دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۵۶۴

فیض کاشانی
منزلگه یار است دل ماوای دلدارست دل از غیر بیزارست دل کی جای اغیار است دل
جمعیت خاطر مده از دست بهر کار تن در بارگه قدس جان پیوسته در کار است دل
گر در ره دلدار نیست بر اهل دل عار است جان از مهر جانان گر تهیست بر دوش جان بار است دل
از پرتو رخسار او جان مجمع انوار شد از عکس خال و خط او پیوسته گلزار است دل
تا روی او را دیده ام محراب جان ابروی اوست تا چشم او را دیده ام پیوسته بیمار است دل
گیسوش تا آشفته شد دود از سر من میرود تا شد پریشان زلف او مشتاق زنار است دل
طرز خرام قامتش یاد از قیامت می دهد جان واله از بالای او بیخود ز رفتار است دل
بر دور شمع روی او پروانهٔ دل بی شمار در تار زلفش مو بمو گم گشته بسیار است دل
از روی او در آتشم از موی او در دود و آه از خوی او جان در بلا در عشق او زار است دل
تا در دل من جا گرفت عشقش بدل ماوا گرفت کار جنون بالا گرفت از عقل بیزار است دل
گاهی ز وصلش سرخوشم گاهی بهجران مبتلا گه سود دارد گه زیان در عشق ما زار است دل
دل را به بند ای فیض دراز جسم و بگشا سوی جان زان رهگذر راحت رسان زین ره در آزار است دل

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده بیانگر جایگاه والای دل آدمی است که تنها حریم امن و خانه اختصاصی معشوق حقیقی است. شاعر تأکید می‌کند که دل باید از تعلقاتِ غیرِ یار پاک شود تا بتواند پذیرای حضور حضرت دوست باشد.

فضا و اتمسفر کلی شعر آمیخته با شوریدگی، حیرت و درگیری میان عقلِ مصلحت‌اندیش و عشقِ جنون‌آمیز است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های لطیف، رنج و لذتِ توأمانِ عاشقی را به تصویر می‌کشد و راهِ رهایی را در توجه به ساحتِ جان می‌داند.

معنای روان

منزلگه یار است دل ماوای دلدارست دل از غیر بیزارست دل کی جای اغیار است دل

دلِ من جایگاه یگانه محبوب است و خانه دلبر من محسوب می‌شود؛ از غیرِ او بیزار است و اصلاً جایی برای بیگانگان در آن وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرار کلمه دل در مصراع اول بر تأکید و حصرِ جایگاه دل اشاره دارد.

جمعیت خاطر مده از دست بهر کار تن در بارگه قدس جان پیوسته در کار است دل

به خاطر کارهای مربوط به جسم و تن، آرامش و جمعیتِ خاطرِ خود را از دست نده؛ چرا که دلِ عاشق همواره در بارگاهِ مقدسِ جان، مشغول به کار و خدمت است.

نکته ادبی: بارگه قدس جان، استعاره‌ای از مرتبه والای روح و روان است.

گر در ره دلدار نیست بر اهل دل عار است جان از مهر جانان گر تهیست بر دوش جان بار است دل

اگر جان در راهِ دلبر نباشد، برای اهلِ معرفت ننگ و عار است و اگر دل از عشقِ جانان خالی باشد، تنها باری سنگین بر دوشِ جان است.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی عار به معنای ننگ و کاستی در مکتب عرفانی بسیار رایج است.

از پرتو رخسار او جان مجمع انوار شد از عکس خال و خط او پیوسته گلزار است دل

پرتو و نورِ چهره او، جانِ مرا به مجموعه‌ای از انوار تبدیل کرد و بازتابِ خال و خطِ چهره‌اش، دلِ مرا همواره به گلزاری پرطراوت بدل ساخته است.

نکته ادبی: خط در اینجا به معنای موهای تازه روییده بر صورت است.

