دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۷۵۹

فیض کاشانی
در کف پیاله دوش درآمد نگار من کز عمر خویش بهره برد از بهار من
می داد و می گرفت و درآمد ببر مرا شد ساعتی قرار دل بیقرار من
گفتا بطنز دین و دل و عقل و هوش کو در کلبهٔ تو چیست ز بهر نثار من
گفتم که جان نشاید در پایت افکنم دل خود بر تو آمد و برد اختیار من
سر خود چکار آید و تن را چه اعتبار از عقل و هوش لاف زدن هست عار من
عقلم توئی و هوش توئی جان و دل توئی غیر از تو هیچ نیست مرا ای نگار من
غیر از تو کس ندارم و غیر از تو نیست کس محصول عمر من توئی و کار و بار من
مستی ز تو خمار ز تو جام و باده تو مستم تو کردهٔ و توئی میگسار من
معذور دار واعظ و از من بدار دست کز من گرفت ساقی من اختیار من
خون هزار زاهد خودبین خشک ریخت تیغیست فیض این سخن آبدار من

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، روایتی از احوال عاشقی است که در برابر جلوه معشوق، تمام هستی و ادعاهای عقلانی خویش را به وادی فراموشی سپرده است. فضا و لحن شعر، سرشار از شور و شیدایی است و شاعر به دور از پیچیدگی‌های زاهدانه، حقیقتِ هستی را در تسلیم کامل در برابر معشوق می‌بیند.

شاعر در این غزل با زبانی صمیمانه، تقابل میان عقل مصلحت‌جو و عشقِ بی‌پروا را به تصویر می‌کشد. او معشوق را سرچشمه تمام آگاهی‌ها و لذت‌های خود می‌داند و با طعنه‌ای آشکار به زاهدانِ خشک‌مغز، رهایی از قید و بندهای ظاهری را عینِ کمال معرفی می‌کند.

معنای روان

در کف پیاله دوش درآمد نگار من کز عمر خویش بهره برد از بهار من

شب گذشته، محبوب من با جامی در دست به سراغم آمد و با این کار، از بهار عمر من بهره‌ای گرفت و دوران جوانی مرا به زیبایی سپری کرد.

نکته ادبی: واژه "دوش" در ادبیات کلاسیک به معنای شب گذشته است و "نگار" استعاره از معشوق زیباروی است.

می داد و می گرفت و درآمد ببر مرا شد ساعتی قرار دل بیقرار من

محبوب با من می نوشید و می گرفت و در آغوشم کشید؛ با این کار، ساعتی دلم را که از دوری او بی‌قرار بود، به آرامش رساند.

نکته ادبی: ساختار "می داد و می گرفت" به تبادل عشق و نوشیدنِ شراب اشاره دارد که نمادِ صمیمیت است.

گفتا بطنز دین و دل و عقل و هوش کو در کلبهٔ تو چیست ز بهر نثار من

معشوق با لحنی طعنه‌آمیز پرسید: "عقل و هوش و دین و دلت چه شد؟ در وجود تو که مانند کلبه‌ای ویران است، چه چیزی برای هدیه دادن به من باقی مانده است؟"

نکته ادبی: واژه "کلبه" نمادی از وجود ساده و محقر عاشق در برابر عظمت معشوق است.

گفتم که جان نشاید در پایت افکنم دل خود بر تو آمد و برد اختیار من

پاسخ دادم که جانم در برابر پای تو ارزش چندانی ندارد که بخواهم نثار کنم، چرا که قلب من پیش از این خود را به تو سپرده و اختیارش را به تو داده است.

نکته ادبی: در اینجا "جان نثار کردن" به معنای فدا کردن زندگی است که شاعر آن را در برابر عظمت عشق، ناچیز می‌شمارد.

سر خود چکار آید و تن را چه اعتبار از عقل و هوش لاف زدن هست عار من

سر و تن من در این راه ارزشی ندارند و به آن‌ها افتخار نمی‌کنم؛ ادعای عقل و هوش داشتن برای من مایه شرمساری و ننگ است.

نکته ادبی: استفاده از "عار" نشان‌دهنده تضاد عمیق میان عقل مصلحت‌جو و جنونِ عاشقانه است.

عقلم توئی و هوش توئی جان و دل توئی غیر از تو هیچ نیست مرا ای نگار من

ای معشوق من، تمام عقل و هوش و جان و دل من تو هستی و غیر از تو هیچ چیزی در جهان برای من وجود ندارد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده مرتبه "وحدت وجود" در عرفان است که معشوق را یگانه هستی می‌بیند.

غیر از تو کس ندارم و غیر از تو نیست کس محصول عمر من توئی و کار و بار من

هیچ‌کس جز تو ندارم و در حقیقت هیچ‌کس جز تو وجود ندارد؛ تو تمام دارایی و حاصل عمر من و محور کارهای من هستی.

نکته ادبی: تکرارِ "غیر از تو" برای تأکید بر انحصارِ توجه و پرستش به سوی معشوق است.

مستی ز تو خمار ز تو جام و باده تو مستم تو کردهٔ و توئی میگسار من

مستی و خمار، و همچنین جام و شرابی که می‌نوشم، همگی از جانب توست؛ تو مرا به این حال انداخته‌ای و ساقیِ من هستی.

نکته ادبی: واژه "میگسار" در اینجا به معنای ساقی و کسی است که شرابِ عشق را به عاشق می‌نوشاند.

معذور دار واعظ و از من بدار دست کز من گرفت ساقی من اختیار من

ای واعظ! مرا معذور بدار و از سرزنش کردن من دست بردار، زیرا ساقیِ من تمام اختیار مرا از چنگم درآورده است.

نکته ادبی: مخاطبِ "واعظ" در ادبیات غنایی، نمادِ زاهدِ ریایی است که از عشق بی‌خبر است.

خون هزار زاهد خودبین خشک ریخت تیغیست فیض این سخن آبدار من

تیغِ سخنِ من (فیض) آن‌قدر برنده و تأثیرگذار است که غرورِ هزاران زاهدِ خشک‌اندیش و خودبین را از بین برده است.

نکته ادبی: اشاره به "فیض" تخلص شاعر است و "آبدار" برای تیغ، به معنای صیقلی، تیز و برنده بودن است.

آرایه‌های ادبی

استعاره نگار

استفاده از نگار برای اشاره به معشوق زیبارو که در متون کلاسیک بسیار رایج است.

تضاد عقل و جنون

تقابلِ همیشگی میان عقلِ حسابگر و شیداییِ عاشقانه که در ابیات پنجم و ششم مشهود است.

تشخیص خون زاهد ریختن

نسبت دادن ویژگی برندگی تیغ به کلام شاعر که باعث رسوایی زاهدان ریایی شده است.

ایهام تناسب ساقی

ساقی در ظاهر به معنای شراب‌دهنده است اما در عرفان، نمادِ تجلیات خداوند است که جامِ معرفت به دست عاشق می‌دهد.