دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۶۰۳

فیض کاشانی
تن دادم او را جان شدم جان دادمش جانان شدم آنکو بگنجد در جهان از دولت عشق آن شدم
کردم سفر از آب و گل تا ملک جان اقلیم دل از تن بجان می تاختم تا از نظر پنهان شدم
دیدم جهانرا سربسر چیدم ثمر از هر شجر گشتم گدای دربدر تا عاقبت سلطان شدم
در جادهای مشتبه هر سالکی را رهبری در شاه راه معرفت من پیرو قرآن شدم
تن در بلا بگداختم تا کار جانرا ساختم از آب و گل پرداختم از پای تا سر جان شدم
مأوای دلدارست دل کی جای اغیار است دل دارم بدو این خانه را بر درگهش دربان شدم
رفتم بملک آگهی دیدم بدیها را بهی خود را ز خود کردم تهی جسم جهانرا جان شدم
خود را ز خود انداختم از خود بحق پرداختم سر در ره او باختم سردار سربازان شدم
یاران در هستی زدند من قبله کردم نیستی هر کس ز عقل آباد شد من از جنون عمران شدم
زاهد بزهد آورد رو عابد عبادت کرد خو شد آنچه شاید غیر من من آنچه باید آن شدم
بودم ز مهرش ذرهٔ بودم ز بحرش قطرهٔ خورشید بس تابان شدم دریای بی پایان شدم
ای فیض بس بالادوی لاف ازمنی تا کی زنی دعوای بیمعنی کنی من این شدم من آن شدم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر، شرحِ سفر درونی و سلوک عرفانی شاعر است که از عالمِ خاکی و محدودیت‌های تن آغاز شده و به مقامِ فنایِ فی‌الله و بقایِ بالله می‌رسد. در این مسیر، شاعر با نفیِ خودخواهی و رها کردنِ دلبستگی‌های مادی، هستیِ مجازیِ خویش را به هستیِ حقیقیِ الهی پیوند می‌زند.

شاعر با زبانی صریح و مقتدر، تضاد میان عقلِ ظاهربین و عشقِ حقیقت‌جو را ترسیم می‌کند. او تأکید دارد که رسیدن به درجاتِ عالیِ عرفانی، نه از طریقِ عبادت‌هایِ تکراری یا زهدِ خشک، بلکه از راهِ سوزاندنِ حجابِ «من» و رسیدن به «نیستی» و جنونِ عارفانه حاصل می‌شود.

معنای روان

تن دادم او را جان شدم جان دادمش جانان شدم آنکو بگنجد در جهان از دولت عشق آن شدم

وجودِ خویش را تسلیمِ معشوق کردم و به حقیقتِ جان رسیدم؛ با فدا کردنِ جان در راهِ او، به «جانان» (محبوبِ واقعی) تبدیل شدم. کسی که گمان می‌کرد در این جهانِ مادی می‌گنجد، من به واسطه دولت و سعادتِ عشق، از محدوده جهان فراتر رفتم.

نکته ادبی: واژه «جانان» به معنای دارنده جان و استعاره از معشوق است. «دولت عشق» به معنای قدرت و موهبتِ عشق است.

کردم سفر از آب و گل تا ملک جان اقلیم دل از تن بجان می تاختم تا از نظر پنهان شدم

از عالمِ خاک و ماده (آب و گل) به سوی ملکوتِ جان و سرزمینِ دل سفر کردم. از تن به سوی جان حرکت کردم تا آنجا که مانندِ روح، از دیدگانِ ظاهربین پنهان شدم.

نکته ادبی: «آب و گل» کنایه از جسم و جهان مادی است که نمادِ کثرت و محدودیت است.

دیدم جهانرا سربسر چیدم ثمر از هر شجر گشتم گدای دربدر تا عاقبت سلطان شدم

تمامِ جهان را دیدم و از هر درختی (مظهری از خلقت) میوه‌ای (معرفتی) چیدم. در این مسیر، آن‌قدر به گداییِ عشق پرداختم تا سرانجام به سلطنتِ درونی و مقامِ معنوی رسیدم.

نکته ادبی: «گدای دربدر» استعاره از سلوک و طلبِ صادقانه است که نهایتاً به مقام «سلطانی» (کمال) می‌انجامد.

در جادهای مشتبه هر سالکی را رهبری در شاه راه معرفت من پیرو قرآن شدم

در جاده‌های مشکوک و گمراه‌کننده، راهنمای بسیاری از سالکان بودم، اما در شاه‌راهِ معرفت و حقیقت، خودِ من پیرو و مطیعِ قرآن شدم.

نکته ادبی: «جادهای مشتبه» اشاره به روش‌های متفاوت و گاه گمراه‌کننده در مسیر عرفان است.

