دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۵۸۴

فیض کاشانی
من هماندم که با تو پیوستم مهر از هرچه جز تو بگسستم
تا گشادم بکوی عشقت پای رفت تقوی و دانش از دستم
بگسستم ز خویش و بیگانه روز اول که با تو دل بستم
هیچ طرفی نبستم از عشقت غیر ازین کو دو کون بگسستم
چونکه نتوانم از تو دل برداشت بر جفای تو نیز دل بستم
ساغرم گر دهی و گر ندهی که ز چشمان مست تو مستم
گفته بودی ز چیست خستگیش خستگیهای چشم تو خستم
بسته تر شد ز پیچش زلفت کو امید خلاص ازین شستم
فیض چون زلف تست کافر اگر یکسر موی از غمت رستم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

شعر پیش‌رو ترسیم‌گر احوال عاشقی است که در راه رسیدن به محبوب، از تمامی تعلقات دنیوی و عقلانیتِ مصلحت‌اندیش دست شسته است. این غزل به زیبایی، شوریدگی و سرسپردگی مطلق را به تصویر می‌کشد؛ عاشقی که نه تنها از خوشی‌های جهان چشم پوشیده، بلکه جور و جفای معشوق را نیز با جان و دل پذیرا شده است.

در این ابیات، تضاد میان عقل و عشق به وضوح دیده می‌شود؛ جایی که عقل و پرهیزکاری در برابر کششِ جذبه‌ی معشوق رنگ می‌بازد. فضای شعر آکنده از تسلیمِ آگاهانه است و شاعر با بهره‌گیری از نمادهایی چون 'زلف' به عنوان دامِ عشق و 'چشم' به مثابه عاملِ مستی، خواننده را به درکِ عمیقِ اسارتِ عاشقانه دعوت می‌کند.

معنای روان

من هماندم که با تو پیوستم مهر از هرچه جز تو بگسستم

به محض آنکه با تو ارتباط یافتم و دلبسته شدم، رشته‌ی وابستگی‌ام را از هرچه غیر از تو بود، بریدم.

نکته ادبی: فعل 'گسستن' در اینجا به معنای قطع کردن تعلقات است و تضادِ پیوستن و گسستن محور معنایی این بیت است.

تا گشادم بکوی عشقت پای رفت تقوی و دانش از دستم

از لحظه‌ای که قدم به کوی عشق تو گذاشتم، تقوا و دانشِ عقلانی از کفم رفت و تسلیمِ این راه شدم.

نکته ادبی: 'گشادن پا' کنایه از ورود به مسیر یا شروع یک تجربه است.

بگسستم ز خویش و بیگانه روز اول که با تو دل بستم

همان روز اول که با تو عهد محبت بستم، از خود و بیگانگان دوری جستم و پیوندم را با آنان قطع کردم.

نکته ادبی: 'خود' در اینجا به معنای خویشتنِ خویش و منیت است که در برابر عشق رنگ می‌بازد.

هیچ طرفی نبستم از عشقت غیر ازین کو دو کون بگسستم

از عشق تو هیچ بهره‌ی دنیوی نصیبم نشد، جز این نکته که از هر دو عالمِ دنیا و آخرت، دلبستگی‌ام را بریدم.

نکته ادبی: 'دو کون' استعاره از دنیا و آخرت است و 'طرفی بستن' کنایه از به دست آوردن سود و نتیجه است.

چونکه نتوانم از تو دل برداشت بر جفای تو نیز دل بستم

از آنجا که قدرت ندارم دلم را از تو جدا کنم، ناچار جفا و ستم‌هایت را نیز با جان و دل پذیرفته‌ام.

نکته ادبی: تضاد میان 'دل برداشتن' و 'دل بستن' نشان‌دهنده‌ی اضطرار عاشق است.

ساغرم گر دهی و گر ندهی که ز چشمان مست تو مستم

خواه از شرابِ عشقت به من بنوشانی و خواه دریغ کنی، فرقی نمی‌کند؛ چرا که من پیش از آن، از نگاهِ مست و گیرای چشمانت مدهوش شده‌ام.

نکته ادبی: 'ساغر' استعاره از جامِ عشق و فیضِ الهی یا وصالِ معشوق است.

گفته بودی ز چیست خستگیش خستگیهای چشم تو خستم

پرسیده بودی که دلیلِ این همه رنجوری و خستگی من چیست؟ من به واسطه‌ی تماشایِ خستگیِ چشمانِ توست که این‌چنین فرسوده و خسته شده‌ام.

نکته ادبی: نوعی هم‌ذات‌پنداری میان رنجِ عاشق و ویژگی‌های ظاهری معشوق برقرار است.

بسته تر شد ز پیچش زلفت کو امید خلاص ازین شستم

پیچ و تابِ زلف تو، مرا بیش از پیش اسیر کرد؛ دیگر چه امیدی برای نجات از این دام و گرفتاری دارم؟

نکته ادبی: 'شست' در متون کلاسیک به معنای دام و تله است و زلف به عنوان نمادِ اسارت به کار رفته است.

فیض چون زلف تست کافر اگر یکسر موی از غمت رستم

ای فیض! اگر حتی به اندازه یک تار مو از غمِ عشقت رهایی یابم، بدان که در راهِ عشق، کافر و بی‌وفا هستم.

نکته ادبی: 'فیض' تخلص شاعر است و این بیت تأکیدی است بر پایداری در رنجِ عشق.

آرایه‌های ادبی

تضاد پیوستن و گسستن

استفاده از افعال متضاد برای نشان دادن تغییر وضعیت عاشق از وابستگی دنیوی به اتصال با معشوق.

کنایه طرفی نبستن

کنایه از به دست نیاوردن سود یا نتیجه‌ی مطلوب.

استعاره زلف

زلف در ادبیات عرفانی به عنوان دام و زنجیرِ اسارتِ عاشق شناخته می‌شود.

ایهام خستگی

اشاره به رنجوریِ عاشق و همچنین صفتِ چشمانِ خمار و گیرای معشوق.