دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۷۰۶

فیض کاشانی
در ره دانش بفکر تا بتوان گام زن تا که بجنبد بجنب ورنه بجنبان بفن
دست ز فکرت مدار تا که بحیرت رسی دست طلب بعد از آن در کمر ذکر زن
ذکر چو بر دل زند و اله و مذکور شو چشم و دل و گوش و هوش جمله بدانسو فکن
میبردت فکر و ذکر در ره عرفان و انس تا که بمحنت کشد کار دل و جان و تن
چون بمحبت رسی جذبه رسد زانطرف تا کشدت سوی خود تارهی از خویشتن
باز ندانم چها از پس آن رو دهد گم شودت جان و تن وارهی از ما و من
چونکه گرفتی قرار در کنف لطف یار گویدت ای پیک من رو سوی دارامحن
باز فرستد ترا جانب دار العنا تا بتو گردد جدا راهبر از راهزن
لطف پیاپی ز یار می نگذارد قرار در کف او اختیار جل و عز ذوالمنن
تا کی از اقوال فیض دعوی دانش کنی در ره احوال نیز یکدوسه گاهی بزن