دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۵۶۱

فیض کاشانی
نگاه ارکنی جان ستانی تغافل کنی دل ز وصلت جگر خستگانرا مه من چه حاصل
چه لطفت نوازد کسی را چو قهرت گدازد چو زهر تو نوش است و نوش تو زهر قاتل
چو آئی ز شادی دهم جان روی چون ز اندوه ز دست فراق و وصال توام کار مشکل
نشینی بر من دمی هوشم از سر ربائی چو برخیزی از پیش من فرقتت خون کند دل
برافرازی ار قد و قامت قیامت شود راست بر افروزی ار رخ شود نور خورشید عاطل
اگر جان ستانی و گر دلربائی بهر حال بود دل زهر جا ز هر کس بسوی تو مایل
چه سازد ز دست بتان ستمگر دل فیض بجز آنکه خواند الا ما خلا الله باطل

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجسمی از شوریدگی و حیرانیِ عاشق در برابرِ کشش‌های متناقضِ معشوق است. شاعر در فضایی آکنده از تضاد، میانِ لطف و قهر، و وصال و فراق دست و پا می‌زند و این تنش‌های عاطفی را بهانه‌ای برای رسیدن به یک نگاهِ عمیق‌تر می‌کند.

در نهایت، این غزل از یک شکوهِ عاشقانه به یک درکِ عارفانه تغییر مسیر می‌دهد و با تکیه بر حقیقتِ هستی، به این نتیجه می‌رسد که تمامِ تعلقاتِ غیرِ الهی، در برابرِ زیبایی و عظمتِ مطلق، ناپایدار و بی‌اعتبار هستند.

معنای روان

نگاه ارکنی جان ستانی تغافل کنی دل ز وصلت جگر خستگانرا مه من چه حاصل

اگر نگاهی به من بیندازی، جانم را می‌ستانی و اگر بی‌توجهی کنی و مرا نادیده بگیری، دلم را می‌ربایی؛ ای ماهِ من، این عاشقانِ جگرسوخته از وصالِ تو چه بهره‌ای می‌برند؟

نکته ادبی: «تغافل» در اینجا به معنای نادیده‌گرفتنِ عمدی و «مه» استعاره از معشوقِ زیباست.

چه لطفت نوازد کسی را چو قهرت گدازد چو زهر تو نوش است و نوش تو زهر قاتل

لطفِ تو آن‌چنان نوازش‌گر است که کسی را می‌نوازد و قهرت آن‌چنان سوزان که وجودش را آب می‌کند؛ برای عاشقِ شیدا، زهرِ هجرانِ تو چون نوش‌دارو شیرین و شهدِ وصالِ تو چون زهرِ کشنده است.

نکته ادبی: آرایه تضاد در واژگانِ «لطف و قهر» و «زهر و نوش» برای نمایشِ دوگانگیِ عاطفی به کار رفته است.

چو آئی ز شادی دهم جان روی چون ز اندوه ز دست فراق و وصال توام کار مشکل

هنگامی که به دیدارم می‌آیی از فرط شادی جان می‌دهم و چون می‌روی از غم جان می‌سپارم؛ در کشاکشِ این فراق و وصال، کارِ من به گرهی کور تبدیل شده و در وضعیتِ دشواری قرار گرفته‌ام.

نکته ادبی: عبارتِ «جان دادن» در دو معنای متضاد (شادی و اندوه) به کار رفته که تأکید بر شدتِ تأثرِ عاشق است.

نشینی بر من دمی هوشم از سر ربائی چو برخیزی از پیش من فرقتت خون کند دل

لحظه‌ای که نزد من می‌نشینی، عقل و هوش را از سرم می‌بری و چون برمی‌خیزی و از پیش من می‌روی، دوریِ تو دلم را به خون می‌نشاند.

نکته ادبی: «هوش از سر ربودن» کنایه از حیرانی و ازخودبی‌خود شدن در حضورِ معشوق است.

برافرازی ار قد و قامت قیامت شود راست بر افروزی ار رخ شود نور خورشید عاطل

اگر قامتِ رعنای خود را برافرازی، روزِ رستاخیز برپا می‌شود و اگر چهره‌ات را نمایان کنی، درخششِ خورشید در برابرِ زیباییِ تو رنگ می‌بازد و بی‌فروغ می‌گردد.

نکته ادبی: «قیامت» در اینجا هم به معنای روزِ بازپسین و هم به معنایِ آشوب و شورشِ ناشی از زیباییِ معشوق است.

اگر جان ستانی و گر دلربائی بهر حال بود دل زهر جا ز هر کس بسوی تو مایل

چه جانِ مرا بستانی و چه دل از من بربایی، در هر حال، دلم از همه جا و از نزدِ هر کسی، تنها به سوی تو متمایل است.

نکته ادبی: بیانگرِ تسلیمِ مطلقِ عاشق و تمرکزِ تمام‌عیارِ قلب بر معشوق است.

چه سازد ز دست بتان ستمگر دل فیض بجز آنکه خواند الا ما خلا الله باطل

دلِ «فیض» در برابرِ ستمگری‌های این بتانِ زیباروی چه چاره‌ای دارد؟ جز آنکه با خود زمزمه کند که هر چیزی جز خداوند، پوچ و ناپایدار است.

نکته ادبی: تلمیح به مصرعِ معروفِ «ألا کل شیء ما خلا الله باطل» از لبید بن ربیعه، که نشان‌دهنده بن‌مایه عرفانی اثر است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) لطف و قهر، زهر و نوش، فراق و وصال

استفاده از مفاهیم متضاد برای نشان‌دادنِ سرگشتگی و پارادوکسِ عاطفیِ عاشق در برخورد با معشوق.

تلمیح الا ما خلا الله باطل

اشاره به مصرعی مشهور از ادبیاتِ عرب که بیانگرِ بی‌اعتباریِ هر چیزی جز حقیقتِ الهی است.

استعاره بتان ستمگر

معشوقِ زیباروی که در عینِ زیبایی، با بی‌اعتنایی یا تندی با عاشق رفتار می‌کند.