دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۶۳۶

فیض کاشانی
من این زهد ریائی را نمیدانم نمیدانم رسوم پارسائی را نمیدانم نمیدانم
دل من مست جانانست و جانانش همی باید بهشت آن سرائی را نمیدانم نمیدانم
وصال دوست می باید مرا پیوسته روز و شب من این رسم جدائی را نمیدانم نمیدانم
زخود یکتا شدم خود را ز دوش خویش افکندم من این دلق دو تائی را نمیدانم نمیدانم
ز خود بگذشتم و محو جمال دوست گردیدم خودی و خودنمائی را نمیدانم نمیدانم
یکی گویم یکی دانم یکی بینم یکی باشم دوتائی و سه تائی را نمیدانم نمیدانم
دلم دیوانهٔ زلفش شد آنجا ماند جاویدان ز زنجیرش رهائی را نمیدانم نمیدانم
سخنها بر زبان می آیدم لیکن نمی گویم چو علتهای عالی را نمیدانم نمیدانم
من نیکم و گر بد فیض گو مردم ندانند زبان خودستائی را نمیدانم نمیدانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده بازتاب‌دهنده تجربیات درونی سالکی است که از بندِ ظواهرِ مذهبی و ریاکاری‌های اجتماعی رهایی یافته و یک‌سره به سوی حقیقتِ هستی و حضرت دوست روی آورده است. شاعر در این فضای عرفانی، دلبستگی به بهشتِ موعود را در برابرِ حضورِ بی‌واسطه در پیشگاه معشوقِ ازلی، ناچیز شمرده و یگانگی و وحدت را بر کثرت و خودنمایی ترجیح می‌دهد.

درون‌مایه اصلی اثر، نفیِ منیت و رسیدن به مقامِ فنا است. شاعر با تکیه بر توحیدِ ناب، هرگونه دوتایی و چندگانگی را در جهان‌بینیِ عارفانه خود مردود می‌شمارد و در پیِ پیوندِ دائمی با حقیقت است، به گونه‌ای که سخن گفتن از غیر یا ستودنِ خویش را برنمی‌تابد و در سکوتی آکنده از معنا، غرق در تماشای جمالِ دوست است.

معنای روان

من این زهد ریائی را نمیدانم نمیدانم رسوم پارسائی را نمیدانم نمیدانم

من این زهدِ ساختگی و ظاهری را که بر پایه ریا بنا شده است، نمی‌شناسم و به آن باوری ندارم. آداب و رسومِ خشک و بی‌روحی که تنها برای خودنماییِ پارسایی انجام می‌شود، نزد من جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: زهد ریایی اصطلاحی است برای اشاره به پرهیزگاریِ تظاهرآمیز که در متون عرفانی همواره در تقابل با اخلاصِ درونی قرار می‌گیرد.

دل من مست جانانست و جانانش همی باید بهشت آن سرائی را نمیدانم نمیدانم

دل من چنان غرق در مستیِ عشقِ یار است که تنها حضور او را می‌طلبد و در این میان، بهشت را با تمامِ وعده‌هایش نمی‌شناسم و برایم معنایی ندارد.

نکته ادبی: سرای در اینجا کنایه از بهشت به عنوانِ یک مکانِ پاداشی است که سالکِ واصل، آن را در برابرِ مقامِ وصالِ معشوق، ناچیز می‌انگارد.

وصال دوست می باید مرا پیوسته روز و شب من این رسم جدائی را نمیدانم نمیدانم

من در هر لحظه از شب و روز، نیازمندِ رسیدن به معشوق هستم؛ بنابراین، قواعدِ دوری و جدایی را نمی‌شناسم و برایم پذیرفتنی نیست.

نکته ادبی: مرا در اینجا به معنای برایِ من است که ضمیرِ متصلِ فاعلی نیست و نقشِ متممی دارد.

