دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۶۳۵

فیض کاشانی
وه که جان یا تنم نمیدانم این توئی یا منم نمیدانم
خویش را از تو فرق نتوانم دوست از دشمنم نمیدانم
با منی و ز فراق میسوزم گلشنم گلخنم نمیدانم
روی و زلف تو قبله ام شب روز کافرم مومنم نمیدانم
خم ابروی تست یا محراب رهبر از رهزنم نمیدانم
جامه دانم که میدرم بر تن جیب از دامنم نمیدانم
محو در عشق تو شدم چون فیض عشق تو یا منم نمیدانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر به توصیف حالتی از شوریدگی و حیرتِ عارفانه می‌پردازد که در آن، مرزهایِ میان عاشق و معشوق و دویی‌ها از میان رفته است. شاعر در سایه‌ی تجربه‌ی عشقِ مطلق، هویتِ فردی و عقلِ جزئی‌نگرِ خود را از کف داده و تواناییِ تشخیصِ میان خود و محبوب یا جهانِ پیرامونش را در این وادیِ حیرت از دست داده است.

این ابیات بیانگرِ مرحله‌ی فنا و استغراق در معشوق است؛ وضعیتی که در آن، عاشق چنان در معشوق ذوب شده که دیگر برای خود، هستیِ مستقلی قائل نیست. تکرارِ «نمی‌دانم» در پایانِ مصراع‌ها، بر عمقِ این حیرتِ مقدس و سرگشتگیِ آگاهانه در برابرِ جلوه‌ی بی‌کرانِ معشوق تأکید دارد.

معنای روان

وه که جان یا تنم نمیدانم این توئی یا منم نمیدانم

شگفتا که چنان حیران و سرگشته‌ام که نمی‌دانم جانم هستم یا تنم؛ نمی‌دانم این حضوری که حس می‌کنم تویی یا من هستم.

نکته ادبی: واژه «وه» در آغاز بیت برای بیانِ تحسر و شگفتی به کار رفته است و نشان‌دهنده‌ی غلیانِ احساسات درونی شاعر است.

خویش را از تو فرق نتوانم دوست از دشمنم نمیدانم

در این وادیِ عشق، چنان از خود بی‌خود شده‌ام که نمی‌توانم میان خویش و تو تمایزی قائل شوم؛ و حتی نمی‌توانم دوست را از دشمن بازشناسم.

نکته ادبی: حذفِ مرزهایِ دوگانگی میان عاشق و معشوق (وحدت وجود) در این بیت به وضوح بیان شده است.

با منی و ز فراق میسوزم گلشنم گلخنم نمیدانم

تو در کنارِ منی، اما من همچنان در آتشِ دوری از تو می‌سوزم؛ نمی‌دانم این حال و روزِ من گلشن و بهشت است یا گلخن و دوزخ.

نکته ادبی: تقابلِ گلشن (جایگاهِ لطافت و بهشت) و گلخن (محلِ سوز و گداز و گرمابه) آرایه‌ی تضاد را به زیبایی ساخته است.

روی و زلف تو قبله ام شب روز کافرم مومنم نمیدانم

تمامِ وقت، چهره و گیسویِ تو قبله‌گاهِ من است؛ چنان در این عشق غرق شده‌ام که نمی‌دانم کافر هستم یا مؤمن.

نکته ادبی: اشاره به عبور از تعصباتِ مذهبی و رسیدن به عشقی که فراتر از مفاهیمِ دوگانه‌ی کفر و ایمان است.

خم ابروی تست یا محراب رهبر از رهزنم نمیدانم

نمی‌دانم این که پیشِ رو دارم قوسِ ابرویِ توست یا محرابِ عبادت؛ چنان حیرانم که نمی‌توانم تشخیص دهم تو رهبرِ منی یا راهزنی که مرا از خود دور می‌کنی.

نکته ادبی: استعاره از ابرو به محراب و تضادِ رهبر و رهزن، نشان‌دهنده‌ی دوگانگیِ شخصیتِ معشوق در چشمِ عاشق است.

جامه دانم که میدرم بر تن جیب از دامنم نمیدانم

می‌دانم که در این شوریدگی جامه بر تن می‌درم، اما آن‌قدر بی‌خویشتنم که نمی‌دانم دارم جیبِ لباس را پاره می‌کنم یا دامنِ آن را.

نکته ادبی: جامه دریدن کنایه از غلبه‌ی جنونِ عشق و بی‌قراریِ شدید است که مانع از تشخیصِ حدودِ عمل می‌شود.

محو در عشق تو شدم چون فیض عشق تو یا منم نمیدانم

مانند فیض، در دریای عشقِ تو محو و فانی شده‌ام؛ به‌گونه‌ای که دیگر نمی‌دانم این عشقی که در من است متعلق به توست یا اصلاً خودِ من هستم.

نکته ادبی: واژه‌ی «محو» اصطلاحی عرفانی است به معنایِ فنایِ صفاتِ بشری و غلبه‌ی انوارِ حق بر قلبِ سالک.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) گلشن / گلخن

تقابلِ میانِ بهشت و جهنم برای نشان دادنِ سرگشتگی عاشق در وضعیتِ وصال و فراقِ همزمان.

کنایه جامه دریدن

کنایه از آشفتگیِ روانی و بی‌قراریِ مفرط در راهِ عشق.

تکرار و واژه‌آرایی نمی‌دانم

تکرارِ این فعل در پایانِ ابیات، فضایِ تردید، حیرت و نفیِ عقلِ جزئی را تقویت کرده است.

استعاره خم ابرو / محراب

تشبیه قوسِ ابروی معشوق به محراب عبادت که نشان‌دهنده پرستش‌گونه بودنِ نگاهِ عاشق است.