دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۷۹۲

فیض کاشانی
گر برفت اندر غمت دل گو برو جان اگر هم شد فدایت گو بشو
حسن تو ای جان من پاینده باد هرچه جز تو گو بقربان تو شو
من طمع از خود بریدم آن زمان که بعشقت جان و دل کردم گرو
هر دمی جانی فدا سازم ترا در هماندم بخشی از سر جان نو
جان نو بخشد جمالت نو مرا کهنه را گوید جلالت که برو
هر دمم عیدی و قربان نویست خلعتی نو روز نو روزی نو
دوست میخواند ترا ای فیض هان در ره او پای از سر کن بدو

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل به تجلی عالی‌ترین مراتب عشق عرفانی می‌پردازد؛ عشقی که در آن عاشق، خویشتن خویش را در برابر زیبایی مطلق معشوق کاملاً نادیده می‌گیرد و به مرحله‌ای از فنا می‌رسد که گویی هر لحظه در حال جان دادن و دوباره زنده شدن است. فضای کلی اثر، سرشار از شور تسلیم و پذیرش عاشقانه است، به‌گونه‌ای که عاشق، رهایی از قید وجود خود را نه یک خسران، بلکه عیدی همیشگی و فصلی برای نو شدن و دریافت حیات جاویدان از معشوق می‌داند.

شاعر با بیانی پویا، تضاد همیشگی میان مرگ نفس و تولد جان تازه در پرتو جمال معشوق را به تصویر می‌کشد و در نهایت، مخاطب (خود) را فرا می‌خواند تا با تمام وجود و بی‌محابا به سوی این حقیقت مطلق بشتابد.

معنای روان

گر برفت اندر غمت دل گو برو جان اگر هم شد فدایت گو بشو

اگر در راه عشق و اندوهِ تو، دل از دست برود، بگذار برود؛ و اگر جان نیز در این راه فدا شود، بگذار بشود و هیچ اهمیتی ندارد.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «گو برو» نشانه تسلیم محض و عدم تعلق عاشق به داشته‌های دنیوی در برابر معشوق است.

حسن تو ای جان من پاینده باد هرچه جز تو گو بقربان تو شو

ای جانِ من، آرزو دارم زیبایی تو همواره پایدار و جاویدان باشد؛ و هرچه غیر از تو وجود دارد، فدای هستی تو گردد.

نکته ادبی: «بقربان تو شو» کنایه از فدا شدن و از بین رفتن در پیشگاه معشوق برای رسیدن به اوست.

من طمع از خود بریدم آن زمان که بعشقت جان و دل کردم گرو

از همان لحظه‌ای که قلب و روحم را به عنوان گرو در راه عشق تو قرار دادم، از منافع و تمایلات شخصی خود قطع امید کردم.

نکته ادبی: «طمع بریدن» به معنای بریدن از خود و تعلقات دنیوی در سلوک عرفانی است.

هر دمی جانی فدا سازم ترا در هماندم بخشی از سر جان نو

هر لحظه جانم را در راه تو فدا می‌کنم و تو نیز در همان آن، جانی تازه و حیاتی نو به من می‌بخشی.

نکته ادبی: تضاد ظریفی میان «فدا کردن» (مرگ) و «جان نو» (تولد) وجود دارد که نشان‌دهنده تجلی دائمی معشوق است.

جان نو بخشد جمالت نو مرا کهنه را گوید جلالت که برو

جمال و زیبایی تو به من حیاتی تازه می‌بخشد و شکوه تو دستور می‌دهد که جانِ فرسوده و کهنه‌ی من از کالبد بیرون رود.

نکته ادبی: تضاد میان «کهنه» (نفس اماره) و «نو» (جان تازه و الهی) بیانگر تحول روحی است.

هر دمم عیدی و قربان نویست خلعتی نو روز نو روزی نو

هر لحظه برای من حکم عید و قربانی تازه‌ای دارد؛ در این مسیر، خلعت کرامت، روز نو و رزق معنوی تازه‌ای نصیبم می‌شود.

نکته ادبی: این بیت به بهره‌مندی مدام سالک از فیض الهی اشاره دارد.

دوست میخواند ترا ای فیض هان در ره او پای از سر کن بدو

ای فیض، بدان که آن دوست حقیقی تو را فرا می‌خواند؛ پس در راه رسیدن به او، سر و پا نشناس و با تمام هستی‌ات به سویش بشتاب.

نکته ادبی: «پای از سر کردن» کنایه از نهایت سرعت، بی‌قراری و بی‌تابی در راه رسیدن به معشوق است.

آرایه‌های ادبی

تضاد جان کهنه و جان نو

تضاد میان فرسودگیِ نفس و تازگیِ جان در پرتوِ عشق.

کنایه پای از سر کردن

به معنای عجله و بی‌تابیِ شدید در راه رسیدن به معشوق.

استعاره عید و قربان

اشاره به تجربه‌های معنوی، ازخودگذشتگی و قرب الهی.