دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۷۲۱

فیض کاشانی
نیست چو من واپسی در همه واپسان چو نیست من بیکسی در همه بیکسان
واپسی من ببین بیکسی من ببین همرهیت کرده پس پیشروان واپسان
هم تو دهی نعمت و هم تو تمامش کنی ره تو نمودی مرا هم تو بمنزل رسان
در همه دیدم بسی هیچ ندیدم کسی کرد روانم ملول دیدن این ناکسان
نیست درین دیر کس تا شودم هم نفس همنفس من تو باش ای تو کس بیکسان
تا که نمیرد دلم از نفس سرد غیر نفخهٔ گرم از دمت دم بدمم میرسان
غیر خدا هیچکس مونس جان تو نیست دست توقع بکش فیض ز خیر کسان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده بازتاب‌دهنده تجربیات درونی سالکی است که در میان هیاهوی جهان، خویشتن را در انزوا و غربت می‌بیند. شاعر با بیانی پرسوز و گداز، ضمن ابراز گلایه از ناتوانیِ همراهانِ دنیوی در درکِ حالِ جانِ خویش، تنها پناهِ حقیقی را درگاهِ خداوند می‌داند.

مضمون اصلی متن، توحیدِ مطلق و بریدن از خلق برای پیوستن به خالق است؛ جایی که شاعر با اعتراف به ناچیزی و بی‌کسی خود، از خداوند طلبِ همراهی و مدد می‌کند تا از گزندِ سردی و بی‌روحیِ وابستگی‌های دنیوی در امان بماند و جانش به گرمایِ فیضِ الهی زنده شود.

معنای روان

نیست چو من واپسی در همه واپسان چو نیست من بیکسی در همه بیکسان

هیچ‌کس به اندازه من در میانِ جاماندگان و تنهایان، دچارِ غربت و تنهایی نیست.

نکته ادبی: واژه واپسی در اینجا کنایه از کسی است که از قافله کمال یا پیشرفتِ معنوی عقب مانده و در تنهایی خویش محبوس شده است.

واپسی من ببین بیکسی من ببین همرهیت کرده پس پیشروان واپسان

به وضعیتِ تنهایی و واماندگیِ من بنگر؛ با اینکه تو همراهِ منی، اما من همچنان از پیش‌تازانِ راهِ حقیقت عقب مانده‌ام.

نکته ادبی: تضاد میان پیشروان و واپسان، نشان‌دهنده شکافِ عمیق میانِ جایگاهِ فعلیِ شاعر و مقامِ کمال است.

هم تو دهی نعمت و هم تو تمامش کنی ره تو نمودی مرا هم تو بمنزل رسان

آغازگرِ نعمت‌ها تویی و به کمال رساننده آن‌ها نیز تو هستی. همان‌طور که مسیرِ حقیقت را به من نشان دادی، خودت نیز مرا به سرمنزلِ مقصود برسان.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ هادی بودنِ خداوند؛ شاعر معتقد است آغاز و انجامِ هدایت، هر دو در دستانِ اوست.

در همه دیدم بسی هیچ ندیدم کسی کرد روانم ملول دیدن این ناکسان

در میانِ مردم بسیار گشتم اما هیچ‌کس را که شایسته رفاقت و هم‌دلی باشد نیافتم. دیدنِ این افرادِ بی‌مایه و ناکارآمد، روحِ مرا آزرده و خسته کرده است.

نکته ادبی: ناکسان در اینجا به معنای افرادی است که از حقیقت و معنویت بهره‌ای نبرده‌اند.

نیست درین دیر کس تا شودم هم نفس همنفس من تو باش ای تو کس بیکسان

در این دنیا کسی نیست که شایستگیِ هم‌نفسی با مرا داشته باشد. پس خودت همدمِ من باش، ای کسی که یار و یاورِ بی‌کسان هستی.

نکته ادبی: دیر در ادبیات عرفانی به معنای خانقاه یا کنایه از همین دنیای مادی است که شاعر آن را خالی از یارانِ حقیقی می‌بیند.

تا که نمیرد دلم از نفس سرد غیر نفخهٔ گرم از دمت دم بدمم میرسان

برای اینکه دلم از سردی و بی‌روحیِ دیگران نمیرد، مدام از جانبِ خود، روح و دمِ گرمِ الهی‌ات را به سویِ من بفرست.

نکته ادبی: نفخه استعاره از روحِ قدسی و فیضِ الهی است که مقابلِ نفسِ سردِ خلایق قرار دارد.

غیر خدا هیچکس مونس جان تو نیست دست توقع بکش فیض ز خیر کسان

جز خداوند هیچ‌کس مونس و هم‌دمِ جانِ تو نیست. امید و توقعِ خود را از خیر و محبتِ دیگران قطع کن.

نکته ادبی: دست توقع کشیدن کنایه از قطعِ امید از غیرِ خدا و رو آوردن به استغنایِ الهی است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) واپسان و پیشروان

برجسته کردن فاصله میان سالکِ جامانده و پیش‌تازانِ مسیرِ حقیقت.

استعاره دیر

استفاده از واژه دیر به عنوان نمادی برای دنیای مادی که فاقدِ گرمایِ معنوی است.

تناقض (پارادوکس) درونی نفخه گرم / نفس سرد

تقابلِ میانِ بی‌روحیِ ارتباط با خلق و حیات‌بخشیِ ارتباط با حق.

تکرار واپسی، بیکسی

تاکید بر وضعیتِ اضطراری و انزوایِ شدیدِ سالک.