دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۶۹۲

فیض کاشانی
کی آیدم می در نظر مست جمال ساقیم وز خود کجا دارم خبر مست جمال ساقیم
آنغمزه را دل برده پی زآنچشم و لب جان خوردمی چشم منست و روی وی مست جمال ساقیم
از چشم او می میچشم و ز لعل او می میکشم وز غمزهٔ او سرخوشم مست جمال ساقیم
بیخود فتاده کف زنان در بحر عشق بیکران شادی کنان شادی کنان مست جمال ساقیم
با لطف و قهرش ساختم و ز غیر او پرداختم خود را ز خود انداختم مست جمال ساقیم
جانم زدریائیست مست جام و سبو و خم شکست بگذشته ام از هرچه هست مست جمال ساقیم
آفاق را طی کرده ام اسب خرد پی کرده ام منزل در آن حی کرده ام مست جمال ساقیم
گه قطره و گه قلزمم گه باده و گاهی خمم در شور و در مستی کمم مست جمال ساقیم
یا عادل العشاق قم نحن السکاری لا تلم صد عقل در مستیست گم مست جمال ساقیم
در بادهٔ ما رنگ نیست در مستی ما جنگ نیست ناموس ما را ننگ نیست مست جمال ساقیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ حالِ خوش و بیخودیِ عارفانه‌ای است که در آن، سالک با غرق شدن در تماشای جلوه‌های جمالِ حضرت حق (ساقی)، از هستیِ خود و قیدوبندهای عقلِ جزئی رها می‌شود. شاعر با زبانی شوریده، از فنایِ خویش در دریای بی‌کرانِ عشق سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که چگونه در این مقام، تضادها رنگ می‌بازند و عاشق از هرچه غیرِ دوست است، دست می‌شوید.

در جای‌جای این سروده، طنینی از رهاییِ مطلق و ترکِ هوشیاریِ عقلانی به گوش می‌رسد. ساقی، که نمادی از پروردگارِ ازلی است، با یک نگاه و یک جلوه، عقلِ مصلحت‌جو را از کار می‌اندازد و عاشق را به وجدی می‌کشاند که در آن، نه نام و ننگی باقی می‌ماند و نه کثرتی؛ تنها یگانگی است که در دریایِ عشق، جاری و ساری است.

معنای روان

کی آیدم می در نظر مست جمال ساقیم وز خود کجا دارم خبر مست جمال ساقیم

چه زمانی شرابِ محبت به چشمِ من می‌آید و من در آن حال، کجا از وجودِ خودم خبر دارم؟ وقتی در برابرِ زیباییِ خیره‌کننده ساقی قرار می‌گیرم، از خود بی‌خود می‌شوم.

نکته ادبی: «ساقی» در ادبیات عرفانی استعاره از پروردگار یا پیرِ راه است که جامِ معرفت به سالک می‌دهد.

آنغمزه را دل برده پی زآنچشم و لب جان خوردمی چشم منست و روی وی مست جمال ساقیم

آن نگاهِ پرناز و کرشمه‌ی او، دلم را ربود و از آن چشم و لب، جانِ تازه‌ای یافتم؛ اکنون تمامِ هستی و نگاهِ من، غرق در زیباییِ ساقی است.

نکته ادبی: «غمزه» حرکتی است در چشم و ابرو که نشانه‌ی ناز و دلبری است و در اینجا نمادِ تجلیاتِ الهی است.

از چشم او می میچشم و ز لعل او می میکشم وز غمزهٔ او سرخوشم مست جمال ساقیم

از چشمِ او شرابِ معرفت می‌نوشم و از لبِ سرخ‌فامش جان می‌گیرم؛ و از ناز و کرشمه‌هایش چنان سرخوشم که در مستیِ جمالِ او غرق شده‌ام.

نکته ادبی: «لعل» استعاره از لبِ معشوق است که در ادبیات کلاسیک همواره به رنگ سرخِ گرانبها تشبیه می‌شود.

