دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۷۳۹

فیض کاشانی
ای که داری هوس طلعت جانان دیدن نیست باشد شدنت وانگهش آسان دیدن
آن جمالی که فروغش کمر کوه شکست کی توان از نظر موسی عمران دیدن
نشود تا دلت از قید علایق آزاد نتوان جلوه آن سرو خرامان دیدن
تار موی خرد از دیده دل بیرون کن تا بنورش بتوانی ره عرفان دیدن
چشم خفاش بمان چشم دگر پیدا کن نور خورشید ازل کی بود آسان دیدن
زنگ دل پاک کن از اشک و بدل بینا شو کان جمالیست که نتوانش بچشمان دیدن
جان ترا باید و پاید غم تن چند خوری بگذر از تن اگرت هست سر جان دیدن
بر درش چند بدی آری و نافرمانی هیچ شرمت نشود زینهمه احسان دیدن
مزن ای فیض ازین بیش ز گفتار نفس اگرت هست سر آئینه جان دیدن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات که با حال و هوای عمیقِ عرفانی سروده شده‌اند، به تبیینِ دشواری‌ها و لوازمِ سلوکِ درونی برای رسیدن به دیدار محبوبِ ازلی می‌پردازند. شاعر بر این باور است که با دیدگانِ ظاهری و تعلقاتِ مادی نمی‌توان پرتوِ جمالِ حقیقت را دید، بلکه رسیدن به این مقصود، نیازمندِ پالایشِ جان از زنگارِ خودپرستی و رهایی از بندهای وابستگی دنیوی است.

تم اصلی اثر، دعوت به خودشناسی و درون‌نگری است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلاتِ روشن، به خواننده هشدار می‌دهد که تا زمانی که نفسِ سرکش و خردِ جزئیِ مادی بر دیده انسان سایه افکنده است، درکِ نورِ حقیقت ممکن نیست. در نهایت، با سرزنشِ نفس و دعوت به سکوت و جان‌بازی، ضرورتِ عبور از ظواهر برای رسیدن به باطن تأکید می‌شود.

معنای روان

ای که داری هوس طلعت جانان دیدن نیست باشد شدنت وانگهش آسان دیدن

ای کسی که آرزوی دیدار محبوبِ بی‌همتا را در سر داری، بدان که این راه بسیار دشوار است و تنها با ادعایِ دوستی و هوسِ دیدار، نمی‌توان به این مقصودِ والا دست یافت.

نکته ادبی: طلعت به معنای چهره و دیدار است. عبارت نیست باشد شدنت به معنای غیرممکن بودنِ سهل‌انگاری در طی کردن مسیر است.

آن جمالی که فروغش کمر کوه شکست کی توان از نظر موسی عمران دیدن

آن زیبایی و شکوهی که حتی صلابت کوه‌ها در برابر تجلی آن تاب نیاورد، چگونه ممکن است با چشمانِ ظاهری که همانند چشمِ موسی عمران (که کوه را متلاشی کرد) محدود است، دیده شود؟

نکته ادبی: اشاره تلمیحی دارد به آیه ۱۴۳ سوره اعراف که تجلی الهی باعث شد کوه متلاشی شود و حضرت موسی مدهوش گردد.

نشود تا دلت از قید علایق آزاد نتوان جلوه آن سرو خرامان دیدن

تا زمانی که دلِ تو در بندِ دلبستگی‌های دنیوی گرفتار است، نخواهی توانست جلوه و زیباییِ آن محبوبِ بلندمرتبه و نازنین را مشاهده کنی.

نکته ادبی: سرو خرامان استعاره‌ای از محبوبِ رعنا و زیباست که اینجا به ذاتِ حق اشاره دارد.

تار موی خرد از دیده دل بیرون کن تا بنورش بتوانی ره عرفان دیدن

باید نگاهِ محدود و عقلِ جزئیِ خود را از مسیرِ دیدگانِ دل کنار بزنی تا بتوانی با بهره‌مندی از نورِ هدایت، راهِ رسیدن به شناختِ حقیقت را بیابی.

