دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۶۷۶

فیض کاشانی
بکوی یار بی پروا گذشتیم دل آنجا ماند و ما ز آنجا گذشتیم
غلط کی میتوان ز آنجا گذشتن مگر ما بیخود و بی ما گذشتیم
نه ما ماند و نه سر ماند و نه پا ماند هم از ما هم ز سر هم پا گذشتیم
چو از یار حقیقی بوی بردیم ز هر گلدستهٔ رعنا گذشتیم
عیان دیدیم خورشید ازل را ز هر مه طلعت زیبا گذشتیم
حدیث از شاهد و ساقی مگوئید که این را خط زدیم و آنرا گذشتیم
بجان و دل غم مولی گزیدیم هم از دنیا هم از عقبا گذشتیم
نمی پیچیم در زهاد و عباد هم از اینها هم از آنها گذشتیم
نه از دنیا و عقبا طرف بستیم بماندیم این دو را برجا گذشتیم
چو در اقلیم بیجانی رسیدیم ز راه و منزل و ماوا گذشتیم
بخلوت خانهٔ توحید رفتیم هم از لا و هم از الا گذشتیم
دل و جانرا بحق دادیم چون فیض ز گفت و گو و از غوغا گذشتیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر گویای سیر و سلوک عارفانه و عبور از تمامی تعلقات دنیوی و اخروی برای رسیدن به حقیقت مطلق است. شاعر با زبانی صریح بیان می‌کند که پس از چشیدن طعم عشق حقیقی، تمامی مظاهر دنیوی، حتی عبادت‌های صوری و دلبستگی به دو جهان، نزد او رنگ می‌بازند تا در نهایت به توحید ناب دست یابد.

هدف غایی این منظومه، رسیدن به فنای فی‌الله است؛ حالتی که در آن، سالک از «خود»، «وجود»، و «دوگانگی‌ها» عبور کرده و در آستانه هستی مطلق آرام می‌گیرد.

معنای روان

بکوی یار بی پروا گذشتیم دل آنجا ماند و ما ز آنجا گذشتیم

بی‌باکانه به کوی محبوب قدم نهادیم، اما دلِ ما همان‌جا گرفتار شد و ما تنها ظاهر خود را از آنجا عبور دادیم.

نکته ادبی: تضاد میان ماندنِ دل و گذشتنِ تن، نمادی از کمالِ تعلق به محبوب است.

غلط کی میتوان ز آنجا گذشتن مگر ما بیخود و بی ما گذشتیم

آیا واقعاً می‌توان از کوی محبوب گذشت؟ قطعاً نه؛ مگر اینکه آدمی از «خود» و «منیت» خویش رها شود و از بندِ بودن بگذرد.

نکته ادبی: بی‌خود بودن کنایه از فنای نفس و از دست دادنِ هوشیاریِ دنیوی است.

نه ما ماند و نه سر ماند و نه پا ماند هم از ما هم ز سر هم پا گذشتیم

در این راه دیگر نه از «من» خبری بود و نه از سر و پا؛ یعنی از تمام وجود و تعلقات جسمانی و مادی خود به کلی عبور کردیم.

نکته ادبی: سر و پا کنایه از کلِ وجود و تمامیتِ هستیِ سالک است.

چو از یار حقیقی بوی بردیم ز هر گلدستهٔ رعنا گذشتیم

هنگامی که رایحه و نشان محبوب حقیقی به مشام جان ما رسید، از زیبایی‌های ظاهری و فریبنده دنیوی چشم پوشیدیم.

نکته ادبی: گلدسته رعنا استعاره از زیبایی‌های جلوه‌گر و فریبنده عالم است.

عیان دیدیم خورشید ازل را ز هر مه طلعت زیبا گذشتیم

خورشید ابدیِ حقیقت را آشکارا به چشم جان دیدیم و از این رو، از هر چه زیباییِ مجازی و فریبنده است، روی برتافتیم.

نکته ادبی: خورشید ازل نمادی از ذات اقدس الهی است که منبع تمام هستی است.

حدیث از شاهد و ساقی مگوئید که این را خط زدیم و آنرا گذشتیم

دیگر از داستان شاهد و ساقی برای ما سخن نگویید؛ چرا که ما از این کنایات و نمادها عبور کرده و به مقصد نهایی رسیده‌ایم.

نکته ادبی: شاهد و ساقی در اینجا اشاره به نمادهای رایج در شعر عرفانی دارند که شاعر از آن‌ها گذر کرده است.

بجان و دل غم مولی گزیدیم هم از دنیا هم از عقبا گذشتیم

غمِ دوست را به جان و دل خریدار شدیم و به خاطر او، از هر دو جهانِ دنیا و آخرت چشم پوشیدیم.

نکته ادبی: مولی در اینجا به معنای خداوند و سرورِ هستی است.

نمی پیچیم در زهاد و عباد هم از اینها هم از آنها گذشتیم

دیگر در بندِ ظواهرِ زاهدان و عابدان گرفتار نمی‌شویم؛ چرا که از این نوع نگرش‌های محدود و سطحی به کلی گذر کرده‌ایم.

نکته ادبی: زهاد و عباد کنایه از نگاه‌های قالبی و فاقد کشف و شهود است.

نه از دنیا و عقبا طرف بستیم بماندیم این دو را برجا گذشتیم

ما از دنیا و آخرت هیچ بهره‌ای نخواستیم و آن دو را همان‌جا که هستند، رها کردیم و از دلبستگی به آن‌ها گذشتیم.

نکته ادبی: طرف بستن کنایه از سود بردن و بهره‌مند شدن است.

چو در اقلیم بیجانی رسیدیم ز راه و منزل و ماوا گذشتیم

چون به سرزمینِ بی‌نشانی و ساحتِ روحانی رسیدیم، دیگر راه و مقصد و منزل برای ما معنایی نداشت و از همه گذر کردیم.

نکته ادبی: اقلیم بی‌جانی کنایه از عالمِ معنا و رهایی از قیدِ ماده است.

بخلوت خانهٔ توحید رفتیم هم از لا و هم از الا گذشتیم

به خلوتگاهِ یکتاپرستی گام نهادیم و از دوگانگیِ «لا» (نفی) و «الا» (اثبات) نیز فراتر رفتیم.

نکته ادبی: اشاره به شهادتین و مقامِ توحید که مرحله‌ای بالاتر از نفی و اثبات است.

دل و جانرا بحق دادیم چون فیض ز گفت و گو و از غوغا گذشتیم

ما همچون «فیض» (شاعر)، دل و جان خود را به درگاه حق تسلیم کردیم و از هیاهوی کلام و بحث‌های بیهوده فاصله گرفتیم.

نکته ادبی: غوغا کنایه از هیاهوی دنیوی و مشغله‌های فکری و کلامی است.

آرایه‌های ادبی

تضاد ماند و گذشتیم

تضاد میان ماندنِ دل و عبور کردنِ جسم برای نشان دادن عمق تعلق به یار.

استعاره خورشید ازل

به کار بردن خورشید برای توصیف نورِ حقیقت و ذات الهی.

ایهام و اشاره لا و الا

اشاره به کلمه توحید و گذشتن از مراحل نفی و اثبات.