دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۶۳۷

فیض کاشانی
من آئین جدائی را نمیدانم نمیدانم من او، او من دو تائی را نمیدانم نمیدانم
بود بر جان گوارا هر چه آنمه میکند با من وفا و بیوفائی را نمیدانم نمیدانم
گدائی میکنم از حسن خوبان این نعیمم بس نعیم پادشائی را نمیدانم نمیدانم
بغیر از مهر مه رویان که تابد بر دل و جان بس طریق روشنائی را نمیدانم نمیدانم
ز گلزار رخ خوبان اگر گستاخ گل چینم رسوم پارسائی را نمیدانم نمیدانم
نچینم خوشه خود را میزنم بر خرمن آن مه من آئین گدائی را نمیدانم نمیدانم
همیشه عشق ورزم فیض با روی نکو رویان ازیشان من رهائی را نمیدانم نمیدانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سروده‌ای عرفانی و عاشقانه است که در آن شاعر با زبانی صمیمانه، از وحدت وجود و فانی شدن در معشوق سخن می‌گوید. او تمام آداب و رسوم رسمی، دنیوی و حتی زاهدانه را به کناری می‌نهد و تنها راه رستگاری و حیات حقیقی را در عشقِ بی‌قید و شرط به معشوق می‌بیند.

در این اثر، شاعر با نفی دوگانگی میان خود و معشوق، به مرحله‌ای از یگانگی می‌رسد که در آن، رنج و لذت یا وفا و جفای معشوق، هر دو برای جانش گوارا است. نگاه او به هستی، نگاهی است که در آن تعلقاتِ ظاهری و مقام‌های دنیوی در برابرِ نعمتِ حضور و عشقِ معشوق، بی‌ارزش جلوه می‌کند و تنها حقیقتِ جاری، مهر و شورِ عاشقانه است.

معنای روان

من آئین جدائی را نمیدانم نمیدانم من او، او من دو تائی را نمیدانم نمیدانم

من هیچ‌گونه رسم و آیینی برای دوری و جدایی از معشوق نمی‌شناسم؛ چرا که به یگانگیِ کامل رسیده‌ام و دیگر تفاوتی میان خود و معشوق نمی‌بینم و این دوگانگی برایم بی معناست.

نکته ادبی: تکرارِ عبارتِ 'نمیدانم نمیدانم' برای تأکیدِ مضاعف بر بیگانگی با امورِ غیرِعاشقانه است.

بود بر جان گوارا هر چه آنمه میکند با من وفا و بیوفائی را نمیدانم نمیدانم

هر آنچه معشوقِ ماهرو با من انجام دهد، چه به لطف باشد و چه به قهر، بر جانِ من شیرین و گوارا می‌نشیند؛ بنابراین در ساحتِ عشق، دیگر مفهوم وفا یا بی‌وفایی را درک نمی‌کنم و برایم تفاوتی ندارد.

نکته ادبی: واژه 'مه' استعاره از معشوق است که به دلیلِ درخشش و زیبایی به ماه تشبیه شده است.

گدائی میکنم از حسن خوبان این نعیمم بس نعیم پادشائی را نمیدانم نمیدانم

برای من همین که گدایِ درگاهِ زیباییِ معشوقان باشم، بزرگترین نعمت است؛ چنان غرق در این گدایی هستم که دیگر هیچ ثروت و قدرتِ پادشاهانه‌ای را نمی‌شناسم و به آن توجهی ندارم.

نکته ادبی: ترکیبِ 'نعیم پادشائی' به معنای ثروت و شکوهِ سلطنتی است که در برابرِ فقرِ عاشقانه کوچک شمرده شده است.

بغیر از مهر مه رویان که تابد بر دل و جان بس طریق روشنائی را نمیدانم نمیدانم

جز نورِ محبتِ زیبارویان که بر قلب و روحم می‌تابد، هیچ راه دیگری برای یافتنِ حقیقت و روشناییِ باطنی نمی‌شناسم و تنها همین عشق را چراغِ راهِ خود می‌دانم.

نکته ادبی: 'مه رویان' صفتِ مرکبی است که به زیبارویان اشاره دارد و در شعرِ کلاسیک بسیار رایج است.

ز گلزار رخ خوبان اگر گستاخ گل چینم رسوم پارسائی را نمیدانم نمیدانم

اگر جسورانه و بی‌پروا از گلزارِ رویِ زیبارویان گلی بچینم و عاشقی کنم، دیگر به آداب و رسومِ زهد و پارساییِ متداول پایبند نیستم و آن‌ها را نمی‌شناسم.

نکته ادبی: 'گستاخ' در اینجا به معنای جسورانه و بی‌پرواییِ عاشق در راهِ وصال است که از قیدِ شرمِ ظاهری رهاست.

نچینم خوشه خود را میزنم بر خرمن آن مه من آئین گدائی را نمیدانم نمیدانم

من به اندک بهره‌یِ شخصیِ خود قناعت نمی‌کنم، بلکه تمام هستیِ خود را نثارِ خرمنِ وجودِ معشوق می‌کنم؛ از این رو، آن شیوه یِ گدایی که در آن فرد تنها به دنبالِ نفعِ ناچیزِ خویش است، در آیینِ من جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: 'خرمن' استعاره از کثرت و انبوهیِ وجودِ معشوق است که عاشقِ خود را در آن محو می‌کند.

همیشه عشق ورزم فیض با روی نکو رویان ازیشان من رهائی را نمیدانم نمیدانم

من همواره و تا ابد با چهره‌های زیبا عشق‌ورزی می‌کنم و چنان شیفته‌وار به آن‌ها دلبسته‌ام که هیچ‌گاه به دنبالِ رهایی و آزاد شدن از قیدِ عشقِ آنان نیستم.

نکته ادبی: 'نکو رویان' ترکیبِ وصفیِ کهنی است که به معنای زیبارویان به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

تکرار (ردیف) نمیدانم نمیدانم

تکرارِ این عبارت در پایانِ تمام ابیات، علاوه بر ایجادِ موسیقیِ کناری و هماهنگیِ صوتی، بر تأکیدِ شاعر بر بی‌توجهی و نفیِ امورِ دنیوی و عقلانی در برابرِ عشق دلالت دارد.

تضاد (طباق) وفا و بیوفائی / گدائی و پادشائی

به کارگیریِ واژگانِ متضاد در کنار هم، برای بیانِ عبورِ عاشق از دوگانگی‌ها و رسیدن به یگانگیِ در عشق است.

استعاره مه

اشاره به معشوق با واژه 'مه' (ماه)، تشبیهی رایج برای زیباییِ درخشان و خیره‌کننده است.

مجاز خرمن

استعاره از کمالات، هستی و وجودِ بی‌کرانِ معشوق است که شاعر داراییِ خود را در آن محو می‌کند.