دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۶۸۵

فیض کاشانی
از غیبب عدم رخت بهستی چو کشیدیم از پرتو خورشید تو چون صبح دمیدیم
چون چشم گشودیم بر آن چشمهٔ خورشید از شعشه اش چشم چو خفاش کشیدیم
پرسند گر از ما که چه دیدید در آنروز گوئیم که دیدیم جمالی و ندیدیم
دیدن نگذارد رخ خورشید جنابش خورشید رخت چون نتوان گفت که دیدیم
یکچند در آرامگه عالم بالا با خیل ملک خوشدل و آسوده چریدیم
چون روی نهادیم ز افلاک سوی خاک سوی طرب و کودکی و جهل خزیدیم
تشریف خرد قامت ما را چو بیاراست در دامگه محنت ابلیس فتیدیم
زین دامگه ای فیض چو سالم بدر آئیم مستوجب اکرام و سزاوار مزیدیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر با بیانی عرفانی و فلسفی، سیرِ هبوطِ روح از عالمِ معنا به عالمِ صورت و سرگشتگیِ انسان در دنیا را ترسیم می‌کند. شاعر در جستجویِ درکِ حقیقتِ هستی است و با زبانی نمادین، از تقابلِ محدودیت‌هایِ انسانی و عظمتِ بی‌کرانِ الهی سخن می‌گوید.

درونمایه‌ی اصلی، غربتِ جان در کالبدِ خاکی و امید به رهایی از دامِ غفلت و وسوسه‌های شیطانی است تا انسان با کسبِ فضیلت و سلامت، بار دیگر به جوارِ اکرامِ الهی بازگردد.

معنای روان

از غیبب عدم رخت بهستی چو کشیدیم از پرتو خورشید تو چون صبح دمیدیم

وقتی از قلمرو پنهان نیستی پا به عرصه وجود گذاشتیم، همچون سپیده‌دمی که از تابش خورشید برمی‌خیزد، ما نیز از انوار وجود تو هستی یافتیم.

نکته ادبی: «رخت کشیدن» کنایه از کوچ کردن و انتقال از مرحله‌ای به مرحله دیگر است.

چون چشم گشودیم بر آن چشمهٔ خورشید از شعشه اش چشم چو خفاش کشیدیم

هنگامی که چشمانمان را بر آن کانون انوار الهی گشودیم، از شدت درخشش و جلال آن، همچون خفاشی که تاب خورشید را ندارد، دیده بربستیم.

نکته ادبی: خفاش در ادبیات نماد کسی است که تابِ نورِ حقیقت را ندارد.

پرسند گر از ما که چه دیدید در آنروز گوئیم که دیدیم جمالی و ندیدیم

اگر روزی از ما بپرسند که در آن مقام بلند چه دیدی، پاسخ دهیم که زیبایی مطلق تو را مشاهده کردیم، اما از آن رو که درکِ آن حقیقتِ بی‌کران در وهم نمی‌گنجد، گویی آن را ندیدیم.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس برای بیان عجزِ عقل در برابر مشاهده حق.

دیدن نگذارد رخ خورشید جنابش خورشید رخت چون نتوان گفت که دیدیم

جلال و شکوهِ خورشیدِ وجود تو به قدری والاست که دیده را یارای نگریستن نیست؛ از این رو چگونه می‌توان ادعا کرد که خورشیدِ رخسار تو را به تماشا نشستیم؟

نکته ادبی: استفاده از «خورشید» برای اشاره به جمالِ پروردگار.

یکچند در آرامگه عالم بالا با خیل ملک خوشدل و آسوده چریدیم

مدتی در آسایشگاه عالم بالا، در جوار فرشتگان الهی، با آرامش و خرسندی، در نهایت بی‌خبری و خوش‌دلی به سر بردیم.

نکته ادبی: «چریدن» در اینجا استعاره از زندگی کردن و روزگار گذراندن در کمالِ آرامش است.

چون روی نهادیم ز افلاک سوی خاک سوی طرب و کودکی و جهل خزیدیم

زمانی که از عالم افلاک به سوی عالم خاک سرازیر شدیم، به دامان بازی‌های کودکانه، جهل دنیوی و شادی‌های گذرا افتادیم.

نکته ادبی: اشاره به هبوط از عالمِ معنا به دنیای مادی و غفلت‌زا.

تشریف خرد قامت ما را چو بیاراست در دامگه محنت ابلیس فتیدیم

هنگامی که خلعت خرد و آگاهی بر قامت جان ما پوشانده شد، به دلیل مسئولیت‌ها و آزمون‌های دنیا، در دام رنج‌های شیطانی گرفتار آمدیم.

نکته ادبی: تشریف خرد: تشبیه هوشمندی و عقل به لباسِ افتخار.

زین دامگه ای فیض چو سالم بدر آئیم مستوجب اکرام و سزاوار مزیدیم

ای فیض! اگر بتوانیم از این وادیِ بلا و دامگاهِ دنیا به سلامت بیرون بیاییم، شایسته آن هستیم که به مقام والای اکرامِ الهی برسیم و لایق پاداش‌های فزون‌تر گردیم.

نکته ادبی: فیض تخلص شاعر است که در بیت آخر به خود خطاب می‌کند.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چون خفاش

تشبیه دیدهِ انسان در برابر عظمتِ حق به خفاش در برابر خورشید برای بیانِ عجزِ بینایی.

پارادوکس دیدیم و ندیدیم

بیانِ این حقیقت که درکِ کاملِ ذاتِ الهی با ابزارِ محدودِ بشری ممکن نیست.

استعاره دامگه محنت

استعاره از دنیای مادی که سرشار از رنج و وسوسه‌های شیطانی است.