دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۵۹۱

فیض کاشانی
بیاد منزل سلمی بر اطلال و دمن گردم ببوی آن گل رعنا بر اطراف چمن گردم
به پیش من برفت او با دل صد جای ریش من ز حسرت در فراقش چون غریبان در وطن گردم
نیابم زو اثر هر چند کوه و دشت پیمایم نگوید زو خبر هرچند گرد مرد و زن گردم
نه پیکی میرسد ز آن کو نه بادی میوزد زانسو بهر سو هر دم آرم رو بگرد خویشتن گردم
چو می نگذاردم غیرت که نامش بر زبان آرم چسان در جستجوی او میان انجمن گودم
خیالش چون ببر گیرم ز سر تا پای گردم او ز خود بیرون روم از خویشتن بیخویشتن گودم
قدش را چون بیاد آرم تو گوئی سرو شمشادم رخش چون در خیال آرم شوم گل نسترن گردم
حدیث زلف و گیسویش کنم در انجمن چون من جهانی را بدام آرم کمند مرد و زن گردم
چو خالش در نظر آرم سراسر نافه مشکم مزاج آهوان گیرم بصحرای ختن گردم
چو چشمش در نظر آرم گهی بیمار و گه مستم در آن مستی شوم صیاد صید خویشتن گردم
لبش چون در ضمیر آرم یکی ساغر شوم پر می ز دندانش چو یاد آرم همه در عدن گردم
بفکر آن دهان چون اوفتم اثباتم و نفیم محالی را کنم جا بر محل صید سخن گردم
حدیث آن میان چون در میان آید شوم موئی ندانم نیستم هستم میان شک و ظن گردم
چو دور از کار می بویم بهرجا فیض بیهوده بیا بهر سراغ دوست گرد خویش گردم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، حکایت عاشقِ سرگشته‌ای است که در جستجوی معشوق، تمام جهان بیرونی را زیر پا می‌گذارد اما به مقصود نمی‌رسد. فضای شعر با اندوهی عمیق و اضطرابی عارفانه آمیخته است که شاعر را از کاوش در ویرانه‌ها به سیر در آفاق و در نهایت به غور در انفس وا می‌دارد.

مضمون اصلی اثر، رسیدن به مقام فنا است؛ جایی که عاشق دیگر وجود مستقلی برای خود قائل نیست و با یادآوری اوصاف معشوق، به کمالِ اتحاد با او می‌رسد. در نهایت، شاعر درمی‌یابد که جستجوی معشوق در بیرون از خویشتن، بیهوده است و حقیقتِ مطلوب، در درون جانِ خود او نهفته است.

معنای روان

بیاد منزل سلمی بر اطلال و دمن گردم ببوی آن گل رعنا بر اطراف چمن گردم

در یادآوری جایگاه سلمی (معشوق)، به ویرانه‌ها و آثار بر جای مانده از آن می‌نگرم و به امید استشمام عطر آن گل زیبا، در گوشه و کنار چمن‌زار پرسه می‌زنم.

نکته ادبی: اطلال و دمن از اصطلاحات کهن در شعر عربی و فارسی است که به آثار باقی‌مانده از منزلگاه معشوق اشاره دارد.

به پیش من برفت او با دل صد جای ریش من ز حسرت در فراقش چون غریبان در وطن گردم

او در حالی که قلب مرا صد پاره کرد، از پیشم رفت. اکنون در فراق او چنان حسرت‌زده‌ام که در وطن خویش، همچون غریبی تنها و سرگردان شده‌ام.

نکته ادبی: صد جای ریش استعاره از قلب مجروح و چند تکه شده است.

نیابم زو اثر هر چند کوه و دشت پیمایم نگوید زو خبر هرچند گرد مرد و زن گردم

هرچقدر هم که کوه‌ها و دشت‌ها را بپیمایم، هیچ اثری از او نمی‌یابم و هرچقدر هم از این و آن درباره‌اش بپرسم، کسی خبری از او به من نمی‌دهد.

نکته ادبی: تکرار فعل گردم در انتهای ابیات، ردیف غزل را شکل داده که نمادی از تکرار و سرگردانی عاشق است.

نه پیکی میرسد ز آن کو نه بادی میوزد زانسو بهر سو هر دم آرم رو بگرد خویشتن گردم

نه پیکی از سوی او می‌آید و نه بادی از جانبش میوزد؛ بنابراین، هر لحظه به سویی رو می‌گردانم و در نهایت، سرگشته در خویشتنِ خود می‌چرخم.

نکته ادبی: به‌کارگیری نفی (نه پیکی، نه بادی) برای القای بن‌بست در جستجوی بیرونی است.

چو می نگذاردم غیرت که نامش بر زبان آرم چسان در جستجوی او میان انجمن گودم

چون غیرت و تعصبِ عاشقی به من اجازه نمی‌دهد که نام او را بر زبان بیاورم، چگونه می‌توانم در میان جمع به دنبال او بگردم؟

نکته ادبی: غیرت در اینجا به معنای حسادتِ عاشقانه و حفظ حریم معشوق است.

