دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۷۳۵

فیض کاشانی
نه چشم آنکه برویش نظر توان کردن نه پای آنکه بکویش گذر توان کردن
نه آن قرار که تاب رخش توان آورد نه آن شکیب که بی او بسر توان کردن
نه همدمی که باو درد دل توان گفتن نه محرمی که ز رازش خبر توان کردن
نه آن نفس که دعا چون کنی قبول شود نه آن قبول که سر خاک در توان کردن
نه سر چو گوی بمیدان او توان افکند نه پیش خنجر او جان سپر توان کردن
دلم دلی نه که در وی بگنجد اینهمه غم غمش غمی نه که از دل بدر توان کردن
کجا روم چکنم درد خود کرا گویم ز خویش کاش زمانی سفر توان کردن
بیا بیا بقضای خدای تن در ده گمان مبر که علاج دگر توان کردن
بدوست دوست شو و تلخ دهر شیرین کن که زهر را بمحبت شکر توان کردن
بآنچه دوست کند دوست باش با او دست بدین وسیله مگر در کمر توان کردن
چنان محبت او جا گرفت در دل فیض که پیش تیر غمش جان سپر توان کردن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیمی است از وضعیتِ استیصال و حیرتِ عاشق در برابر عظمتی که تابِ تحمل آن را ندارد. شاعر در ابیات نخستین با زبانی مملو از نفی و تردید، از ناتوانیِ خویش در وصال، ادراکِ جمال و تحملِ هجران سخن می‌گوید. او در این فضایِ خفقان‌آور، هیچ راهِ گریزی نمی‌یابد؛ نه توانِ ماندن دارد و نه پایِ رفتن و در میانِ اضداد گرفتار شده است.

در نیمه دومِ غزل، شاعر از مقامِ «تسلیم» سخن می‌گوید. او به این نتیجه می‌رسد که در برابرِ مشیتِ الهی، چاره‌ای جز رضایت و هم‌سویی با مقدرات نیست. فیض، عشق را تنها اکسیرِ شفابخشِ رنج‌های دنیا معرفی می‌کند و نهایتاً، با پذیرشِ قلبیِ خواستِ دوست، به آرامشی درونی می‌رسد که در آن، تیرِ بلا به سپرِ جان تبدیل می‌شود.

معنای روان

نه چشم آنکه برویش نظر توان کردن نه پای آنکه بکویش گذر توان کردن

نه آن‌قدر دیده‌ی بینا و تابِ دیدار دارم که به چهره‌اش بنگرم و نه آن‌قدر توانایی در پا و اراده که به سوی کوی او گام بردارم. در میانِ ناتوانیِ مطلق گرفتار شده‌ام.

نکته ادبی: ساختار جملات بر پایه نفی (نه... نه...) برای تاکید بر بن‌بست روحی شاعر است.

نه آن قرار که تاب رخش توان آورد نه آن شکیب که بی او بسر توان کردن

نه آن‌قدر آرامش و سکون در دل دارم که بتوانم در برابر زیباییِ چهره‌اش تاب بیاورم و نه آن‌قدر صبر و شکیبایی که بتوانم بدونِ او زندگی را سپری کنم.

نکته ادبی: ترکیب تضاد میان تاب آوردن جمال و تحمل هجران.

نه همدمی که باو درد دل توان گفتن نه محرمی که ز رازش خبر توان کردن

هیچ‌کس نیست که با او هم‌کلام شوم و دردهای دلم را بگویم و نه محرمی که بتوانم او را از رازهای پنهانم آگاه سازم.

نکته ادبی: اشاره به تنهاییِ وجودیِ انسانِ عاشق.

نه آن نفس که دعا چون کنی قبول شود نه آن قبول که سر خاک در توان کردن

نه آن‌قدر خلوص و نفسِ پاک دارم که دعایم در پیشگاهِ حق به اجابت برسد و نه آن‌قدر لیاقت و قرب که بتوانم بر خاکِ درگاهش بنشینم و سجده کنم.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ ادبِ حضور در درگاهِ الهی.

