دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۶۷۳

فیض کاشانی
از حضور قدس جانرا در سفر افکنده ایم در سفر هم خویش را در شور و شر افکنده ایم
در کف نفس و هوا و دیو اسیر افتاده ایم تا بلذات جهان بیجا نظر افکنده ایم
بهر تعظیم خسان و اعتبار ابلهان خویشتن را چون گدایان دربدر افکنده ایم
راه دوزخ پیش داریم و بسرعت میرویم بی محابا خویشتن را در خطر افکنده ایم
راه جنت را بما بنموده حق با صد دلیل از ضلالت خویش را ما در سقر افکنده ایم
سوی ما از یار ما با آنکه می آید خبر ما درین ره خویشتن را بی خبر افکنده ایم
دوست را با ما نظرها هست پیدا و نهان ما چو کوران آن نظرها از نظر افکنده ایم
جان ما را تیر باران حوادث کرد چرخ ما به پیش تیر بارانش سپر افکنده ایم
تا نپنداری که ما اینراه را خود میرویم پیش چوگان قضا چون گوی سر افکنده ایم
جان شد این تن وعدهٔ دیدار جانان تا شنید چشم شد در گوش تا ما این خبر افکنده ایم
حرف او بشنیده دل هر جا که گوشی داده ایم روی او دیده است جان هر جا نظر افکنده ایم
تا بکی در عرض ره خواهیم گشتن عمر شد بهر کاری فیض خود را در سفر افکنده ایم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر بازتابی اندوهناک از هبوط انسان از جایگاه اصیل و ملکوتی خویش به دامان دنیای مادی و غفلت‌زدگی است. شاعر در این قطعات، به زیبایی و با زبانی صادقانه، از فاصله گرفتن روح از منشأ قدسی خود سخن می‌گوید و آن را نتیجهٔ اسارت در دام نفس اماره و دل‌مشغولی‌های بی‌حاصل دنیوی می‌داند. در این نگاه، جهان نه به عنوان هدفی غایی، بلکه به عنوان مسیری پر از شور و شر و خطراتی که انسان آگاهانه یا ناآگاهانه برای خود می‌آفریند، ترسیم شده است.

در بخش‌های پایانی، رویکرد شاعر از حسرت و شکایت به سمت تسلیم در برابر مشیت الهی و جست‌وجوی حقیقت تغییر می‌کند. او بر این باور است که با وجود هدایت‌های مستمر خداوند و نشانه‌های آشکاری که برای آدمی فرستاده می‌شود، این خودِ انسان است که با غفلت یا دیده‌بستن بر حقیقت، خویشتن را در رنج می‌افکند. در نهایت، با استعاره‌ای از تسلیم در برابر «چوگان قضا»، شاعر به این درک می‌رسد که آگاهی حقیقی زمانی حاصل می‌شود که جانِ انسان، تمام‌قد گوش‌به‌زنگِ ندای حق شود و در هر پدیده، تجلیِ روی دوست را ببیند.

معنای روان

از حضور قدس جانرا در سفر افکنده ایم در سفر هم خویش را در شور و شر افکنده ایم

ما جانِ خود را از ساحت مقدسش جدا کرده و در این سفرِ دنیوی افکنده‌ایم و با این کار، خود را در گرداب آشوب و رنج گرفتار ساخته‌ایم.

نکته ادبی: حضور قدس به معنای ساحتِ پاک و ملکوتیِ روح است و شور و شر استعاره از آشفتگی‌های زندگیِ مادی.

در کف نفس و هوا و دیو اسیر افتاده ایم تا بلذات جهان بیجا نظر افکنده ایم

ما اسیر خواهش‌های نفسانی و شیطانِ درون شده‌ایم، چرا که به لذت‌های ناپایدار و بی‌ارزش جهان، نگاهِ دلبستگی دوخته‌ایم.

نکته ادبی: نفس و هوا به معنای تمایلاتِ نفسانی و هوس‌های زودگذر است که در عرفان، دشمنِ راهِ سلوک شمرده می‌شوند.

بهر تعظیم خسان و اعتبار ابلهان خویشتن را چون گدایان دربدر افکنده ایم

برای آنکه مورد توجه افراد فرومایه قرار بگیریم و نزد نادانان اعتباری کسب کنیم، خود را مانند گدایان آواره و خوار کرده‌ایم.

نکته ادبی: خسان جمع خس به معنای فرو‌مایگان است و در اینجا تضادِ ارزشیِ میانِ جانِ عزیز و تحقیرِ خویش برای دیگران را نشان می‌دهد.

راه دوزخ پیش داریم و بسرعت میرویم بی محابا خویشتن را در خطر افکنده ایم

ما در مسیری گام برمی‌داریم که به سوی دوزخ و تباهی می‌رود و با شتاب به سمت آن حرکت می‌کنیم؛ بی‌محابا خود را در خطر نابودی افکنده‌ایم.

