دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۶۱۷

فیض کاشانی
من واله جمال فروزان یک کسم آشفتهٔ دو زلف پریشان یک کسم
سامان مرا یکی و سر من یکی بود سودا یکی و بیسر و سامان یک کسم
هر جا بهر که روی کنم سوی او بود بینای یک جمالم و حیران یک کسم
جمعیتم ز جمع کمالات یک کس است شیدای یک جمیل و پریشان یک کسم
تیغ ار کشد بقصد سرم بسملش شوم در مذبح محبت قربان یک کسم
مشرک نیم پرستش باطل نمیکنم حق بین و حق پرست بفرمان یک کسم
از هر خسی قبول عطائی نمیکنم مستغرق مواهب احسان یک کسم
چون گربگان بسفرهٔ هر کس نمیروم همچون شتر نواله خور خوان یک کسم