دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۷۰۴

فیض کاشانی
بدرد عشق بیدرمان دوای درد من میکن بانواع بلاها نوبنو درمان من میکن
بخورشید جمالت ذره ذره دین من میسوز بمژگان سیاهت رخنه در ایمان من میکن
بدان محراب ابرو در نمازم قبله میگردان مرا حیران خوبش و خلق را حیران من میکن
دل ازمن بردی و جان نیز خواهی هرچه میخواهی من آن خود نیم آن توام بر جان من میکن
چو قربانت شوم دردم حیاهٔ تازه ام بخشی از آن گوئی تو خود را دم بدم قربان من میکن
سری دارم مهیای نثار خاک پای تو قدم گر رنجه فرمائی قبول آن من میکن
بهجران امر میفرمائی و دل وصل میخواهد چو فرمودی دلم را نیز در فرمان من میکن
دلم چون شد اسیر درد بی درمان بیدردی بدرد خود دوای درد بیدرمان من میکن
زبان در کش بکام ای فیض زین گفتار بیهوده بخاموشی علاج آتش سوزان من میکن
دل و جان و سینه سازم هدف خدنگ او من که مگر شهید گردم بر هم ز چنگ او من

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه شوریدگی و تسلیم عاشق در برابر معشوقی است که مرز میان کفر و ایمان، درد و درمان، و هستی و نیستی را درنوردیده است. سراینده در این ابیات، با رویکردی عرفانی، هرگونه رنج و بلایی را که از جانب محبوب نازل شود، نه تنها می‌پذیرد، بلکه آن را راهی برای رسیدن به حیات حقیقی و فنای در حق می‌داند.

فضای حاکم بر شعر، فضایی سرشار از تضرع، طلب و بی‌خویشتنی است. شاعر با زبانی صمیمانه و در عین حال ستایشگرانه، خود را در مقام بنده و عاشق سرسپرده قرار می‌دهد و از معشوق می‌خواهد که با هرگونه بلا یا آزمونی، او را از تعلقات دنیوی جدا سازد و به قرب خود برساند. این اثر بازتابی از مکتب عشق‌ورزی عارفانه است که در آن، پایان هر رنجی، آغازی برای وصال است.

معنای روان

بدرد عشق بیدرمان دوای درد من میکن بانواع بلاها نوبنو درمان من میکن

ای محبوب، درد بی‌پایان عشق مرا با خودت درمان کن. مرا پیوسته و با انواع بلاها گرفتار ساز تا دردهایم بدین‌سان تسکین یابد.

نکته ادبی: تضاد میان درد و درمان، هسته اصلی معنایی بیت است که به پارادوکس عشق اشاره دارد.

بخورشید جمالت ذره ذره دین من میسوز بمژگان سیاهت رخنه در ایمان من میکن

خورشید زیبایی‌ات، دین و ایمان مرا ذره‌ذره به آتش می‌کشد؛ با مژگانِ تیروارِ خود، درِ ایمانِ من رخنه کن و آن را از بنیاد برکن.

نکته ادبی: خورشیدِ جمال اضافه تشبیهی است که بر درخشش خیره‌کننده و سوزانندگی زیبایی معشوق دلالت دارد.

بدان محراب ابرو در نمازم قبله میگردان مرا حیران خوبش و خلق را حیران من میکن

محرابِ ابروانت را قبله‌گاهِ نماز من قرار ده. مرا چنان در عشق خود سرگشته کن که مردم از حیرتِ من در شگفت بمانند.

نکته ادبی: محرابِ ابرو استعاره‌ای است که نشان‌دهنده تقدس جایگاه معشوق در نظر عاشق است.

دل ازمن بردی و جان نیز خواهی هرچه میخواهی من آن خود نیم آن توام بر جان من میکن

دل مرا بردی و اکنون جانم را طلب می‌کنی؟ هرچه می‌خواهی بگیر. من دیگر متعلق به خود نیستم، بلکه تماماً در اختیار توام؛ با جانِ من هرچه می‌خواهی بکن.

نکته ادبی: عبارت من آنِ خود نیم، بیانگر فنای اراده عاشق در اراده معشوق است.

چو قربانت شوم دردم حیاهٔ تازه ام بخشی از آن گوئی تو خود را دم بدم قربان من میکن

وقتی جانم را فدای تو می‌کنم، تو به من حیاتی تازه می‌بخشی؛ شاید به همین دلیل است که پیوسته مرا به قربانی شدن در راه خود فرا می‌خوانی.

نکته ادبی: قربان شدن در اینجا استعاره از گذشتن از خویشتنِ خویش در راه رسیدن به حق است.

سری دارم مهیای نثار خاک پای تو قدم گر رنجه فرمائی قبول آن من میکن

سرم را آماده کرده‌ام تا در خاکِ پای تو فدا کنم. اگر قدم رنجه کنی و به نزد من بیایی، این پیشکشِ ناچیز را از من بپذیر.

نکته ادبی: قدم رنجه کردن کنایه از آمدنِ بزرگوارانه معشوق به سوی عاشق است.

بهجران امر میفرمائی و دل وصل میخواهد چو فرمودی دلم را نیز در فرمان من میکن

تو دستور به هجران می‌دهی اما دلِ من در آرزوی وصال می‌سوزد. اکنون که فرمانی صادر کرده‌ای، دلم را نیز چنان بساز که مطیع فرمانِ تو باشد.

نکته ادبی: تضاد هجران و وصل در این بیت، نشان‌دهنده کشمکش درونی عاشق بین حکمِ معشوق و میلِ باطنی خویش است.

دلم چون شد اسیر درد بی درمان بیدردی بدرد خود دوای درد بیدرمان من میکن

دلم گرفتارِ دردِ بی‌درمانِ بی‌حسی و بی‌دردی شده است؛ ای محبوب، با دردِ عشقِ خود، این دردِ بی‌درمانِ مرا شفا بده.

نکته ادبی: بیدردی در اینجا به معنای غفلت از حق و دوری از مقام عشق است.

زبان در کش بکام ای فیض زین گفتار بیهوده بخاموشی علاج آتش سوزان من میکن

ای فیض! زبان در دهان ببند و از این گفتارِ بیهوده دست بردار؛ با سکوت و خاموشی، این آتشِ سوزانِ درونِ خود را فرو بنشان.

نکته ادبی: زبان در کشیدن کنایه از خاموشی و پرهیز از ادعاهای گزاف و بیهوده است.

دل و جان و سینه سازم هدف خدنگ او من که مگر شهید گردم بر هم ز چنگ او من

دل و جان و سینه را هدفِ تیرِ نگاهت می‌سازم تا در این راه به شهادت برسم و از چنگِ سختی‌های این جهان رهایی یابم.

نکته ادبی: خدنگ به معنای تیرِ سه‌پر است که در اینجا استعاره از نگاهِ تیز و نافذ معشوق است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) بدرد عشق بیدرمان دوای درد من

شاعر درد را به عنوان وسیله‌ای برای درمانِ دردِ بزرگ‌تر (عشق) می‌بیند که در ظاهر متناقض اما در عرفان راهگشاست.

استعاره خورشید جمال

زیبایی معشوق به خورشید تشبیه شده که می‌تواند دین و ایمان را بسوزاند و از بین ببرد.

کنایه زبان در کشیدن

کنایه از سکوت کردن و پرهیز از سخن‌سراییِ بیهوده در مقام عشق.

تشبیه محراب ابرو

ابروان معشوق به محراب عبادتگاه تشبیه شده تا جایگاه مقدس آن را برای عاشق نشان دهد.