دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۷۶۱

فیض کاشانی
مهرت بجان بهار دل داغدار من از مهر جان خزان نپذیرد بهار من
در آتش هوای تو خاکستری شدم شاید که باد سوی تو آرد غبار من
می افکنم براه تو تا خاک ره شود باشد قدم نهی بسر خاکسار من
گفتی مگوی قصه و اندوه خود بکس خون شد ز غصه تو دل راز دار من
من چون نهان کنم که ز غم پرده می درد خون جگر بزیر مژه اشکبار من
در روز حشر چون ز عمل جستجو کنند گویم بآه رفت و فغان روزگار من
غم از دلم دمار بر آورد و آن نگار ننشست ساعتی بکرم در کنار من
خاموش باش فیض ازینقصه دم مزن نه کارتست شکوه ز خوبان نه کار من

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شور و اشتیاقِ سوزانِ عاشق و رنجِ جانکاهِ دوری از یار است. شاعر در فضایی آکنده از ناامیدی و در عین حال وفاداری، تلاش می‌کند تا عمقِ دردِ درونی خود را به تصویر بکشد؛ دردی که از یک سو پنهان‌کردنی است و از سوی دیگر به دلیل شدتِ فراوانی، چون سیلابی سدِ صبوری را می‌شکند.

تم اصلی اثر، کشمکشِ میانِ سکوتِ تحمیلی و فریادِ درونیِ عاشق است. شاعر با تعابیری استعاری از سوختن و به خاکستر تبدیل شدن، راهِ رسیدن به معشوق را در نهایتِ فروتنی و گذشتن از هستیِ خود جستجو می‌کند و در نهایت با پذیرشِ تقدیر، به خاموشی پناه می‌برد.

معنای روان

مهرت بجان بهار دل داغدار من از مهر جان خزان نپذیرد بهار من

مهر و محبتِ تو، بهارِ دلِ داغدارِ من است؛ از برکتِ همین عشقِ جان‌بخش، بهارِ وجودِ من هرگز رنگِ خزان و پژمردگی به خود نخواهد دید.

نکته ادبی: تضادِ میان «بهار» و «خزان» برای تأکید بر جاودانگیِ عشق در دلِ عاشق به کار رفته است.

در آتش هوای تو خاکستری شدم شاید که باد سوی تو آرد غبار من

در آتشِ اشتیاقِ رسیدن به تو، وجودم سوخت و خاکستر شد؛ شاید باد، ذراتِ غبارِ وجودِ مرا به سوی تو ببرد تا مگر یادی از من کنی.

نکته ادبی: «هوا» در اینجا به معنای میل، اشتیاق و عشق است که در ادبیات کلاسیکِ فارسی بسیار کاربرد دارد.

می افکنم براه تو تا خاک ره شود باشد قدم نهی بسر خاکسار من

خود را در مسیرِ عبورِ تو می‌افکنم تا به خاکِ راه تبدیل شوم؛ امید که در گذرِ خویش، قدمی بر سرِ این عاشقِ خاکسار و کوچک بگذاری.

نکته ادبی: فعل «می‌افکنم» به معنایِ سپردنِ خود به دستِ تقدیر و ابرازِ فروتنیِ مطلق در برابرِ معشوق است.

گفتی مگوی قصه و اندوه خود بکس خون شد ز غصه تو دل راز دار من

به من گفتی که قصه و اندوهِ خود را برای کسی بازگو نکنم، اما دردِ عشقِ تو آن‌چنان سهمگین است که دلِ رازدارِ مرا به خون کشیده است.

نکته ادبی: «دلِ رازدار» کنایه از دلی است که تواناییِ پنهان کردنِ رنج‌ها را دارد اما در اینجا از تحملِ غم ناتوان شده است.

من چون نهان کنم که ز غم پرده می درد خون جگر بزیر مژه اشکبار من

چگونه می‌توانم رنجِ خود را پنهان کنم در حالی که غم، پرده‌دری می‌کند و رازِ درونم را فاش می‌سازد؟ خونِ جگرم از زیرِ مژه‌های اشک‌بارم جاری است.

نکته ادبی: «پرده دریدن» کنایه از آشکار شدنِ امری نهان است که دیگر قابل کتمان نیست.

در روز حشر چون ز عمل جستجو کنند گویم بآه رفت و فغان روزگار من

در روزِ قیامت، هنگامی که از اعمال و رفتارِ من بازخواست می‌کنند، خواهم گفت که تمامِ روزگارِ من در حسرت و آه و ناله سپری شد.

نکته ادبی: «روز حشر» به معنای روز رستاخیز و قیامت است که در شعر عرفانی و عاشقانه برای بیانِ عاقبتِ کارِ عاشق به کار می‌رود.

غم از دلم دمار بر آورد و آن نگار ننشست ساعتی بکرم در کنار من

غم و اندوه مرا از پای درآورد و نابود کرد، در حالی که آن یارِ زیبا‌رو، حتی یک لحظه از روی لطف و مهربانی در کنارم ننشست.

نکته ادبی: «دمار برآوردن» کنایه از نابود کردن و به ستوه آوردن است.

خاموش باش فیض ازینقصه دم مزن نه کارتست شکوه ز خوبان نه کار من

ای فیض! خاموش باش و دیگر از این قصه سخنی به میان نیاور؛ گلایه کردن از خوبان و معشوقان، نه در شأنِ توست و نه در شأنِ من.

نکته ادبی: در اینجا شاعر خویشتن را (تخلص) مخاطب قرار می‌دهد تا به خود نهیب بزند که شکوه در برابر معشوق بی‌معناست.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) بهار و خزان

تقابلِ میانِ رویش و پژمردگی برای نشان دادنِ پایداریِ عشق در جانِ عاشق.

کنایه خون جگر

کنایه از رنج و اندوهِ بسیار عمیق که در جسم و جانِ انسان اثر گذاشته است.

تشبیه آتش هوای تو

تشبیه کردنِ اشتیاق و میل به معشوق به آتش که وجودِ عاشق را می‌سوزاند.

تلمیح روز حشر

اشاره به روزِ رستاخیز و دادخواهی در آخرت.