دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۶۴۱

فیض کاشانی
میل صحرا گر کنی من سینه را صحرا کنم میل دریا گر کنی من دیده را دریا کنم
گر تو خواهی عالمی ویران کنی در یکنفس من بمژگان راه سیل از دیده خود وا کنم
گر هوای لاله و گل داری از خون جگر بادها در چشم دارم داغها پیدا کنم
شد خیالی این تن من گر چراغی بایدت من درین فانوس شمع از نور جان برپا کنم
برق و رعدی گر هوس داری نفس را دم دهم بند از پای فغان و ناله دل وا کنم
هرچه خواهی میتوانم خویش را گر آنچنان جای آن دارد گرت یکذره در دل جا کنم
آتش از سوز درون خود بر آرم چون چنار شعلهٔ گردم چو یاد آن رخ حمرا کنم
گر دلت خواهد که گردد آشکارا شرک من خرقه از سر برکشم زنار را رسوا کنم
گر ز سوز فیض می خواهی که باشی باخبر آتش پنهان دل را در نفس پیدا کنم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار بازتاب‌دهنده اوجِ فنای عاشق در معشوق است. شاعر در مقامی از عشق سخن می‌گوید که تمام هستی، احساسات و تنِ خود را به ابزاری برای تأمین خواسته‌های معشوق تبدیل می‌کند؛ گویی وجودِ او دیگر نه برای خود، بلکه برای تجلی اراده‌ی معشوق معنا می‌یابد.

در این فضایِ عرفانی، شاعر از قدرتِ خیال و توانِ روحیِ خویش برایِ تصویرسازی بهره می‌برد تا ثابت کند که هیچ مانعی میانِ اراده‌ی محبوب و خواستِ او وجود ندارد. او با ایثارِ جان و دل، آماده است تا هر آنچه معشوق می‌طلبد را در وجودِ خویش بازنمایی کند.

معنای روان

میل صحرا گر کنی من سینه را صحرا کنم میل دریا گر کنی من دیده را دریا کنم

اگر اراده کنی که به صحرا روی، من سینه‌ام را به وسعت صحرا برایت می‌گشایم و اگر هوای دریا داری، چشمانم را به خاطر گریه‌ی بسیار به دریایی از اشک بدل می‌کنم.

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ اغراق‌آمیز برای نشان دادنِ آمادگی کامل برای معشوق؛ تبدیلِ اعضای بدن به مظاهرِ طبیعت.

گر تو خواهی عالمی ویران کنی در یکنفس من بمژگان راه سیل از دیده خود وا کنم

اگر بخواهی که عالم را در یک لحظه ویران کنی، من با گشودنِ دریچه‌ی چشمانم و رها کردنِ سیلابِ اشک، دنیا را غرق و ویران می‌کنم.

نکته ادبی: مژگان به معنای مژه‌ها، ابزاری است برای کنترل یا رهاسازی سیلابِ اشک که به سیلِ ویرانگر تشبیه شده است.

گر هوای لاله و گل داری از خون جگر بادها در چشم دارم داغها پیدا کنم

اگر به دنبال تماشای لاله و گل هستی، من از خونِ جگرم که داغِ دوری تو بر آن نشسته، لاله‌هایی در چشمانم پدیدار می‌کنم.

نکته ادبی: داغ در چشم داشتن، کنایه از سرخیِ چشم بر اثرِ گریه و اندوه است که مانند لاله جلوه می‌کند.

شد خیالی این تن من گر چراغی بایدت من درین فانوس شمع از نور جان برپا کنم

تنِ من دیگر مانندِ یک خیال سبک شده است؛ اگر برای روشنایی به چراغی نیاز داری، من در این جسمِ فانوس‌مانند، از نورِ جانم شمعی برایت روشن می‌کنم.

نکته ادبی: تشبیه تن به فانوس و جان به شمع، نمادی از فداکاریِ وجودی است که شاعر خود را ابزارِ نورافشانی برای معشوق می‌داند.

برق و رعدی گر هوس داری نفس را دم دهم بند از پای فغان و ناله دل وا کنم

اگر هوسِ دیدنِ برق و شنیدنِ رعد را داری، من با رها کردنِ ناله و فغانِ دلم، این صدا و تصویر را در هستیِ خود ایجاد می‌کنم.

نکته ادبی: استعاره از ناله به رعد و برق، نشان‌دهنده‌ی شدتِ تأثرِ شاعر است که برون‌ریزیِ درونی‌اش به طوفان می‌ماند.

هرچه خواهی میتوانم خویش را گر آنچنان جای آن دارد گرت یکذره در دل جا کنم

من آمادگی دارم که خود را به هر شکلی که تو بخواهی درآورم، به شرطی که این فداکاری، ارزشش را داشته باشد که تو ذره‌ای از دلت را به من اختصاص دهی و مرا در آن جای دهی.

نکته ادبی: در اینجا شاعر با شرطی‌سازی، به دنبالِ رسیدن به مقامِ قرب و جای گرفتن در دلِ محبوب است.

آتش از سوز درون خود بر آرم چون چنار شعلهٔ گردم چو یاد آن رخ حمرا کنم

هنگامی که به یادِ چهره‌ی سرخ‌فامِ تو می‌افتم، از سوزِ درونی مانندِ چنار که از درون می‌سوزد، شعله‌ور می‌شوم.

نکته ادبی: رخ حمرا به معنای چهره سرخ است که یادآورِ زیبایی و آتشِ عشق است؛ چنار به دلیلِ توخالی بودن و سوختن از درون، نمادِ عاشقِ سوخته‌دل است.

گر دلت خواهد که گردد آشکارا شرک من خرقه از سر برکشم زنار را رسوا کنم

اگر بخواهی که نشان دهم به غیرِ تو دل‌بسته‌ام (شرک ورزیده‌ام)، زهد و ظاهرسازی را کنار می‌گذارم و با بستنِ زنار (نماد کفر و دوری از شریعت)، عشقِ خویش را آشکار و رسوا می‌کنم.

نکته ادبی: تضادِ خرقه (نماد زهد) و زنار (نماد عشق و کفر عرفانی)، از نمادهای کلاسیکِ ادبیات برای بیانِ رسواییِ عاشقانه است.

گر ز سوز فیض می خواهی که باشی باخبر آتش پنهان دل را در نفس پیدا کنم

اگر می‌خواهی از سوز و گدازِ درونیِ من (فیض) آگاه شوی، این آتشِ پنهانِ درونِ دلم را از طریقِ نَفَس و آهم آشکار می‌کنم.

نکته ادبی: فیض تخلص شاعر است که در بیت به صورتِ هنرمندانه‌ای برای بازگشتِ ضمیر به خود استفاده شده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره سینه را صحرا کنم

تشبیه سینه به صحرا برای نشان دادن وسعتِ پذیرش در برابرِ معشوق.

کنایه زنار را رسوا کنم

کنایه از کنار گذاشتنِ تظاهر به زهد و روی آوردن به جنونِ عاشقانه که نزد زاهدان ناپسند است.

مراعات نظیر برق، رعد، نفس

همنشینی واژگانی برای تصویرسازیِ طوفانی و پرشور از احوالِ درونیِ عاشق.