دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۷۳۴

فیض کاشانی
غمش غمی نه که از دل بدر توان کردن دلش دلی نه که در وی اثر توان کردن
نه آن حبیب که او را بدل بود رحمی نه آن رقیب که از وی حذر توان کردن
نه قامتش بصنوبر نشان توان دادن نه نسبت رخ او با قمر توان کردن
نه زان دهان و میان نکتهٔ توان گفتن نه دست با قد او در کمر توان کردن
نه تاب روی چو خورشید او توان آورد نه بیفروغ رخش شب بسر توان کردن
مگر ز پادشه لطف او رسد مددی ز سینه لشگر غم را بدر توان کردن
چو فیض در قدمش گر سری توان افکند به پیش تیر غمش حان سپر توان کردن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، شرحی است بر ناتوانیِ عاشق در برابر شکوهِ بی‌کرانِ معشوق و عجزِ او در بیانِ زیبایی‌ها و عمقِ اندوهی که از هجران بر او وارد می‌شود. شاعر با زبانی فاخر و کلاسیک نشان می‌دهد که معشوق چنان در کمالِ مطلق است که هیچ تشبیه و تمثیلِ بشری توانِ توصیفِ قامت و رخسارِ او را ندارد و تنها لطف و عنایتِ وی می‌تواند غبارِ غم را از جانِ خسته براند.

فضای شعر سرشار از استیصال و تسلیمِ عاشقانه است؛ جایی که غمِ عشق با هیچ سلاحی جز یاریِ خودِ معشوق از میان نمی‌رود. شاعر با بهره‌گیری از مضامینِ تغزلی و اشاراتِ عارفانه، پیوندی میانِ فنایِ عاشق و بقایِ معشوق برقرار می‌سازد تا نشان دهد که رهایی از رنجِ هجران، تنها در گرویِ گذشتن از خویشتن و سر نهادن بر پایِ یار است.

معنای روان

غمش غمی نه که از دل بدر توان کردن دلش دلی نه که در وی اثر توان کردن

غمِ معشوق چنان در جان و دلِ عاشق ریشه دوانده که بیرون کردنش غیرممکن است؛ دلِ معشوق نیز چنان سخت و بی‌تأثیر است که هیچ مهر و محبت و ناله‌ای در آن راهی نمی‌یابد.

نکته ادبی: تکرارِ کلمه‌یِ «دل» و «غم» و استفاده از ساختارِ «نه ... که» نشان‌دهنده‌یِ بن‌بستِ روانیِ عاشق در برابرِ سنگ‌دلیِ معشوق است.

نه آن حبیب که او را بدل بود رحمی نه آن رقیب که از وی حذر توان کردن

نه آن معشوقی است که به حالِ زارِ عاشق رحم آورد و نه آن رقیبی است که بتوان از گزند و حضورِ همیشگی‌اش در امان ماند.

نکته ادبی: حذفِ فعلِ «نیست» در هر دو مصراع به دلیلِ قرینه‌یِ معنوی، که به ایجاز و تأکیدِ کلام افزوده است.

نه قامتش بصنوبر نشان توان دادن نه نسبت رخ او با قمر توان کردن

قامتِ معشوق را نمی‌توان با درختِ صنوبر که نمادِ زیبایی است سنجید و چهره‌یِ او را نیز نمی‌توان با ماه مقایسه کرد، زیرا جمالِ او فراتر از این تشبیهاتِ زمینی است.

نکته ادبی: نفیِ تشبیهاتِ رایجِ ادبی (صنوبر و ماه) برای تأکید بر برتریِ مطلقِ زیباییِ معشوق نسبت به تمامیِ نمادهایِ کهنِ زیبایی.

نه زان دهان و میان نکتهٔ توان گفتن نه دست با قد او در کمر توان کردن

آن دهانِ کوچک و آن کمرِ ظریف را نمی‌توان وصف کرد؛ چرا که از حدِ درکِ کلام خارج است و دستانِ هیچ عاشقی به دورِ آن کمرِ باریک نمی‌رسد.

نکته ادبی: کنایه از غایتِ ظرافت و کوچکیِ اندام که شاعر به عمد از توصیفِ مستقیمِ آن پرهیز کرده است.

نه تاب روی چو خورشید او توان آورد نه بیفروغ رخش شب بسر توان کردن

کسی نمی‌تواند تابِ نگاه کردن به چهره‌یِ درخشانِ خورشیدگونه‌یِ او را داشته باشد و بدونِ نورِ آن چهره، شبِ هجران و تیره هرگز به پایان نمی‌رسد.

نکته ادبی: تضادِ بینِ نورِ رخسارِ معشوق و ظلمتِ شبِ هجران، که بیانگرِ وابستگیِ حیاتیِ عاشق به نورِ وجودِ یار است.

مگر ز پادشه لطف او رسد مددی ز سینه لشگر غم را بدر توان کردن

تنها اگر لطف و عنایتِ معشوق همچون پادشاهی توانا به یاریِ عاشق برسد، می‌توان سپاهِ غم را از سینه‌یِ رنجورِ عاشق بیرون کرد.

نکته ادبی: استعاره از لطفِ معشوق به «پادشاه» و غمِ عشق به «لشگر» که نشان‌دهنده‌یِ قدرتِ تخریب‌گریِ غم است.

چو فیض در قدمش گر سری توان افکند به پیش تیر غمش حان سپر توان کردن

اگر عاشق بتواند همچون «فیض» سر بر پایِ معشوق بگذارد و از خود بگذرد، آن‌گاه جانش می‌تواند در برابرِ تیرِ بلا و غمِ یار، سپری مستحکم و نفوذناپذیر باشد.

نکته ادبی: استفاده از تخلصِ شاعر (فیض) به همراهِ ایهام که هم به معنایِ نامِ شاعر است و هم به معنایِ بخشش و عنایتِ الهی و معشوقانه.

آرایه‌های ادبی

اغراق غمش غمی نه که از دل بدر توان کردن

بزرگ‌نمایی در نفوذِ غمِ عشق به گونه‌ای که هیچ‌گونه تسکین و رهایی برای آن متصور نیست.

استعاره لشگر غم

غمِ عشق به سپاهی تشبیه شده که به قلمروِ سینه هجوم آورده و جز با مددی بیرونی بیرون نمی‌رود.

تضاد رخ چون خورشید و شب هجران

رویاروییِ روشناییِ صورتِ معشوق با تیرگیِ ایامِ فراق برای برجسته‌سازیِ حسِ نیازِ عاشق.

تشبیه رخ او با قمر

مقایسه‌یِ جمالِ معشوق با ماه که در این شعر با نفیِ آن، برتریِ معشوق اثبات می‌شود.