دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۵۵۰

فیض کاشانی
میبرد غیرت ز حسن تو ملک رشک دارد بر تو خورشید فلک
کو ملکرا چشم و ابروی چنین کی بود حور جنانرا این نمک
از میانت میشوم من در گمان وز دهانت نیز می افتم بشک
نی توانم نفی و نی اثبات کرد دیده کس بود و نبود مشترک
دل ز من بردی و قصد جان کنی رحم کن بگذار با من زین دو یک
هم دل و هم جان چه سان شاید گرفت عدل کن الروح لی و القلب لک
فیض را گر زان دهان لطفی کنی آب حیوانی زید ور نه هلک

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، ستایشی است از زیباییِ فرازمینی و خیره‌کننده‌ی محبوب که از حدِ درکِ فرشتگان و آسمانیان نیز فراتر می‌رود. شاعر با لحنی آمیخته به حیرت و ستایش، مرزهای واقعیت و خیال را در توصیف ظرافت‌های چهره‌ی یار در هم می‌شکند و در نهایت، با بیانی عاجزانه، از معشوق می‌خواهد که برای بقای او، در تصاحبِ دل و جان، انصاف پیشه کند و با نگاهی شفابخش، جانِ دوباره‌اش ببخشد.

تم اصلی این غزل، شگفتی از زیبایی مطلق و اضطرابِ عاشقانه در آستانه‌ی فنا شدن است؛ جایی که شاعر میانِ هستی و نیستی، در پیِ دمی آسایش از دستِ معشوقِ جفاکار است.

معنای روان

میبرد غیرت ز حسن تو ملک رشک دارد بر تو خورشید فلک

زیبایی تو چنان است که فرشتگان را به حسد وامی‌دارد و خورشیدِ آسمان نیز به تو غبطه می‌خورد.

نکته ادبی: غیرت در اینجا به معنای حسادتِ ناشی از حُسنِ محبوب است و رشک بردن خورشید، کنایه از درخشندگیِ بی‌نظیر رویِ معشوق است.

کو ملکرا چشم و ابروی چنین کی بود حور جنانرا این نمک

کجای فرشتگان چنین چشم و ابرویی دارند؟ و کدام حوریِ بهشتی چنین نمک و ملاحتِ دلنشینی دارد؟

نکته ادبی: نمک در ادب فارسی کنایه از زیبایی و ملاحتِ جذب‌کننده است که در اینجا به طنز و تعجبِ شاعر برای تأکید بر برتریِ محبوب به کار رفته است.

از میانت میشوم من در گمان وز دهانت نیز می افتم بشک

از بس که کمر و دهان تو نازک و ظریف است، در وجود آن‌ها تردید دارم و به شک می‌افتم که آیا اصلاً وجود دارند یا خیر.

نکته ادبی: اشاره به نازکیِ کمر و دهان که از مضامینِ رایج و اغراق‌آمیز در سبک عراقی است و نشان‌دهنده‌ی ظرافتِ بیش از حد است.

نی توانم نفی و نی اثبات کرد دیده کس بود و نبود مشترک

نه می‌توانم بگویم که این اجزای چهره وجود ندارند و نه می‌توانم بودنشان را ثابت کنم، چرا که دیدگانم میانِ هستی و نیستی سرگردان مانده است.

نکته ادبی: بازتابِ حیرت عاشق در مواجهه با زیباییِ غیرمتعارف که مرزِ ادراکِ حسی را در می‌نوردد و پارادوکسی از بودن و نبودن می‌سازد.

دل ز من بردی و قصد جان کنی رحم کن بگذار با من زین دو یک

تو که دلم را ربودی و اکنون قصد جانم را کرده‌ای، کمی مهربانی کن و حداقل یکی از این دو (دل یا جان) را برایم باقی بگذار.

نکته ادبی: خطاب به معشوق با لحنی عاجزانه و خواهشگرانه که نشان از تسلیم کامل عاشق در برابر معشوق دارد.

هم دل و هم جان چه سان شاید گرفت عدل کن الروح لی و القلب لک

چطور می‌توانی هم دل و هم جان را با هم بگیری؟ انصاف داشته باش؛ روح و جانم برای من بماند و دل را برای خودت بردار.

نکته ادبی: عدل کن یعنی انصاف بورز. استفاده از عبارت عربی در مصرع دوم برای تأکید بر تقسیمِ عادلانه میان عاشق و معشوق است.

فیض را گر زان دهان لطفی کنی آب حیوانی زید ور نه هلک

ای محبوب، اگر از آن دهانِ پُر فیض، لطفی به من کنی، همچون آب حیات است که مرا زنده نگه می‌دارد، وگرنه نابود خواهم شد.

نکته ادبی: اشاره به اسطوره آب حیات که موجب جاودانگی است؛ در اینجا دهانِ معشوق به منبعِ بخشندگیِ زندگی تشبیه شده است.

آرایه‌های ادبی

اغراق (مبالغه) میبرد غیرت ز حسن تو ملک

برتر دانستن زیبایی محبوب از فرشتگان که برای تأکید بر شکوهِ جمال به کار رفته است.

تضاد (پارادوکس) دیده کس بود و نبود مشترک

تردید میان هستی و نیستی به دلیل ظرافتِ افراطیِ اجزای چهره که نشان از سرگشتگی عاشق دارد.

تلمیح آب حیوانی

اشاره به افسانه آب حیات که نوشیدن آن موجب جاودانگی می‌شد و در اینجا به بوسه یا کلام معشوق استعاره شده است.

استفهام انکاری کو ملکرا چشم و ابروی چنین

پرسشی که پاسخ آن منفی است و هدف از آن، نفیِ برابری فرشتگان با معشوق است.