تن در بلا بگداختم تا کار جانرا ساختم از آب و گل پرداختم از پای تا سر جان شدم

تنم را در آتشِ بلا و سختیِ راه گداختم تا کارِ جانم به کمال برسد. از آلایشِ آب و گل (مادیت) پاک شدم تا از سر تا پا به حقیقتِ جان تبدیل شوم.

نکته ادبی: «پرداختن» در اینجا به معنای صیقل دادن و خلاص کردنِ خود از تعلقات است.

مأوای دلدارست دل کی جای اغیار است دل دارم بدو این خانه را بر درگهش دربان شدم

دل، خانه و مأوایِ معشوق است و جای اغیار و غیرِ خدا نیست. من این خانه را برای او نگه داشتم و بر درگاهش پاسبان شدم.

نکته ادبی: «اغیار» به معنای بیگانگان و در اصطلاح عرفانی، هر چیزی غیر از خداوند است.

رفتم بملک آگهی دیدم بدیها را بهی خود را ز خود کردم تهی جسم جهانرا جان شدم

به سرزمینِ آگاهی سفر کردم و حتی در بدی‌ها نیز خوبی دیدم (به وحدتِ وجود رسیدم). از «من» تهی شدم و به جایی رسیدم که جانِ جهان گشتم.

نکته ادبی: «ملک آگهی» اشاره به مقامِ شهود و معرفتِ قلبی است.

خود را ز خود انداختم از خود بحق پرداختم سر در ره او باختم سردار سربازان شدم

خود را از خودیِ خویش رها کردم و به سوی حق پرداختم. سر (جان) را در راهِ او فدا کردم و به فرماندهیِ سپاهِ سالکان (جان‌باختگان) رسیدم.

نکته ادبی: «سردار سربازان» استعاره از مقامِ رهبریِ سالکانِ راستین است که از جانِ خود گذشته‌اند.

یاران در هستی زدند من قبله کردم نیستی هر کس ز عقل آباد شد من از جنون عمران شدم

دیگر یاران به دنبالِ هستیِ خود بودند، اما من «نیستی» را قبله خود قرار دادم. دیگران با عقل و منطق آباد شدند، اما من با دیوانگیِ عشق، آباد گشتم.

نکته ادبی: «نیستی» در عرفان به معنای فنایِ نفس است که شرطِ رسیدن به هستیِ حقیقی است.

زاهد بزهد آورد رو عابد عبادت کرد خو شد آنچه شاید غیر من من آنچه باید آن شدم

زاهد به زهدِ خود دل‌خوش کرد و عابد به عبادتِ خویش خو گرفت؛ آن‌ها به آنچه می‌خواستند رسیدند، اما من به آنچه باید (مقامِ بندگیِ محض) می‌رسیدم، تبدیل شدم.

نکته ادبی: تفاوت میانِ «آنچه شاید» (خواستِ شخصی) و «آنچه باید» (خواستِ الهی) نشان‌دهنده تفاوتِ سالکِ واصل با زاهدِ ظاهربین است.

بودم ز مهرش ذرهٔ بودم ز بحرش قطرهٔ خورشید بس تابان شدم دریای بی پایان شدم

زمانی ذره‌ای از مهرِ او بودم و قطره‌ای از دریایِ رحمتش؛ اکنون به خورشیدی تابان و دریایی بی‌کران تبدیل شده‌ام (به وحدت با معشوق رسیدم).

نکته ادبی: استعاره از فنایِ قطره در دریا و ذره در خورشید که نشان‌دهنده کمالِ عارف است.

ای فیض بس بالادوی لاف ازمنی تا کی زنی دعوای بیمعنی کنی من این شدم من آن شدم

ای فیض! چقدر از «من» بودن لاف می‌زنی؟ این ادعایِ «من» کردن، بی‌معنی است. دست از این حرف‌ها بردار که «من این شدم و من آن شدم» (چون در مقامِ فنا، «منی» باقی نمی‌ماند).

نکته ادبی: خطاب به خویشتن است که از خودبینیِ معنوی برحذر باشد؛ زیرا ادعایِ مقام، خود حجابی بزرگ است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) سلطان و گدا

تضاد میان گداییِ راه و سلطنتِ معنوی برای نشان دادنِ برتریِ مقامِ عرفانی بر جایگاه‌های دنیوی.

استعاره آب و گل

اشاره به بدنِ خاکی و مادی که مانعِ پروازِ روح به سوی عالمِ معناست.

تناقض (پارادوکس) جنون عمران

آباد شدن با دیوانگی؛ یعنی دیوانگی از عشقِ الهی، معماریِ روح را به کمال می‌رساند.

تلمیح پیرو قرآن

اشاره به اینکه مرجعِ نهاییِ راه و روشِ سالک، کلامِ الهی است.