نکته ادبی: تار موی خرد استعاره از مانعِ کوچکی است که دیدن حقیقت را برای اهلِ دانشِ ظاهری ناممکن می‌کند.

چشم خفاش بمان چشم دگر پیدا کن نور خورشید ازل کی بود آسان دیدن

مانند خفاش مباش که از نور گریزان است، بلکه باید بصیرتی دیگر و نگاهی تازه به دست آوری؛ چرا که دیدنِ نورِ جاودانه حق، برای چشمانِ عادت‌کرده به تاریکیِ دنیا، کارِ آسانی نیست.

نکته ادبی: چشم خفاش نمادِ کوتاه‌بینی و هراس از حقیقت است که در ادبیات عرفانی برای نکوهشِ جهل به کار می‌رود.

زنگ دل پاک کن از اشک و بدل بینا شو کان جمالیست که نتوانش بچشمان دیدن

زنگار و تیرگیِ دل را با اشکِ ندامت و زاری پاک کن و به بینشِ قلبی برس، زیرا جمالِ الهی به قدری والاست که با چشمانِ مادی و ظاهری دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: زنگِ دل استعاره از گناهان و دلبستگی‌هاست که آیینه جان را کدر می‌کند.

جان ترا باید و پاید غم تن چند خوری بگذر از تن اگرت هست سر جان دیدن

تو جانِ خویش را می‌خواهی و برای آن تلاش می‌کنی، پس چرا این‌همه اندوهِ جسم و تن را می‌خوری؟ اگر واقعاً طالبِ دیدنِ حقیقتِ جان هستی، باید از تعلقاتِ جسمانی دست بشویی.

نکته ادبی: تضادِ میان تن و جان، هسته مرکزی این بیت است که بر برتریِ تعالی روح بر جسم تأکید دارد.

بر درش چند بدی آری و نافرمانی هیچ شرمت نشود زینهمه احسان دیدن

تا کی می‌خواهی با نافرمانی بر درگاهِ محبوب حاضر شوی؟ آیا از اینکه با وجودِ این‌همه بخشش و احسانِ خداوند، همچنان گناه می‌کنی، احساسِ شرم نمی‌کنی؟

نکته ادبی: بدی کردن بر درِ خانه یار، کنایه از تضادِ رفتاریِ عاشقِ مدعی در برابرِ کرمِ معشوق است.

مزن ای فیض ازین بیش ز گفتار نفس اگرت هست سر آئینه جان دیدن

ای فیض! اگر واقعاً قصدِ آن را داری که آیینه جانت روشن شود و حقیقت را در آن ببینی، بیش از این با حرف‌های برخاسته از نفسِ اماره، سخن‌پردازی مکن.

نکته ادبی: فیض تخلص شاعر است. سکوتِ نفس در برابرِ گفتارِ الهی، لازمه‌ی صیقلِ آیینه جان دانسته شده است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح از نظر موسی عمران

اشاره به داستانِ تجلی خداوند بر کوه طور در قرآن که بر بزرگی و عظمتِ جلوه الهی دلالت دارد.

استعاره سرو خرامان

توصیفِ زیباییِ محبوب و جلوه الهی که از قد و بالای موزون سرچشمه می‌گیرد.

تمثیل چشم خفاش

نمادِ کسی که به دلیلِ محدودیتِ دیدگاه و آلودگیِ درون، تابِ تحملِ نورِ حقیقت را ندارد.

تناقض (تضاد) تار موی خرد

تعبیری پارادوکس‌وار که عقلِ مادی را با تمامِ ادعاهایش، تنها به اندازه یک تارِ مو، مانعِ رسیدن به حقیقت می‌داند.

مراعات نظیر آیینه، زنگ، دیدن، بینا

واژگانی که با محوریتِ بینایی و پاکسازیِ جان در کنار هم گردآمده‌اند.