دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۷۶۵

فیض کاشانی
ای دوای درد بی درمان من مرهم داغ دل بریان من
ای که هم جانی و هم جانان من ای که هم دینی و هم ایمان من
در غم تو بی سر و سامان شدم هم سر من باش و هم سامان من
hز سر هر دو جهان برخواستم تا تو هم این باشی و هم آن من
خان و مانم گو برو در راه تو بس بود عشق تو خان و مان من
گنج مهر خود نهادی در دلم کردی آباد این دل ویران من
محو کن بود و نبودم تاز فیض آن تو ماند نماند آن من