دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۵۶۸

فیض کاشانی
بیا بیا بسرم تا بپات جان بدهم جمال خود بنما تا ز خویشتن بروم
بخار زار فراق تو راه گم کردم بیا بگلشن وصل ابد نمای رهم
بیا بیا که ز عمرم نماند جز نفسی بود بشادی وصل تو آن نفس بدهم
بیا بیا که نیم بیتو جز تنی بیجان بطلعت تو درین تن هزار جان بنهم
بیا بیا که فراق تو رنجه ام دارد بمقدم تو مگر زین بلای بد بجهم
بیا بیا و سرم را ز خاک ره بر گیر بجاست تا رمقی عنقریب خال رهم
بیا بیا که شود سیئات من حسنات توئی ثوابم و دور از تو سر بسر گنهم
بیا بیا که هنوزم نفس در آمدنست برس بچاره که تن جان بجان جان بدهم
بیا بیا و گناهم ببخش و رحمت کن بنور خویش بیفروز چهرهٔ سیهم
گدائی درت از فیض را شود روزی وحید هرم و بر هر دو کون پادشهم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده نجوایی عمیق و پرشور از جان عاشق و مشتاقی است که در فراق یار، هستی خود را در معرض فنا می‌بیند. شاعر در پی گشودن راهی به سوی کمال و وصال است و ایمان دارد که تمامی رنج‌ها و نقصان‌های وجودی او، تنها با پرتو حضور محبوب و عنایت او رنگ می‌بازند و به رستگاری بدل می‌شوند.

فضا و لحن شعر، سرشار از تمنا و نیاز است. شاعر با بهره‌گیری از مفاهیم عارفانه، دوگانگیِ هستیِ آلوده به گناهِ خود را در برابرِ کمالِ مطلقِ یار به تصویر می‌کشد و راهِ رهایی از این تضاد را تنها در گداییِ درگاهِ او و بهره‌مندی از نورِ هدایتِ محبوب می‌داند.

معنای روان

بیا بیا بسرم تا بپات جان بدهم جمال خود بنما تا ز خویشتن بروم

ای محبوب، نزد من بیا تا جانم را در پای تو فدا کنم؛ جلوه‌ای از زیبایی خود را آشکار کن تا از خود بی‌خود شوم و خویشتنِ خویش را فراموش کنم.

نکته ادبی: ترکیب «از خویشتن رفتن» کنایه از فنای در محبوب و رسیدن به مرتبه استغراق است.

بخار زار فراق تو راه گم کردم بیا بگلشن وصل ابد نمای رهم

در تلاطم و اندوهِ دوری تو راه را گم کرده‌ام؛ به سوی بوستانِ وصالِ همیشگی‌ات بیا و راهِ رسیدن به خودت را به من نشان بده.

نکته ادبی: «بخار زار» استعاره از آشفتگی و تیرگی ناشی از دوری است که مانع دیدن حقیقت می‌شود.

بیا بیا که ز عمرم نماند جز نفسی بود بشادی وصل تو آن نفس بدهم

بیا که از عمر من بیش از یک نفس باقی نمانده است؛ می‌خواهم آن آخرین دمِ زندگی‌ام را در شادیِ رسیدن به تو صرف کنم.

نکته ادبی: «نفس» در اینجا هم به معنی دم و بازدم و هم به معنی لحظه کوتاه پایانی عمر است.

بیا بیا که نیم بیتو جز تنی بیجان بطلعت تو درین تن هزار جان بنهم

بیا که بدون تو پیکری بی‌روح بیش نیستم؛ با جلوه و دیدارِ تو، در این کالبدِ بی‌جان، هزاران جانِ تازه دمیده می‌شود.

نکته ادبی: «طلعت» به معنای چهره و دیدار است و در اینجا نماد جلوه‌گری حق است.

بیا بیا که فراق تو رنجه ام دارد بمقدم تو مگر زین بلای بد بجهم

بیا که دوریِ تو مرا در رنج و عذاب افکنده است؛ شاید با آمدنِ تو از این بلا و مصیبت نجات پیدا کنم.

نکته ادبی: فعل «جهیدن» در اینجا به معنی رهایی جستن و پریدن از مهلکه است.

بیا بیا و سرم را ز خاک ره بر گیر بجاست تا رمقی عنقریب خال رهم

بیا و مرا که خاک‌نشینِ درگاهِ تو هستم از روی خاک بلند کن؛ پیش از آنکه عمر به پایان برسد و به دیدار تو برسم، عنایتی کن.

نکته ادبی: «خالِ رهم» به معنای خالِ راه است که استعاره از نقطه اتکا یا نشانه حضور محبوب در مسیر است.

بیا بیا که شود سیئات من حسنات توئی ثوابم و دور از تو سر بسر گنهم

بیا که با حضور تو گناهانم به نیکی تبدیل می‌شوند؛ تو خودِ پاداشِ من هستی و دور از تو، تمامِ وجودم سر تا پا گناه است.

نکته ادبی: اشاره به مضامین عرفانی درباره تبدیل سیئات به حسنات در پرتو لطف الهی دارد.

بیا بیا که هنوزم نفس در آمدنست برس بچاره که تن جان بجان جان بدهم

بیا که هنوز رمقی در جان دارم تا از تو استقبال کنم؛ به دادم برس که آماده‌ام جانم را فدای تو کنم.

نکته ادبی: «جان به جان دادن» استعاره از تسلیم کامل و مرگ عاشقانه در راه معشوق است.

بیا بیا و گناهم ببخش و رحمت کن بنور خویش بیفروز چهرهٔ سیهم

بیا گناهانم را ببخش و بر من رحم کن؛ با نورِ حضورِ خود، چهره‌ی سیاه و تیره ی مرا روشن و درخشان ساز.

نکته ادبی: «چهره سیاه» استعاره از آلودگی به گناه و دوری از درگاه حق است.

گدائی درت از فیض را شود روزی وحید هرم و بر هر دو کون پادشهم

اگر منِ وحید به فیضِ گدایی درگاهِ تو برسم، بر هر دو جهان (دنیا و آخرت) پادشاهی خواهم کرد.

نکته ادبی: «وحید» تخلص شاعر است و «دو کون» به معنای دنیا و آخرت است که در برابر فقر درگاه معشوق، ناچیز شمرده شده است.

آرایه‌های ادبی

تضاد سیئات و حسنات / گدا و پادشاه

تقابل میان صفات انسانی و مقام عرفانی برای نشان دادن تحول روح در کنار محبوب.

کنایه خاک ره

کنایه از نهایت فروتنی و افتادگی در پیشگاه معشوق.

مبالغه هزار جان بنهم

اغراق برای نشان دادن شدت اشتیاق و جان‌فشانی عاشق.