دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۷۰۳

فیض کاشانی
وقت آنست که جوینده اسرار شویم بگذاریم تن کار و دل کار شویم
روح را پاک بر آریم ز آلایش تن پیشتر ز آنکه اجل آید و مردار شویم
چند ما را طلبد یار و تغافل ورزیم بعد ازین از دل و جان ماش طلبکار شویم
عشق را کاش بدانیم کدامست دکان تا دو صد جان بکف آریم و خریدار شویم
جای آن دارد اگر صد دل و صد جان بدهیم قابل مرحمت یک نظر یار شویم
گره دل نگشاید بسر انگشت خرد کار عشقست بیا از پی این کار شویم
علم و تفوی و عبادت همه مستی آرد جرعهٔ کو ز می عشق که هشیار شویم
افسر عشق پی زیور جان دست آریم تا یکی در پی آرایش دستار شویم
آتش عشق درین پردهٔ ناموس زنیم هرچه هستیم بر خلق نمودار شویم
بر سر کوچه و بازار اگر می نوشیم به از آنست که در پرده پندار شویم
فوت افسرده دلی چند ز پس کوچه خریم از پی مائده عشق به بازار شویم
چند چندان بت عیار فریبند ما را خیز تا رهزن هر جابت عیار شویم
گر ز آزاد گرانان بدرائیم از پای به از آنست که خود بر سر بازار شویم
شد شب عمر و ز آفاق سرت صبح دمید چشم و دل باز کن ای فیض که بیدار شویم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، دعوتی است عارفانه برای بیداری از غفلت‌های دنیوی و روی آوردن به حقیقتِ عشق الهی. شاعر در این سروده، بر این باور است که عقلِ جزوی و ظواهرِ شرعی و دنیوی، انسان را به مقصود اصلی نمی‌رساند و برای چشیدن طعمِ حقیقت، باید از پوسته یِ ظاهریِ عبادت و علمِ خشک و بی روح عبور کرد و به آتشِ عشقِ واقعی تن سپرد.

در فضای این شعر، مفهوم «بیداری» در برابر «خوابِ غفلت» قرار دارد. شاعر زندگی دنیوی را شبی کوتاه می‌بیند که با طلوعِ مرگ به پایان می‌رسد و از این رو، مخاطب را تشویق می‌کند تا پیش از دیر شدن، با رها کردنِ تعلقاتِ دست‌وپاگیر و شکستنِ بت‌های نام و ننگ، به دنبالِ کیمیایِ عشق برود تا جانِ خود را از زنگارِ عادت‌ها و ریاکاری‌ها پاک سازد.

معنای روان

وقت آنست که جوینده اسرار شویم بگذاریم تن کار و دل کار شویم

زمان آن فرارسیده است که به دنبالِ کشفِ اسرارِ هستی باشیم و دست از دغدغه‌هایِ بیهوده تن و ذهنِ خود برداریم.

نکته ادبی: تضاد میانِ «تن» و «دل» به معنایِ جداییِ تمایلاتِ مادی از گرایش‌هایِ معنوی است.

روح را پاک بر آریم ز آلایش تن پیشتر ز آنکه اجل آید و مردار شویم

باید پیش از آنکه مرگ فرا برسد و جسمِ ما را به توده‌ای بی‌جان و مردار تبدیل کند، روحِ خود را از آلودگی‌هایِ دنیوی پاک کنیم.

نکته ادبی: «آلایش» در اینجا استعاره از دلبستگی‌های مادی است و «اجل» به معنایِ لحظه فرارسیدنِ مرگ است.

چند ما را طلبد یار و تغافل ورزیم بعد ازین از دل و جان ماش طلبکار شویم

تا کی معشوقِ حقیقی ما را فرامی‌خواند و ما از سرِ بی‌توجهی غفلت می‌کنیم؟ از این پس باید با تمام وجود به طلبِ او برخیزیم.

نکته ادبی: «تغافل» به معنایِ نادیده گرفتن و خود را به غفلت زدن است که در عرفانِ اسلامی، مذموم شمرده می‌شود.

عشق را کاش بدانیم کدامست دکان تا دو صد جان بکف آریم و خریدار شویم

ای کاش می‌دانستیم جایگاهِ اصلیِ عشق کجاست تا با فدا کردنِ صد جان، آن را به دست بیاوریم.

نکته ادبی: «دکان» استعاره از بازارِ هستی یا جایگاهِ عرضه‌یِ حقیقتِ عشق است.

جای آن دارد اگر صد دل و صد جان بدهیم قابل مرحمت یک نظر یار شویم

اگر صد جان و دل فدا کنیم، باز هم ارزشش را دارد که بتوانیم لیاقتِ یک نگاهِ عنایت‌آمیزِ از جانبِ یار را پیدا کنیم.

نکته ادبی: «نظر» در ادبیاتِ عرفانی، همان نگاهِ هدایت‌گر و لطفِ خداوند به سالک است.

