دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۵۶۹

فیض کاشانی
روز میگردد اگر رو مینمائی در شبم جان بتن می آیدم چون می نهی لب بر لبم
میرسد هر دم خیالت میبرد از جا دلم چون هوا تأثیر کرد از شوق میگیرد تبم
چارهٔ تعلیم کن در هجر جانسوزت مرا یا ز وصل روح افزایت بر آور مطلبم
نیست خود سنگ دل بیرحم تو آخر چرا در نمیگیرد درو فریاد یا رب یاریم
تیغ در کف چون برون آئی بقصد کشتنم جانم از شادی باستقبالت آید تا لبم
باد حسنت را فداجان و دل و عمر و حیاه باد عشقت را اسیر ایمان و دین و مذهبم
گر بدست خویش خواهی کرد بسمل فیض را تا بحشر از ذوق آن خواهد طپیدن قالبم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گر سیمای عاشقی است که در کمال تسلیم و شیدایی، تمام هستی خویش را در گروی نگاه و حضور معشوق نهاده است. شاعر با بهره‌گیری از مضامین تضادآمیز میان هجران و وصال، فضای حاکم بر شعر را به سمتی برده است که گویی حضور معشوق، یگانه منبع حیات‌بخش و روشنایی‌بخش عالمِ تاریکِ عاشق است.

درونمایه اصلی اثر، فداکاری بی‌حد و حصر عاشق است که حتی مرگ و قتل به دست معشوق را نوعی پاداش و مایه شور و شعف می‌داند. در این نگاه، عشق چنان عمیق است که ایمان، دین و مذهب عاشق را در بند کشیده و او را به مرحله‌ای از فنای فی‌المعشوق رسانده است که در آن، مرز میان درد و لذت از میان می‌رود.

معنای روان

روز میگردد اگر رو مینمائی در شبم جان بتن می آیدم چون می نهی لب بر لبم

اگر در شبِ تاریکِ هجرانم، چهره‌ات را نشان دهی، شبِ من به روز روشن بدل می‌شود و آن‌گاه که لب‌هایت را بر لب‌هایم می‌گذاری، جان تازه در کالبد بی‌جانم دمیده می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان «روز» و «شب» نمادی از انتقال از حالت افسردگی و تنهایی به حالت شادی و وصال است. عبارت «جان به تن آمدن» کنایه از بازگشت زندگی و نشاط است.

میرسد هر دم خیالت میبرد از جا دلم چون هوا تأثیر کرد از شوق میگیرد تبم

هر لحظه خیال و یاد تو به سراغم می‌آید و دلم را از خود بی‌خود می‌کند؛ گویی که حضور تو همچون هوایی است که بر جانم تأثیر می‌گذارد و من از شدت اشتیاق به تو، دچار تب عشق می‌شوم.

نکته ادبی: «از جا بردن» کنایه از بی‌تابی و ربوده شدنِ دل. «هوا» در اینجا به معنای فضا یا نفحه‌ای است که تأثیرات روانی بر عاشق می‌گذارد.

چارهٔ تعلیم کن در هجر جانسوزت مرا یا ز وصل روح افزایت بر آور مطلبم

در این جدایی سوزان که جانم را به لب رسانده، یا راهی برای تحمل به من بیاموز و یا با وصال روح‌بخش خود، حاجت و خواسته مرا برآورده کن.

نکته ادبی: «جان‌سوز» و «روح‌افزا» تضادی میان کیفیتِ هجران و وصال ایجاد کرده‌اند. «تعلیم کن» در اینجا به معنای راهنمایی و نشان دادن طریقِ صبر است.

نیست خود سنگ دل بیرحم تو آخر چرا در نمیگیرد درو فریاد یا رب یاریم

آخر تو که سنگدل و بی‌رحم نیستی، پس چرا فریادهای «یا رب» و کمک‌خواهی من هیچ تأثیری بر دل تو نمی‌گذارد؟

نکته ادبی: «در نگرفتن» به معنای بی‌اثر بودنِ التماس و زاری است. شاعر با طرحِ پرسشی، می‌خواهد نوعی ترحم در دل معشوق برانگیزد.

تیغ در کف چون برون آئی بقصد کشتنم جانم از شادی باستقبالت آید تا لبم

هنگامی که با شمشیر آخته برای کشتن من به سویم می‌آیی، جانِ من از شدت شادیِ دیدار تو، تا به لبانم می‌رسد تا به استقبالت بیاید.

نکته ادبی: «جان به لب رسیدن» در اینجا بازی زبانی است؛ هم به معنای کناییِ مرگ و هم به معنای شدت هیجان و اشتیاق برای دیدار.

باد حسنت را فداجان و دل و عمر و حیاه باد عشقت را اسیر ایمان و دین و مذهبم

دل، جان، عمر و زندگانی‌ام فدای زیبایی تو باد و تمام ایمان، دین و اعتقادات من اسیرِ عشقِ تو باشد.

نکته ادبی: «باد» در اینجا فعل دعایی (به معنای باشد) است. «حیاه» نگارشِ شاعرانه برای حیات است.

گر بدست خویش خواهی کرد بسمل فیض را تا بحشر از ذوق آن خواهد طپیدن قالبم

اگر قرار است «فیض» (تخلص شاعر) را به دست خودت قربانی کنی، تا روز قیامت از لذتِ این کشته شدن، پیکر من در شور و تپش خواهد بود.

نکته ادبی: «بسمل کردن» استعاره از ذبح شرعی و کشتن است. «قالب» به معنای جسم و پیکر است که در اینجا پایدارتر از مرگِ معمولی تصویر شده است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) روز و شب

تقابل میان روشناییِ حضور معشوق و تاریکیِ دورانِ فراق.

کنایه جان به لب آمدن

اشاره به شدت هیجان و آماده بودن برای تسلیم جان در برابر معشوق.

استعاره سنگ‌دل

توصیف معشوق به سنگ، برای نشان دادن سختی و بی‌رحمی او.

اغراق تپیدن قالب تا حشر

بزرگ‌نماییِ لذتِ قربانی شدن به دست معشوق که حتی پس از مرگ نیز ادامه می‌یابد.

تلمیح یا رب

اشاره به نیایش و استغاثه عاشقانه در فرهنگِ مذهبی و عرفانی.