نکته ادبی: دوزخ در اینجا می‌تواند استعاره‌ای از پیامدهای شومِ غفلت و دوری از حقیقت باشد.

راه جنت را بما بنموده حق با صد دلیل از ضلالت خویش را ما در سقر افکنده ایم

خداوند راهِ بهشت و کمال را با صدها نشانه و دلیل برای ما روشن کرده است، اما ما از روی گمراهی و نادانی، خود را به آتش دوزخ افکنده‌ایم.

نکته ادبی: سقر نامی برای دوزخ است که در اینجا در مقابلِ جنت (بهشت) قرار گرفته تا شدتِ سقوطِ ناشی از ضلالت را نشان دهد.

سوی ما از یار ما با آنکه می آید خبر ما درین ره خویشتن را بی خبر افکنده ایم

با اینکه یار (خداوند) همواره برای ما پیام و نشانه می‌فرستد، ما همچنان در این راه از او بی‌خبر مانده‌ایم.

نکته ادبی: بی‌خبر افکندن در اینجا به معنای غفلت ورزیدن و نادیده گرفتنِ الطافِ الهی است.

دوست را با ما نظرها هست پیدا و نهان ما چو کوران آن نظرها از نظر افکنده ایم

دوست (خداوند) همواره به ما توجه دارد، چه آشکار و چه نهان، اما ما همچون افراد نابینا، آن توجهات را نادیده گرفته‌ایم.

نکته ادبی: از نظر افکندن کنایه از نادیده گرفتن و بی‌توجهی است.

جان ما را تیر باران حوادث کرد چرخ ما به پیش تیر بارانش سپر افکنده ایم

روزگار با سختی‌ها و بلاها، جانِ ما را آماج تیرهای خود قرار داده است و ما به جای مقابله، سلاح‌های دفاعی خود را کنار گذاشته و تسلیم شده‌ایم.

نکته ادبی: تیرباران حوادث استعاره‌ای از مصائبِ پی‌در‌پیِ روزگار است و سپر افکندن کنایه از تسلیم و انفعال است.

تا نپنداری که ما اینراه را خود میرویم پیش چوگان قضا چون گوی سر افکنده ایم

تصور نکن که ما با اراده خودمان این راه را طی می‌کنیم؛ ما در برابر مشیت الهی (قضا) همچون گویِ بازی هستیم که در برابر چوگانِ تقدیر، سرِ تسلیم فرود آورده‌ایم.

نکته ادبی: چوگان قضا تمثیلی مشهور در ادبیات عرفانی برای بیانِ تسلطِ تقدیر بر انسان است.

جان شد این تن وعدهٔ دیدار جانان تا شنید چشم شد در گوش تا ما این خبر افکنده ایم

جانِ ما به محض شنیدنِ وعده دیدار با یار، دگرگون شد و تمام وجودمان مانند چشمی شد که در گوش نشسته تا این خبرِ خوش را بشنود.

نکته ادبی: چشم شدن در گوش پارادوکسی زیباست که نشان‌دهندهٔ اشتیاقِ شدید برای شنیدنِ ندایِ حق است.

حرف او بشنیده دل هر جا که گوشی داده ایم روی او دیده است جان هر جا نظر افکنده ایم

دلِ ما هرجا که سخنی شنیده، کلامِ او را دریافته و جانِ ما هرجا که نگریسته، چهره‌ی زیبای او را دیده است.

نکته ادبی: این بیت اشاره به وحدتِ وجود و دیدنِ تجلیاتِ حق در همهٔ هستی دارد.

تا بکی در عرض ره خواهیم گشتن عمر شد بهر کاری فیض خود را در سفر افکنده ایم

تا کی می‌خواهیم عمر خود را در راهِ رسیدن به مقصود هدر دهیم؟ ما تمام توان و گوهرِ وجودمان را در این مسیرِ طولانی خرج کرده‌ایم.

نکته ادبی: فیض در اینجا به معنای گوهر وجود، توانایی و سرمایهٔ معنوی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره چوگان قضا

تشبیه ارادهٔ الهی یا تقدیر به چوگان که انسان را همچون گوی به هر سو که بخواهد می‌برد.

پارادوکس (تناقض) چشم شد در گوش

آمیختن دو حس برای بیانِ اوجِ انتظار و تمرکز برای دریافتِ یک پیامِ معنوی که در حالت عادی غیرممکن است.

کنایه سپر افکندن

کنایه از تسلیم شدن، دست از مقاومت برداشتن و در برابر حوادث و تقدیر سر خم کردن.

تضاد جنت و سقر

به کار بردن واژگان متضاد (بهشت و دوزخ) برای نشان دادن انتخاب‌های انسان بین راه درست و گمراهی.