دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۷۵۹

فیض کاشانی
در کف پیاله دوش درآمد نگار من کز عمر خویش بهره برد از بهار من
می داد و می گرفت و درآمد ببر مرا شد ساعتی قرار دل بیقرار من
گفتا بطنز دین و دل و عقل و هوش کو در کلبهٔ تو چیست ز بهر نثار من
گفتم که جان نشاید در پایت افکنم دل خود بر تو آمد و برد اختیار من
سر خود چکار آید و تن را چه اعتبار از عقل و هوش لاف زدن هست عار من
عقلم توئی و هوش توئی جان و دل توئی غیر از تو هیچ نیست مرا ای نگار من
غیر از تو کس ندارم و غیر از تو نیست کس محصول عمر من توئی و کار و بار من
مستی ز تو خمار ز تو جام و باده تو مستم تو کردهٔ و توئی میگسار من
معذور دار واعظ و از من بدار دست کز من گرفت ساقی من اختیار من
خون هزار زاهد خودبین خشک ریخت تیغیست فیض این سخن آبدار من