زخود یکتا شدم خود را ز دوش خویش افکندم من این دلق دو تائی را نمیدانم نمیدانم

من از خودِ واقعی‌ام به یگانگی رسیدم و بارِ سنگینِ منیت را از دوشِ خود برداشتم؛ از این رو، این لباسِ تظاهر و دوگانگی (ریا) را نمی‌شناسم.

نکته ادبی: دلق دو تائی کنایه از لباسِ صوفیانه (دلق) است که در اینجا به معنایِ نفاق و دو‌رویی به کار رفته است.

ز خود بگذشتم و محو جمال دوست گردیدم خودی و خودنمائی را نمیدانم نمیدانم

من از وجودِ خود گذشتم و در زیباییِ معشوق محو شدم؛ به همین دلیل، دیگر مفهومِ منیت یا خودنمایی برایم غریبه است.

نکته ادبی: محو شدن در جمالِ دوست، اشاره به مقامِ فنای فی‌الله دارد که در آن سالک از صفاتِ بشری خود تهی می‌گردد.

یکی گویم یکی دانم یکی بینم یکی باشم دوتائی و سه تائی را نمیدانم نمیدانم

نگاه و اندیشه و هستیِ من به وحدت رسیده است، به گونه‌ای که جز یکی نمی‌گویم و نمی‌بینم؛ پس دیگر دوتایی و کثرت‌گرایی در جهانِ من جایی ندارد.

نکته ادبی: تاکید بر عددِ یکی، نمادِ توحیدِ وجودی است که نقطه مقابلِ کثرت‌گرایی و دوگانه‌بینی است.

دلم دیوانهٔ زلفش شد آنجا ماند جاویدان ز زنجیرش رهائی را نمیدانم نمیدانم

دلِ من دیوانه‌ی گیسویِ یار شد و برای همیشه در بندِ آن گرفتار ماند؛ از این رو، من به دنبالِ آزادی از این زنجیرِ عشق نیستم و آن را نمی‌شناسم.

نکته ادبی: زنجیر در ادبیاتِ عرفانی، نمادِ بندِ عشق است که برخلافِ بندهای مادی، مایه سعادتِ عارف است.

سخنها بر زبان می آیدم لیکن نمی گویم چو علتهای عالی را نمیدانم نمیدانم

حرف‌های بسیاری بر زبانم جاری می‌شود اما آن‌ها را بر زبان نمی‌آورم؛ چرا که درگیرِ آن استدلال‌های عقلی و عالی که دیگران دارند، نیستم و راهِ آن‌ها را نمی‌شناسم.

نکته ادبی: علتهای عالی به معنایِ براهین و استدلال‌های پیچیده ذهنی است که عارف آن‌ها را در برابرِ شهودِ قلبی، فاقدِ اصالت می‌داند.

من نیکم و گر بد فیض گو مردم ندانند زبان خودستائی را نمیدانم نمیدانم

خواه مردم مرا نیک بدانند یا بد، برایم اهمیتی ندارد؛ من به زبانِ خودستایی و توصیفِ خویشتن آشنا نیستم.

نکته ادبی: فیض در اینجا خطاب به مردم است که قضاوت‌های بیرونیِ آن‌ها در دایره معرفتِ سالک جایگاهی ندارد.

آرایه‌های ادبی

تکرار (ردیف) نمی‌دانم نمی‌دانم

تکرارِ این عبارت در پایانِ تمام ابیات، بر تاکیدِ شاعر بر نفیِ تعلقات و بی‌اعتباریِ امورِ دنیوی و ظاهری دلالت دارد.

پارادوکس (تناقض) ز زنجیرش رهائی

شاعر زنجیرِ عشق را مایه آزادی از بندهای دنیوی می‌داند که نوعی تناقضِ زیبا و عرفانی است.

کنایه دلق دو تائی

دلق (لباسِ صوفیان) استعاره از ظاهر‌سازی و دورویی است که به دو‌تایی (دو‌روی بودن) تعبیر شده است.

تضاد یکتا، دوتائی، سه تائی

استفاده از اعداد برای تقابلِ مفهومِ وحدت (توحید) و کثرت که بیانگرِ جهان‌بینیِ عارفانه شاعر است.