بیخود فتاده کف زنان در بحر عشق بیکران شادی کنان شادی کنان مست جمال ساقیم

خود را در دریای بی‌پایانِ عشق انداخته‌ام و دست‌افشان و پای‌کوبان، در حالی که از زیباییِ ساقی مستم، غرق در شادی‌ام.

نکته ادبی: «بحر عشق بیکران» استعاره از دریای بی‌پایانِ محبتِ الهی است که عقل در آن غرق می‌شود.

با لطف و قهرش ساختم و ز غیر او پرداختم خود را ز خود انداختم مست جمال ساقیم

با لطف و قهری که از جانبِ محبوب دیدم، سازگار شدم و از هرچه غیرِ اوست دل بریدم؛ در واقع، خودم را از میان برداشتم و به مقامِ نیستی رسیدم.

نکته ادبی: «ساختن» در اینجا به معنایِ مدارا کردن و تسلیمِ محض بودن در برابرِ تقدیرِ الهی است.

جانم زدریائیست مست جام و سبو و خم شکست بگذشته ام از هرچه هست مست جمال ساقیم

جانِ من از دریایی (بی‌کران) آمده است؛ جام و کوزه را شکستم (قیدها را رها کردم) و از هرچه در این عالمِ مادی وجود دارد، گذشتم و غرق در زیباییِ ساقی شدم.

نکته ادبی: «شکستن جام و سبو» کنایه از رهایی از قیدهای ظاهری و عبور از ابزارهای محدودِ معرفت است.

آفاق را طی کرده ام اسب خرد پی کرده ام منزل در آن حی کرده ام مست جمال ساقیم

تمامِ آفاق و عالم را زیر و رو کرده‌ام و اسبِ عقلِ مصلحت‌جو را پی کرده‌ام (از کار انداخته‌ام)؛ و در جوارِ خدایِ حی و زنده، آرام گرفته‌ام.

نکته ادبی: «پی کردن» اسب، کنایه از ازکارانداختن و متوقف کردنِ قوه استدلال و منطقِ زمینی است.

گه قطره و گه قلزمم گه باده و گاهی خمم در شور و در مستی کمم مست جمال ساقیم

گاه خود را یک قطره می‌بینم و گاه دریایی خروشان، گاه شرابم و گاه کوزه‌ام؛ در این وادیِ شور و مستی، خود را ناچیز و کوچک می‌دانم.

نکته ادبی: «قطره و قلزم» تضادِ بینِ محدودیتِ انسان و عظمتِ دریایِ بی‌کرانِ حقیقت است.

یا عادل العشاق قم نحن السکاری لا تلم صد عقل در مستیست گم مست جمال ساقیم

ای دادرسِ عاشقانه برخیز! ما مستیم، ما را سرزنش مکن؛ چرا که در این مستی، صد عقل و منطق گم شده است.

نکته ادبی: استفاده از عربی در میانِ شعر برای تأکید بر فضایِ شوریدگی و خروج از دایره‌یِ سخنِ معمولی است.

در بادهٔ ما رنگ نیست در مستی ما جنگ نیست ناموس ما را ننگ نیست مست جمال ساقیم

در شرابی که ما می‌نوشیم، رنگ و تظاهری نیست؛ در مستیِ ما هیچ جنگ و ستیزی وجود ندارد؛ و ما از بی‌نام و ننگی ابایی نداریم.

نکته ادبی: «بی‌رنگی» و «بی‌نام و ننگی» اشاره به مقامِ فنا و وارستگی از ارزش‌های اعتباریِ دنیا دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره ساقی

اشاره به پروردگار یا مرشدِ کامل که جامِ معرفت را به عاشق می‌نوشاند.

کنایه اسبِ خرد پی کردن

از کار انداختن عقلِ حسابگر و منطقِ مادی برای ورود به عالمِ شهود.

تضاد قطره و قلزم

بیانِ ناچیزیِ وجودِ عاشق در برابرِ گستردگیِ حقیقتِ مطلق.

نماد دریا

نمادِ عالمِ بی‌کرانِ معرفت و هستیِ مطلقِ الهی.