دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۶۶۳

فیض کاشانی
از عشق یار خوشم از حسن یار هم زان می مدام مستم و زان میگسار هم
او جلوه مینماید و من میروم ز خود از خویش شکر دارم و از لطف یار هم
هرکس که دید جلوه اش از خویش شد تهی از دست رفت کارش و دستش ز کار هم
یکجلوه کرد و بر دو جهان هر دو مست شد بیخود ازو زمین و فلک بی قرار هم
یکجلوه کرد حسرت ازو صدهزار ماند آن جلوه را فدا من و چون من هزار هم
زان جلوه است شعله دلهای عاشقان زان جلوه است داغ دل روزگار هم
زان جلوه است موج هوا و ثبات کوه زان جلوه است جوش و خروش بحار هم
زان جلوه است تازگی و سبزی چمن زان جلوه است شور خزان و بهار هم
زان جلوه است ناله و افغان عندلیب زان جلوه است لطف گل و قهر خار هم
زان جلوه کام فیض برآمد درین جهان در نشاهٔ که عیش بود پایدار هم