دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۶۷۶

فیض کاشانی
بکوی یار بی پروا گذشتیم دل آنجا ماند و ما ز آنجا گذشتیم
غلط کی میتوان ز آنجا گذشتن مگر ما بیخود و بی ما گذشتیم
نه ما ماند و نه سر ماند و نه پا ماند هم از ما هم ز سر هم پا گذشتیم
چو از یار حقیقی بوی بردیم ز هر گلدستهٔ رعنا گذشتیم
عیان دیدیم خورشید ازل را ز هر مه طلعت زیبا گذشتیم
حدیث از شاهد و ساقی مگوئید که این را خط زدیم و آنرا گذشتیم
بجان و دل غم مولی گزیدیم هم از دنیا هم از عقبا گذشتیم
نمی پیچیم در زهاد و عباد هم از اینها هم از آنها گذشتیم
نه از دنیا و عقبا طرف بستیم بماندیم این دو را برجا گذشتیم
چو در اقلیم بیجانی رسیدیم ز راه و منزل و ماوا گذشتیم
بخلوت خانهٔ توحید رفتیم هم از لا و هم از الا گذشتیم
دل و جانرا بحق دادیم چون فیض ز گفت و گو و از غوغا گذشتیم