دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۶۱۶

فیض کاشانی
اگر آهی کشم دریا بسوزم و گر شوری کنم دریا بسوزم
شود دل شعله چون بر یاد روئی شوم تن شمع و سر تا پا بسوزم
کنم هرچند پنهان آتش جان میان انجمن پیدا بسوزم
خوشم با سوختن در آتش عشق بهل تامن در این سودا بسوزم
در آنجا هر که باشد هر چه باشد بسوزد ز آتشم هرجا بسوزم
کنم گر اقتباسی ز آتش قدس وجود خویش سر تا بسوزم
نیارم تاب یا آرم ندانم تجلی کنم بسازم تا بسوزم
نه من ماند نه ما ماند چو آئی بیا تا بی من و بی ما بسوزم
ترا خواهم مرا گر تو نخواهی تجلی بیشتر کن تا بسوزم
بسوزد ظاهر و باطن ز سوزم اگر پیدا و گر پنهان بسوزم
ز سوز جان اگر حرفی نویسم ورق را سربسر یکجا بسوزم
چو فیض ار دم زنم از آتش دل زبان و کام با لبها بسوزم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، ناله‌ی اشتیاقِ سالکی است که در آتشِ عشق الهی، به دنبالِ رهایی از قیدِ «خویشتن» و فنای در محبوب است. شاعر در این سروده، سوختن را نه مصیبتی جانکاه، بلکه کمالِ مطلوبِ عاشقی می‌داند که برای وصالِ یار، حاضر است همه چیزِ خود را به قربانگاهِ آتشِ عشق ببرد.

فضای کلی شعر، فضایی حماسی-عرفانی است؛ جایی که «عشق» به مثابه آتشی تمام‌سوز تصور شده که مرزهای میان عاشق و معشوق را برمی‌دارد و هستیِ عاشق را در پرتوِ تجلیِ یار ذوب می‌کند. شاعر با تأکید بر واژه‌ی «سوز» و «سوختن»، بر قدرتِ دگرگون‌کننده‌ی عشق تأکید می‌ورزد.

معنای روان

اگر آهی کشم دریا بسوزم و گر شوری کنم دریا بسوزم

اگر آهی از سرِ سوز بکشم یا شور و اشتیاقی نشان دهم، آن‌قدر آتشین است که دریا را هم به آتش می‌کشد.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه برای نشان دادن نهایتِ التهابِ درونی.

شود دل شعله چون بر یاد روئی شوم تن شمع و سر تا پا بسوزم

با یادآوریِ چهره‌ی محبوب، دلم شعله‌ور می‌شود و همچون شمع، تمام وجودم از سر تا پا در آتشِ عشق می‌سوزد.

نکته ادبی: تشبیه «تن» به «شمع» یکی از تصاویرِ رایج در ادبیات عرفانی برای بیانِ فناپذیری است.

کنم هرچند پنهان آتش جان میان انجمن پیدا بسوزم

هرچند سعی می‌کنم آتشِ جانم را پنهان کنم، اما این عشق چنان قوی است که ناگزیر در میانِ جمع آشکار می‌شود.

نکته ادبی: تقابلِ میانِ «پنهان» و «پیدا» نشان‌دهنده‌ی بی‌قراریِ عاشق است.

خوشم با سوختن در آتش عشق بهل تامن در این سودا بسوزم

من از سوختن در آتشِ عشق راضی و خوشحالم؛ مرا به حال خود بگذار تا در این وادیِ پرشور، بسوزم و نیست شوم.

نکته ادبی: بهل: فعل امر از «هلیدن» به معنای گذاشتن و رها کردن.

در آنجا هر که باشد هر چه باشد بسوزد ز آتشم هرجا بسوزم

شدتِ آتشِ عشق من به گونه‌ای است که هرکس و هرچه در پیرامونم باشد، از حرارتِ آن می‌سوزد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ وجودیِ سالک بر محیطِ پیرامون.

کنم گر اقتباسی ز آتش قدس وجود خویش سر تا بسوزم

اگر از شعله‌ی مقدسِ الهی بهره‌ای ببرم، تمامِ هستی و وجودِ خود را یکسره به آتش می‌کشم.

نکته ادبی: «آتشِ قدس» نمادِ تجلیاتِ الهی است که تاب‌آوردنِ آن برای بشریت دشوار است.

نیارم تاب یا آرم ندانم تجلی کنم بسازم تا بسوزم

نمی‌دانم توانِ تحملِ این آتش را دارم یا نه، اما خود را برای تجلیِ یار آماده می‌کنم تا در آن بسوزم.

نکته ادبی: تجلی در عرفان به معنای ظهورِ نورِ حق در قلبِ سالک است.

نه من ماند نه ما ماند چو آئی بیا تا بی من و بی ما بسوزم

وقتی تو حضور یابی، منیّت و «ما» بودن از میان می‌رود؛ پس بیا تا در نبودِ من و ما، با عشقِ تو بسوزم.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ «فنا» که در آن سالک از خودِ خود تهی می‌شود.

ترا خواهم مرا گر تو نخواهی تجلی بیشتر کن تا بسوزم

من طالبِ تو هستم، حتی اگر تو مرا نخواهی؛ پرتوِ وجودت را بیشتر کن تا من در اشتیاقِ آن، بیشتر بسوزم.

نکته ادبی: رادیکالیسمِ عاشقانه‌ی عارف که خواستارِ تداومِ رنجِ عشق است.

بسوزد ظاهر و باطن ز سوزم اگر پیدا و گر پنهان بسوزم

سوزِ جانِ من چنان است که چه در ظاهر نمایان شود و چه در پنهان باشد، تمامِ وجودِ ظاهری و باطنی مرا در بر می‌گیرد.

نکته ادبی: تضادِ «ظاهر و باطن» و «پیدا و پنهان» کمالِ احاطه‌ی عشق بر عاشق را نشان می‌دهد.

ز سوز جان اگر حرفی نویسم ورق را سربسر یکجا بسوزم

اگر بخواهم حتی حرفی از این سوزِ درونی بنویسم، حرارتِ آن چنان است که کلِ کاغذ را یکجا خاکستر می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از ناتوانیِ زبان و کاغذ در توصیفِ تجربه‌ی بی‌واسطه‌ی عشق.

چو فیض ار دم زنم از آتش دل زبان و کام با لبها بسوزم

مانند «فیض»، اگر از آتشِ دل سخن بگویم، کلمات آن‌قدر سوزانند که زبان و دهانم را می‌سوزانند.

نکته ادبی: فیض: تخلص شاعر که در پایان اثر آورده است.

آرایه‌های ادبی

مبالغه دریا بسوزم

ادعای سوزاندن دریا برای نشان دادنِ عظمت و شدتِ درونیِ سوزِ شاعر.

تشبیه شوم تن شمع

تشبیه عاشق به شمع که با سوختنِ خود، نور می‌افشاند و در نهایت نابود می‌شود.

پارادوکس خوشم با سوختن

لذت بردن از رنجِ عشق که نشانه‌ی کمالِ عاشقی است.