دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۷۶۴

فیض کاشانی
بیا بیا که نمانده است صبر در دل من بیا بیا که نمانده است آب در گل من
هزار عقده مشگل مراست از تو بدل بیا بیا بگشا عقده های مشگل من
ز فرقت تو جنون بر سر جنون آمد بیا بیا بسرم ای تو عقل کامل من
برای وصل چو هاروت بودم و ماروت کنون حضیض فراقست چاه بابل من
هلاهل غم هجران مرا بخواهد کشت بشهد وصل مبدل کن این هلاهل من
بیا بیا که سرم میرود بباد فنا ز روی لطف بنه پای رحم بر گل من
بیا بیا بزن اکسیر لطف بر مس دل که تا شود زر مقبول قلب قابل من
اگر تو روی بمن آوری شوم مقبل که هم مرا توئی اقبال و هم تو مقبل من
اگر دو کون شود حاصلم ز کشته عمر فدای یکسر موی تو باد حاصل من
جراحت دگران میبرد ز دل راحت جراحت تو بود عین راحت دل من
اگر ز قاتل خود کشته میشوند کسان حیاهٔ تازه بمن میرسد ز قاتل من
همیشه در دل من بود نقش باطل و حق تو آمدی همه حق شد نماند باطل من
گل نشاط بزن بر سر دلم از عشق مگر بکار در آید روان کاهل من
در اهتزاز در آور دل فسردهٔ فیض شرارهٔ بزن از نار شوق بر دل من

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری پرشور در ستایشِ اشتیاقِ سوزانِ عاشق و تمنایِ وصالِ معشوق است. شاعر با بهره‌گیری از مفاهیمِ عرفانی و استعاراتِ کلاسیک، وضعیتِ پریشانِ خود را در هجران تصویر می‌کند و با تکیه بر قدرتِ تحول‌آفرینِ عشق، خواهانِ دگرگونیِ باطنی و رهایی از سرگشتگی است.

درونمایه اصلی اثر بر مدارِ تناقضاتِ عاشقانه می‌چرخد؛ جایی که رنجِ دوری، خودِ زندگی است و زخمِ ناشی از تیغِ معشوق، مرهمی بر جانِ عاشق. شاعر در پیِ کیمیایِ نگاهِ محبوب است تا وجودِ ناچیز و تیره خود را به زرِ نابِ معرفت بدل کند و به ساحلِ آرامش برسد.

معنای روان

بیا بیا که نمانده است صبر در دل من بیا بیا که نمانده است آب در گل من

ای محبوب بازگرد که در دلم دیگر شکیبایی نمانده است؛ بازگرد که وجودم از شدتِ دوری و بی‌تابی، همچون گلی خشکیده، طراوت و زندگی‌اش را از دست داده است.

نکته ادبی: گل در اینجا ایهام دارد: هم به معنای خاک و وجود انسان و هم به معنای گیاه که بدون آب (وصل) پژمرده می‌شود.

هزار عقده مشگل مراست از تو بدل بیا بیا بگشا عقده های مشگل من

به خاطر دوری تو، هزاران گره و مشکلِ عاطفی در دلم پدید آمده است؛ پس خودت بیا و این گره‌های پیچیده در جانم را بگشا.

نکته ادبی: مشگل در اینجا تلفظ قدیمی یا رایج در متون کهن برای کلمه مشکل است که به معنای پیچیدگی و دشواری است.

ز فرقت تو جنون بر سر جنون آمد بیا بیا بسرم ای تو عقل کامل من

از شدتِ جدایی تو، دیوانگی‌ام دوچندان شده است؛ ای تو که خردِ کاملِ منی، بازگرد و سکانِ عقلِ مرا که از دست رفته، در دست بگیر.

نکته ادبی: جنون بر سر جنون آمد اشاره به تراکم و تشدیدِ آشفتگیِ روانیِ عاشق دارد.

برای وصل چو هاروت بودم و ماروت کنون حضیض فراقست چاه بابل من

من برای رسیدن به وصال تو مانندِ هاروت و ماروت بودم که در پیِ دستیابی به اسرارِ آسمانی بودند، اما اکنون که از تو دور مانده‌ام، در چاهِ عمیقِ هجران اسیر شده‌ام.

نکته ادبی: هاروت و ماروت دو فرشته‌ای بودند که طبق افسانه‌ها در چاهی در بابل محبوس شدند؛ اشاره به سقوط از مقامِ رفیع به حضیضِ ذلت.

هلاهل غم هجران مرا بخواهد کشت بشهد وصل مبدل کن این هلاهل من

زهرِ کشنده غمِ دوری تو مرا نابود خواهد کرد؛ پس این زهر را با نوش‌دارویِ شیرینِ وصالِ خود معاوضه کن و به شهد بدل ساز.

