دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۵۷۰

فیض کاشانی
هر رنج که میرسد بجانم از خود رسدم اگر بدانم
از هیچکسم شکایتی نیست از خویش بخویش در فغانم
بر من ازمن غمست و محنت از بود و نبود ود بجانم
درد دل من ز غیر من نیست خود درد دل و بلای جانم
خود سد ره سلوک خویشم خارم که بپای خود نهادم
خار پای خودم که با خود یک گام شدن نمیتوانم
بار دوش خودم که بر خود پیوسته چو با خودم گرانم
از خویش اگر خلاص گردم آن کو در وهم ناید آنم
چون فیض ز خویش اگر رهیدم فرمان ده هفت آسمانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بر محوریتِ مفهوم «نفس» به عنوان بزرگ‌ترین مانع و یگانه منشأ رنج آدمی استوار است. شاعر با کنار گذاشتنِ بهانه‌تراشی و فرافکنی، مسئولیت تمامیِ گرفتاری‌ها و دردهای روحی را بر عهده «خویشتن» می‌گذارد و تأکید می‌کند که عاملِ ناکامی‌ها، عوامل بیرونی نیستند.

پیام بنیادین این سروده، دعوت به خودشناسی و نبرد با «منِ درونی» است. شاعر به زیبایی نشان می‌دهد که تا زمانی که حجاب خودپرستی و تعلقاتِ نفسانی بر جان انسان است، او در بند خویش اسیر است؛ اما به محض رهایی از این بند و گذار از خود، انسان به مقام والای ولایت و تسلط معنوی بر عالم هستی دست می‌یابد.

معنای روان

هر رنج که میرسد بجانم از خود رسدم اگر بدانم

هر رنج و اندوهی که به جانم می‌رسد، اگر به حقیقت بنگرم و آگاه باشم، درمی‌یابم که ریشه‌اش در اعمال و افکار خودِ من است.

از هیچکسم شکایتی نیست از خویش بخویش در فغانم

از هیچ‌کس گلایه و شکایتی ندارم، زیرا اگر ناله‌ای سر می‌دهم، در واقع از دستِ نفسِ خویش به خود شکایت می‌برم.

بر من ازمن غمست و محنت از بود و نبود ود بجانم

غم و محنتی که بر جانم چنگ انداخته، ساخته‌ و پرداخته‌ی خودم است؛ این رنج از بودنِ من و دلبستگی‌هایم به داشته‌ها و نداشته‌ها ناشی می‌شود.

درد دل من ز غیر من نیست خود درد دل و بلای جانم

درد و گرفتاری من از جانب غیر (دیگران) نیست؛ حقیقت این است که خودِ من، هم دردِ دلِ خود هستم و هم بلای جان خویشتن.

خود سد ره سلوک خویشم خارم که بپای خود نهادم

من خود، مانعِ پیشرفت در راه سلوک و عرفان هستم؛ مانند خاری که با دست خود آن را در پای خویش فرو کرده‌ام.

خار پای خودم که با خود یک گام شدن نمیتوانم

من آن خاری هستم که در پای خود خلیده‌ام؛ به همین دلیل است که چنان درگیرِ خود هستم که نمی‌توانم حتی یک گام در مسیر کمال بردارم.

بار دوش خودم که بر خود پیوسته چو با خودم گرانم

من باری بر دوش خویش هستم، زیرا به سببِ سنگینیِ تعلقاتِ نفسانی، همیشه برای خودم بارِ گران و ناگواری هستم.

از خویش اگر خلاص گردم آن کو در وهم ناید آنم

اگر بتوانم از چنگالِ «منِ» خویش رها شوم و از آن بگذرم، به جایگاهی دست خواهم یافت که در تصور و وهمِ انسان نمی‌گنجد (به مقامِ فنا فی‌الله می‌رسم).

چون فیض ز خویش اگر رهیدم فرمان ده هفت آسمانم

چنانکه فیض (تخلص شاعر) می‌گوید: اگر من از قفسِ خویشتنِ خویش رهایی یابم، به مقامی می‌رسم که فرمان‌ده و مسلط بر هفت آسمان خواهم بود.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) از خویش بخویش در فغانم

اینکه انسان هم شاکی باشد و هم مشکوٌ‌منه (کسی که از او شکایت شده) در یک رابطه درونی، نوعی پارادوکسِ عمیقِ روانی را تصویر می‌کند.

استعاره و تمثیل خارم که بپای خود نهادم

نفس و تعلقاتِ دنیوی به «خار» تشبیه شده‌اند که مانعِ حرکتِ معنوی (سلوک) می‌شوند.

مبالغه (اغراق) فرمان ده هفت آسمانم

اشاره به مقامِ ولایتِ کلیه و کمالِ معنوی که انسان با رهایی از نفس به آن دست می‌یابد، به طوری که عالمِ هستی در اختیار او قرار می‌گیرد.

تکرار (واج‌آرایی/واژگانی) خویش/خود

تکرارِ پربسامدِ واژگانِ مربوط به «خود» در سراسر شعر، تأکیدِ بلاغیِ شاعر بر نقشِ محوریِ «نفس» در ایجادِ رنج است.