دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۶۰۶

فیض کاشانی
من تاب فراق تو ندارم نقش تو بسینه می نگارم
باشد روزی رخت به بینم تا جان بلقای تو سپارم
شد در رگ و ریشه تیر عشقت از هم بگستت پود و تارم
از بادهٔ آن دو چشم مستت گه سر خوش و گاه در خمارم
وز بوی دو زلف عنبرینت آشفته و مست و بیقرارم
وز لعل لب شکر فروشت تلخ است مذاق انتظارم
جز وصل تو مقصدی ندارم جز یاد تو مونسی ندارم
دیریست که در سر من این هست کاندر قدم تو جان سپارم
لطفی لطفی که سوخت جانم رحمی رحمی که سخت زارم
باران کرم ببار بر فیض آبی آور بروی کارم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از سوز و گداز عاشق در وادی هجران است که با زبانی سرشار از شوق و تمنا، بی‌تابیِ جانِ دردمند را به تصویر می‌کشد. شاعر در این ابیات، با استفاده از صور خیال کلاسیک، تصویری از عشقِ تمام‌عیار و بی‌قیدوشرط را ترسیم می‌کند که در آن، معشوق تنها مقصد و مقصودِ هستیِ عاشق است.

در این فضا، عاشق میان بیم و امید، و مستی و خماریِ دیدار، در تلاطم است و یگانه راهِ رهایی از این دوزخِ فراق را در عنایت و لطفِ معشوق می‌بیند. شعر با درخواستی برای گشایش و ترحم به پایان می‌رسد که نشان از تضرعِ عمیق و تسلیمِ محضِ عاشق در برابرِ معشوق دارد.

معنای روان

من تاب فراق تو ندارم نقش تو بسینه می نگارم

توان تحمل دوری تو را ندارم و به همین خاطر، تصویر تو را در اعماق قلبم ترسیم می‌کنم.

نکته ادبی: واژه «تاب» به معنای طاقت و توان است و «نگارم» در اینجا به معنای ترسیم کردن و نقش زدن است.

باشد روزی رخت به بینم تا جان بلقای تو سپارم

امیدوارم روزی فرا برسد که چهره تو را ببینم تا با رسیدن به وصالت، جانم را فدای تو کنم.

نکته ادبی: «لقا» به معنای دیدار و ملاقات است و «سپردن جان» کنایه از فدا کردن جان در راه معشوق است.

شد در رگ و ریشه تیر عشقت از هم بگستت پود و تارم

تیر عشق تو به عمق رگ و پی من نفوذ کرده و نظم زندگی و وجودم را از هم پاشیده است.

نکته ادبی: «بگستت» از ریشه گسستن به معنای پاره کردن و از هم جدا کردن است.

از بادهٔ آن دو چشم مستت گه سر خوش و گاه در خمارم

به خاطر مستیِ نگاه تو، حالتی متغیر دارم؛ گاهی از دیدارت سرمست و شادمانم و گاهی در رنجِ نبودنت گرفتار خماری و اندوهم.

نکته ادبی: «خمار» در اینجا مقابل سرخی و شادمانی است و استعاره از تلخیِ محرومیت از دیدار است.

وز بوی دو زلف عنبرینت آشفته و مست و بیقرارم

عطر خوشِ گیسوان تو که مانند عنبر خوشبوست، مرا آشفته، مست و بی‌قرار کرده است.

نکته ادبی: «عنبرین» به معنای خوشبو و معطر به بوی عنبر است که در ادبیات کلاسیک نماد زیبایی و خوش‌بویی موی معشوق است.

وز لعل لب شکر فروشت تلخ است مذاق انتظارم

لب‌های سرخ تو که کلام شیرین و شکرین می‌فروشند، باعث شده‌اند که طعم انتظار برای من بسیار تلخ و ناگوار شود.

نکته ادبی: «لعل» استعاره از سرخی لب و «شکر فروش» کنایه از شیرین‌سخنی معشوق است.

جز وصل تو مقصدی ندارم جز یاد تو مونسی ندارم

جز رسیدن به تو هیچ هدفی ندارم و جز یاد تو هیچ هم‌نشینی در تنهایی‌ام وجود ندارد.

نکته ادبی: استفاده از تکرار واژه «جز» برای تاکید بر انحصارِ توجه عاشق به معشوق است.

دیریست که در سر من این هست کاندر قدم تو جان سپارم

مدت‌هاست که این آرزو در ذهن من جای گرفته است که در پیشگاه تو جانم را فدا کنم.

نکته ادبی: «در سر داشتن» کنایه از داشتنِ قصد و آرزویی عمیق در فکر و خیال است.

لطفی لطفی که سوخت جانم رحمی رحمی که سخت زارم

به من توجهی کن و لطفی نما که آتش دوری‌ات جانم را سوزانده است؛ بر من رحم کن که بسیار درمانده و زار هستم.

نکته ادبی: تکرار «لطفی» و «رحمی» نشان‌دهنده استغاثه و تضرع شدید عاشق در پیشگاه معشوق است.

باران کرم ببار بر فیض آبی آور بروی کارم

ای معشوق، باران کرم و لطف خود را بر من (فیض) نازل کن تا گره از کار فرو بسته‌ام بگشایی.

نکته ادبی: «فیض» تخلص شاعر است و «آبی بر روی کار آوردن» کنایه از گشایش در کار و رفع مشکل است.

آرایه‌های ادبی

استعاره تیر عشقت

عشق به تیری تشبیه شده که بر جان عاشق می‌نشیند و او را مجروح می‌کند.

کنایه جان سپردن در قدم تو

کنایه از نهایتِ تسلیم و فداکاری و ایثارِ جان در راه معشوق.

تضاد سرمست و خمار

تقابل میان نشاطِ وصال و اندوهِ هجران که وضعیت روحی عاشق را نشان می‌دهد.

تلمیح و تمثیل باران کرم

تشبیه لطف و عنایت معشوق به بارانی که بر زمینِ خشکِ وجود عاشق می‌بارد تا به آن حیات ببخشد.