نکته ادبی: هلاهل استعاره از زهرِ مهلک و فراق است و شهد استعاره از شیرینیِ وصال.

بیا بیا که سرم میرود بباد فنا ز روی لطف بنه پای رحم بر گل من

بازگرد که دارم از بین می‌روم و جانم در حالِ نابودی است؛ از سرِ لطف و بخشش، قدم بر این خاکِ وجودِ من بگذار.

نکته ادبی: سرم می‌رود به باد فنا کنایه از در آستانه مرگ و نابودی قرار گرفتن است.

بیا بیا بزن اکسیر لطف بر مس دل که تا شود زر مقبول قلب قابل من

بیا و با دستِ محبتت، کیمیایِ نگاهت را بر مسِ وجودِ من بکش تا این قلبِ تیره‌ام به طلایِ نابِ مقبولِ درگاهت تبدیل شود.

نکته ادبی: اکسیر ماده‌ای خیالی در کیمیاگری برای تبدیل مس به طلا است که در اینجا نمادِ عنایتِ الهی است.

اگر تو روی بمن آوری شوم مقبل که هم مرا توئی اقبال و هم تو مقبل من

اگر تو به من روی بیاوری، خوش‌اقبال خواهم شد؛ چرا که خودِ تو هم شانس و اقبالِ منی و هم آن کسی که خوشبختی را به من ارزانی می‌دارد.

نکته ادبی: مقبل به معنای خوشبخت و کسی که اقبال به او رو کرده است.

اگر دو کون شود حاصلم ز کشته عمر فدای یکسر موی تو باد حاصل من

اگر تمامِ ثروتِ دو عالم را در طولِ عمر به دست بیاورم، حاضرم همه آن را فدایِ یک تارِ مویِ تو کنم.

نکته ادبی: دو کون به معنای دنیا و آخرت است؛ کنایه از اینکه هیچ‌چیز در برابر معشوق ارزش ندارد.

جراحت دگران میبرد ز دل راحت جراحت تو بود عین راحت دل من

زخم‌های دیگران (سختی‌های دنیا) آرامش را از دل می‌برد، اما جراحت و دردی که تو بر دلِ من می‌گذاری، عینِ آرامش و لذت برای من است.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تناقض) برای بیان لذتِ دردِ عشق.

اگر ز قاتل خود کشته میشوند کسان حیاهٔ تازه بمن میرسد ز قاتل من

اگر مردم از دستِ قاتلشان می‌میرند، من با کشته شدن به دستِ تو، به زندگیِ تازه‌ای دست می‌یابم.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم فنا و بقا در عرفان؛ فنا شدن در معشوق، شروعِ زندگیِ ابدی است.

همیشه در دل من بود نقش باطل و حق تو آمدی همه حق شد نماند باطل من

همیشه در قلبِ من کشمکشِ میانِ درست و نادرست وجود داشت، اما تو که آمدی، همه چیز حقیقت شد و دیگر تردید و باطلی در کار نیست.

نکته ادبی: حضورِ معشوق در اینجا به معنای تجلیِ حقیقت است که سایه‌ها و تاریکی‌ها را محو می‌کند.

گل نشاط بزن بر سر دلم از عشق مگر بکار در آید روان کاهل من

از سرِ عشق، نشاط و سرزندگی را به دلم هدیه کن، شاید این روحِ تنبل و سستِ من به جنب‌وجوش و فعالیت بیفتد.

نکته ادبی: روانِ کاهل به معنای جانِ بی‌حوصله و بی‌انگیزه است.

در اهتزاز در آور دل فسردهٔ فیض شرارهٔ بزن از نار شوق بر دل من

این دلِ سرد و افسرده‌ام را با فیضِ حضورت به لرزه و حرکت درآور و با آتشِ شوقِ خود، شراره‌ای در جانم بیفکن.

نکته ادبی: اهتزاز به معنای لرزش و جنبش و ناشی از اشتیاق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره اکسیر لطف

تشبیه عنایت و محبت معشوق به ماده کیمیایی که مسِ وجود را به طلا تبدیل می‌کند.

تلمیح هاروت و ماروت

اشاره به داستان دو فرشته‌ای که به دلیل هوس دچار لغزش شدند و در چاه بابل گرفتار گشتند.

پارادوکس (متناقض‌نما) جراحت تو بود عین راحت دل من

جمع بستنِ درد (جراحت) با آسودگی (راحت) برای بیان لذتِ دردِ عاشقی.

کنایه سرم میرود بباد فنا

کنایه از در آستانه مرگ و نیستی قرار گرفتن.

ایهام گل

در بیت اول به معنای وجود مادی انسان و هم به معنای گیاه نیازمندِ آب.