خیالش چون ببر گیرم ز سر تا پای گردم او ز خود بیرون روم از خویشتن بیخویشتن گودم

خیال او را چنان در آغوش می‌گیرم که گویی سراپای وجودم او شده است؛ از خودِ خویش خارج می‌شوم و در حالی که از خود بیخود شده‌ام، در او محو می‌شوم.

نکته ادبی: از خود بیرون شدن کنایه از فنای نفس و رسیدن به مقام اتحاد با معشوق است.

قدش را چون بیاد آرم تو گوئی سرو شمشادم رخش چون در خیال آرم شوم گل نسترن گردم

هرگاه قدِ رعنایش را به یاد می‌آورم، گویی قامت سرو شمشاد را دیده‌ام و هر زمان رخسارش در خیالم نقش می‌بندد، همچون گل نسترن می‌شکفم.

نکته ادبی: سرو شمشاد و گل نسترن تشبیهاتی برای زیبایی قامت و چهره معشوق است.

حدیث زلف و گیسویش کنم در انجمن چون من جهانی را بدام آرم کمند مرد و زن گردم

اگر در میان جمع از زلف و گیسویش سخن بگویم، چنان کلامی دلربا می‌سازم که جهانی را اسیر خود می‌کنم و همچون کمندی بر مرد و زن می‌افکنم.

نکته ادبی: کمند نماد زلفی است که عاشق یا معشوق را به بند می‌کشد.

چو خالش در نظر آرم سراسر نافه مشکم مزاج آهوان گیرم بصحرای ختن گردم

وقتی خال چهره‌اش را در نظر می‌آورم، تمام وجودم نافه مشک می‌شود و گویی خوی آهوان دشت ختن را می‌گیرم.

نکته ادبی: نافه مشک و ختن نمادهایی برای سیاهی و معطر بودن خال معشوق است.

چو چشمش در نظر آرم گهی بیمار و گه مستم در آن مستی شوم صیاد صید خویشتن گردم

چون چشمش را در نظر می‌آورم، گاه بیمارِ عشق می‌شوم و گاه از مستی نگاهش سرمست؛ در همین حالِ مستی، صیادی می‌شوم که صیدِ خویشتنِ خویش است.

نکته ادبی: تضاد میان صیاد و صید کنایه از اسارتِ عاشق در دامِ عشقِ خویش است.

لبش چون در ضمیر آرم یکی ساغر شوم پر می ز دندانش چو یاد آرم همه در عدن گردم

هر زمان که لبش را در اندیشه می‌آورم، همچون جامِ پر از شرابی می‌شوم و با یادآوری دندان‌هایش، گویی به معدن مروارید در عدن تبدیل می‌شوم.

نکته ادبی: عدن در ادب فارسی کنایه از منبع مروارید و استعاره برای سفیدی و درخشندگی دندان است.

بفکر آن دهان چون اوفتم اثباتم و نفیم محالی را کنم جا بر محل صید سخن گردم

وقتی به دهانِ کوچک او می‌اندیشم، میان اثباتِ وجودش و نفیِ آن سرگردان می‌مانم؛ حقیقتی دور از ذهن را در بندِ سخن می‌آورم.

نکته ادبی: اثبات و نفی تضاد فلسفی در برابر ماهیتِ ناپیدای دهانِ معشوق است.

حدیث آن میان چون در میان آید شوم موئی ندانم نیستم هستم میان شک و ظن گردم

وقتی صحبت از میان (کمر) باریک او به میان می‌آید، من خود به مویی تبدیل می‌شوم؛ چنان در شک و تردید فرو می‌روم که نمی‌دانم هستم یا نیستم.

نکته ادبی: میان به معنای کمر است و مو استعاره‌ای برای باریکی کمر معشوق.

چو دور از کار می بویم بهرجا فیض بیهوده بیا بهر سراغ دوست گرد خویش گردم

چون می‌بینم که جستجوی دوست در بیرون بیهوده است و فیض و برکتی از آن حاصل نمی‌شود، به خود باز می‌گردم تا او را در درون خویش بیابم.

نکته ادبی: این بیت شاه‌بیت و جمع‌بندی غزل است که گذار از جستجوی آفاقی به انفسی را نشان می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چون غریبان

تشبیه حال خود به غریب در وطن برای القای حس تنهایی و غربت.

تناقض (پارادوکس) صید خویشتن گردم

اشاره به وحدت عاشق و معشوق که عاشق هم شکارچی است و هم شکار.

ایهام و مراعات نظیر ختن و نافه مشک

ارجاع به جغرافیای ختن که در ادبیات کهن خاستگاه مشک و زیبایی است.

استعاره قدش... سرو شمشاد

استعاره برای زیبایی و موزون بودن قامت معشوق.

تضاد اثبات و نفی

اشاره به تردید فلسفی در ماهیت وجودی دهان معشوق که آنقدر کوچک است که گویی نیست.