گره دل نگشاید بسر انگشت خرد کار عشقست بیا از پی این کار شویم

عقلِ محدودِ بشری نمی‌تواند گره‌هایِ پیچیده‌یِ دل را باز کند؛ این مسئله تنها با عشق حل می‌شود، پس باید به دنبالِ راهِ عشق برویم.

نکته ادبی: «سر انگشت خرد» استعاره از تدبیر و منطقِ عقلی است که در برابرِ عشق، ناکارآمد است.

علم و تفوی و عبادت همه مستی آرد جرعهٔ کو ز می عشق که هشیار شویم

علم‌آموزی و زهدِ ظاهری، گاهی باعثِ غرور و مستیِ نفس می‌شود؛ پس کجاست جرعه‌ای از میِ عشق که ما را به حقیقتِ بیداری و هشیاری برساند؟

نکته ادبی: تضاد میان «مستی» (غفلتِ حاصل از غرورِ علمی) و «هشیاری» (بیداریِ قلبیِ ناشی از عشق) برجسته است.

افسر عشق پی زیور جان دست آریم تا یکی در پی آرایش دستار شویم

باید نشان و تاجِ عشق را بر جانِ خود بنشانیم تا شایسته‌یِ رسیدن به مرتبه‌ای والا باشیم.

نکته ادبی: «افسر» به معنای تاج و «دستار» نمادِ شان و منزلتِ اجتماعی است که شاعر آن را به کمالِ معنوی پیوند می‌زند.

آتش عشق درین پردهٔ ناموس زنیم هرچه هستیم بر خلق نمودار شویم

باید آتشِ عشق را بر پرده‌یِ آبرو و شهرتِ خود بزنیم تا بدونِ ترس از قضاوتِ دیگران، حقیقتِ وجودیِ ما بر همگان آشکار شود.

نکته ادبی: «پرده ناموس» به معنایِ ظاهرِ موجهی است که انسان برای حفظِ آبرو نزدِ مردم حفظ می‌کند.

بر سر کوچه و بازار اگر می نوشیم به از آنست که در پرده پندار شویم

اگر در کوچه و بازار به ستیز با نفس بپردازیم و حقیقت را آشکار کنیم، بهتر از آن است که در خلوت به خودفریبی و پندارهایِ باطل مشغول باشیم.

نکته ادبی: «می نوشیدن» در اینجا استعاره از نوشیدنِ شرابِ حقیقت و بی‌باکی در راهِ عشق است.

فوت افسرده دلی چند ز پس کوچه خریم از پی مائده عشق به بازار شویم

خریداریِ دلبستگی‌هایِ کهنه و افسرده‌حال را رها کنیم و برای به دست آوردنِ توشه‌یِ عشق به بازارِ حقیقت برویم.

نکته ادبی: «مائده» به معنایِ سفره‌یِ غذا و استعاره از فیض و برکاتِ الهی است.

چند چندان بت عیار فریبند ما را خیز تا رهزن هر جابت عیار شویم

تا کی زیبایی‌هایِ دنیوی ما را فریب می‌دهند؟ باید برخیزیم و با دانش و عشق، راهِ این فریبندگی‌ها را بر خود ببندیم و بر نفسِ فریبکار پیروز شویم.

نکته ادبی: «بت عیار» استعاره از جذابیت‌هایِ مادی و دنیوی است که سالک را از مسیرِ حق باز می‌دارد.

گر ز آزاد گرانان بدرائیم از پای به از آنست که خود بر سر بازار شویم

اگر از جایگاهِ والایِ متکبرانِ دنیوی سقوط کنیم و از نظرِ مردم بیفتیم، بهتر از آن است که با غرور در بازارِ دنیا پرسه بزنیم.

نکته ادبی: «آزاد گرانان» می‌تواند به معنایِ مدعیانِ آزادی و بزرگانِ مغرورِ دنیوی باشد.

شد شب عمر و ز آفاق سرت صبح دمید چشم و دل باز کن ای فیض که بیدار شویم

عمرِ ما به پایان رسیده و لحظه‌یِ مرگ نزدیک است؛ ای فیض! چشم و دلت را باز کن تا به حقیقتِ هستی بیدار شوی.

نکته ادبی: «فیض» تخلص شاعر است و «صبح دمیدن» استعاره از نزدیک شدن به لحظه‌یِ مرگ و جداییِ روح از بدن است.

آرایه‌های ادبی

استعاره میِ عشق

اشاره به تجربه‌یِ بی‌واسطه‌یِ حضورِ الهی که مستی‌آور و تعالی‌بخش است.

تضاد مستی و هشیاری

شاعر مستیِ ناشی از علم و زهد را مذموم و هشیاریِ ناشی از عشق را ممدوح می‌داند.

کنایه پرده ناموس زدن

کنایه از به خطر انداختنِ آبرو و شهرتِ ظاهری برای رسیدن به حقیقتِ باطنی.

نماد شب عمر

استعاره از کلِ دورانِ زندگی در دنیا که در برابرِ ابدیت، کوتاه و گذراست.