تا روی او را دیده ام محراب جان ابروی اوست تا چشم او را دیده ام پیوسته بیمار است دل

از لحظه‌ای که چهره‌اش را دیدم، ابرویش قبله‌گاهِ جانِ من شد و از وقتی که چشمانش را مشاهده کردم، دلم پیوسته در بیماریِ عشق به سر می‌برد.

نکته ادبی: محراب نماد تقدس و محل عبادت است.

گیسوش تا آشفته شد دود از سر من میرود تا شد پریشان زلف او مشتاق زنار است دل

از زمانی که گیسوانش پریشان و آشفته شد، دودِ آه از سرم برمی‌خیزد و به دلیل آشفتگیِ زلفش، دلم مشتاقِ آیینِ کفر (زنار) گشته است.

نکته ادبی: زنار نمادی از بریدن از ظواهر دین برای رسیدن به حقیقت عشق است.

طرز خرام قامتش یاد از قیامت می دهد جان واله از بالای او بیخود ز رفتار است دل

شیوه راه رفتن و قامتِ موزونِ او، یادآورِ روزِ قیامت است؛ جانم از تماشای قد و بالای او حیران و دلم از رفتارش بی‌خود و شیدا شده است.

نکته ادبی: قیامت در ادبیات فارسی نماد هول و هراس و شگفتی است.

بر دور شمع روی او پروانهٔ دل بی شمار در تار زلفش مو بمو گم گشته بسیار است دل

بر گردِ شمعِ چهره‌اش، پروانه‌های دل بی‌شمارند و در تارِ گیسوانش، دلِ من بارها گم شده است.

نکته ادبی: پروانه و شمع نماد کلاسیک عاشق و معشوق است.

از روی او در آتشم از موی او در دود و آه از خوی او جان در بلا در عشق او زار است دل

چهره‌اش مرا در آتش می‌سوزاند و گیسوانش مرا در دود و آه فرو می‌برد؛ خوش‌خویی‌اش جان را در بلا گرفتار کرده و دلم در عشقِ او زار و نزار است.

نکته ادبی: تضاد بین آتش و دود، بازتابی از شرایط روحی عاشق است.

تا در دل من جا گرفت عشقش بدل ماوا گرفت کار جنون بالا گرفت از عقل بیزار است دل

از وقتی عشقش در دلم خانه کرد و جای گرفت، شور و جنون در من بالا گرفت و دلم از عقل و خرد بیزار شد.

نکته ادبی: عقل در مقابل عشق، نماد مصلحت‌اندیشی است که عاشق آن را نفی می‌کند.

گاهی ز وصلش سرخوشم گاهی بهجران مبتلا گه سود دارد گه زیان در عشق ما زار است دل

گاهی از وصلِ او سرخوشم و گاهی گرفتارِ هجران؛ گاهی در این عشق سود می‌برم و گاه زیان، اما دلم در تمامِ این حالاتِ عشق، زار و گرفتار است.

نکته ادبی: استفاده از صنعت تضاد بین سود و زیان، نشان‌دهنده نوسانات احوال عاشق است.

دل را به بند ای فیض دراز جسم و بگشا سوی جان زان رهگذر راحت رسان زین ره در آزار است دل

ای فیض! دل را از بندِ جسم و تنِ مادی رها کن و به سوی جان پرواز بده؛ از راهِ جسم به راحتی و آسایش می‌رسی، اما دل از این راه (دنیوی) در آزار و رنج است.

نکته ادبی: فیض تخلص شاعر است که در بیت آخر آمده است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه پروانه دل

دل به پروانه‌ای تشبیه شده که گرد شمعِ وجود معشوق می‌چرخد.

تضاد (طباق) سود و زیان

به کارگیری واژگان متضاد برای نشان دادن تلاطم احوال عاشق.

استعاره زنار

نمادی از عاشقی که از قیدِ تعلقات ظاهری شریعت رسته و به کفرِ عشق درآمده است.

اغراق قیامت

راه رفتن معشوق به قیامت تشبیه شده تا شکوه و هولِ آن را نشان دهد.