان کمالِ وجودیِ محبوب و رفتارِ عاری از وفای اوست که عاشق را به مرز جنون کشانده است.

شاعر در این ابیات، محبوب را همزمان همتایِ کمال و زیبایی می‌داند و هم منشأ درد و بلا؛ این پارادوکسِ رفتاری که در آن محبوب، علی‌رغم دلبری، سرِ سازگاری ندارد، فضای اثر را به فضایی سوگوارانه و در عین حال ستایشگرانه تبدیل کرده است که در آن، عاشق با بیانی صریح، پرسش‌های بنیادین خود را از چراییِ این بی‌مهری مطرح می‌کند.

معنای روان

بر من نیستی کجائی تو ای که یکجا دمی نیائی تو

تو در کنار من حضور نداری، پس کجا هستی؟ ای کسی که حتی یک لحظه هم در جایی قرار نمی‌گیری و نزد من نمی‌آیی.

نکته ادبی: استفاده از تکرارِ پرسش برای تأکید بر حیرت و اضطرابِ عاشق در جستجویِ محبوب است.

آتش هجر تو کبابم کرد سوختم این چنین چرائی تو

سوزِ دردناکِ دوری از تو، مرا مانند گوشتی بر آتش کباب کرد و از پای درآورد؛ من در آتش این هجران سوختم، چرا با من این‌گونه رفتار می‌کنی؟

نکته ادبی: آتش هجر استعاره‌ای است از درد و رنج ناشی از جدایی که به فرایند سوختن تشبیه شده است.

ای سراپا چنانکه می باید وی که هستی چنانکه بائی تو

ای کسی که از سر تا پا تمامِ آن ویژگی‌هایی را داری که باید داشته باشی و دقیقاً همان‌گونه هستی که سزاوار و بایسته است.

نکته ادبی: بائی در اینجا صفتِ فاعلی است به معنایِ آنچه باید باشد و شایسته است.

نیک محبوب دلربائی لیک بی وفائی عجب بلائی تو

تو محبوب بسیار دوست‌داشتنی و دلربایی هستی، اما با وجود این حسن، بی‌وفایی تو برای من یک بلای عظیم و دردناک است.

نکته ادبی: تضاد میان محبوب بودن و بی‌وفایی، هسته مرکزیِ تراژدیِ این ابیات را شکل داده است.

گل نچینند عاشقان ز درخت ای ز خود بی خبر کرائی تو

عاشقانِ حقیقی، گل را از شاخه نمی‌چینند [تا آن را نابود نکنند]، ای کسی که از ارزش و جایگاه خود بی‌خبری، تو متعلق به که هستی و برای که هستی؟

نکته ادبی: کرائی به معنای برای که یا متعلق به که است که در اینجا نشان‌دهنده سرگردانیِ عاشق در شناختِ مقصودِ محبوب است.

گرچه من نیستم سزای تو لیک بی وفائی عجب بلائی تو

هرچند من می‌دانم که لایق و شایسته‌یِ تو نیستم، اما این بی‌وفاییِ تو همچنان یک مصیبت و بلای عجیب است که مرا رنج می‌دهد.

نکته ادبی: تکرارِ مصراعِ دوم از بیت چهارم در این بیت، نشان‌دهنده تأکید شاعر بر رنجی است که از بی‌وفایی محبوب می‌کشد.

فیض دیوانه میکند فریاد بر من نیستی کجائی تو

فیض [تخلص شاعر] از شدتِ این درد به جنون رسیده و فریاد می‌زند که تو در کنار من نیستی، پس کجا پنهان شده‌ای؟

نکته ادبی: ارجاع به تخلص شاعر (فیض) در انتهای غزل برای تثبیت هویت گوینده و پایان دادن به شکایت‌نامه است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آتش هجر

تشبیه رنج و سختی دوری به آتش که باعث گداختن و سوختن عاشق می‌شود.

تضاد محبوب دلربا / بی وفائی

تقابل میان زیبایی و دلربایی محبوب با رفتارِ بی‌وفای او که بر شدتِ غمِ عاشق می‌افزاید.

پرسش انکاری/تأکیدی کجائی تو

پرسش مکرر برای نشان دادن بی‌پاسخ ماندنِ تمنایِ عاشق و استیصال او.

مراعات نظیر گل، درخت، چیدن

استفاده از واژگانی که در یک حوزه معناییِ باغ و طبیعت قرار دارند برای تصویرسازی مفهومِ عشق.