نه سر چو گوی بمیدان او توان افکند نه پیش خنجر او جان سپر توان کردن

نه آن‌قدر جرئت دارم که همچون گوی در میدانِ عشقِ او سر ببازم و نه آن‌قدر شجاعت که در برابرِ خنجرِ قهرِ او، جانم را سپر قرار دهم.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحاتِ رزمی (گوی و میدان، خنجر و سپر) برای تبیینِ رابطه عاشق و معشوق.

دلم دلی نه که در وی بگنجد اینهمه غم غمش غمی نه که از دل بدر توان کردن

ظرفِ دلم کوچک‌تر از حجمِ عظیمِ غمِ اوست، و از طرفی، غمِ او نیز از آن‌گونه نیست که بتوانم به سادگی از دل بیرونش کنم.

نکته ادبی: پارادوکس (تناقض) زیبایی در موردِ گنجایش دل و بزرگیِ غم.

کجا روم چکنم درد خود کرا گویم ز خویش کاش زمانی سفر توان کردن

سرگشته و حیرانم که به کجا پناه ببرم و دردِ جانکاهِ خود را نزدِ چه کسی بگویم. ای کاش می‌شد برای لحظه‌ای از قفسِ تن و «منیتِ» خویش سفر کنم و رهایی یابم.

نکته ادبی: تمنّایِ رهایی از خویشتنِ خویش.

بیا بیا بقضای خدای تن در ده گمان مبر که علاج دگر توان کردن

ای دل، دست از تلاشِ بیهوده بردار و در برابرِ قضا و قدرِ الهی تسلیم باش. هرگز تصور مکن که می‌توانی با چاره‌جویی‌هایِ دیگر، تقدیرِ ازلی را تغییر دهی.

نکته ادبی: دعوت به مقامِ رضا و تسلیم.

بدوست دوست شو و تلخ دهر شیرین کن که زهر را بمحبت شکر توان کردن

با دوست (خدا) یگانه و همراه باش تا تلخی‌های روزگار را بر خود شیرین کنی؛ چرا که عشقِ راستین این قدرت را دارد که زهرِ بلا را به شکرِ گوارا بدل کند.

نکته ادبی: اشاره به کیمیایِ عشق که زشتی و تلخی را به زیبایی و شیرینی بدل می‌کند.

بآنچه دوست کند دوست باش با او دست بدین وسیله مگر در کمر توان کردن

به آنچه دوست (خداوند) انجام می‌دهد، راضی باش و با او همراهی کن؛ شاید با این روشِ تسلیم و بندگی بتوانی به مقصود و کمال دست یابی.

نکته ادبی: تاکید بر همراهی با مشیتِ الهی به عنوان کلیدِ رستگاری.

چنان محبت او جا گرفت در دل فیض که پیش تیر غمش جان سپر توان کردن

عشقِ الهی چنان در وجودِ «فیض» ریشه دوانده و جای گرفته است که اکنون می‌تواند در برابرِ تیرِ بلا و سختی‌هایِ عشق، جانِ خویش را سپر قرار دهد و با آغوش باز پذیرا باشد.

نکته ادبی: ایهام در کلمه فیض (هم تخلص شاعر و هم به معنایِ بخشش و لطفِ الهی).

آرایه‌های ادبی

تکرار و موازنه نه... نه...

استفاده از ساختار نحوی مشابه در ابتدای ابیات برای القای حس استیصال و بن‌بست و حیرتِ شاعر.

پارادوکس (تناقض) دلم دلی نه که در وی بگنجد اینهمه غم

بیانِ ناسازگاریِ کوچکیِ ظرفِ دل و بزرگیِ حجمِ غمِ معشوق.

ایهام فیض

اشاره به تخلصِ شاعر و همزمان تلمیح به معنایِ لطف و رحمتِ الهی.

کنایه سر بمیدان افکندن

کنایه از جان‌فشانی و تسلیمِ محض در برابرِ معشوق.