دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۵۴۶

فیض کاشانی
بهوای تو می شویم هلاک وز برای تو می شویم هلاک
بر سر آتش تو می سوزیم در هوای تو می شویم هلاک
می دهیم از پی رضای تو جان در رضای تو می شویم هلاک
گر پسندی که ما هلاک شویم برضای تو می شویم هلاک
هر چه هستیم سخرهٔ قدریم وز قضای تو می شویم هلاک
ای ردای تو کبریا تو کبیر در ردای تو می شویم هلاک
در سرای وجود غیر تو نیست در سرای تو می شویم هلاک
ما همه فانئیم و تو باقی در سرای تو می شویم هلاک
لمن الملک واحد القهار زین نداری تو می شویم هلاک
دل ما گرچه تنک و تاریکست در فضای تو می شویم هلاک
همه جانها بدرگهت سپریم در فنای تو می شویم هلاک
فیض چون نیستی سزای نجات بسزای تو می شویم هلاک

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از اندیشه عرفانی فنا است؛ حالتی که در آن سالک، هستیِ محدود و موهوم خویش را در پیشگاه وجود مطلق الهی از میان می‌برد تا به حقیقتِ ابدی دست یابد. شاعر در این قطعه، با تکراری هنرمندانه، بر این نکته تأکید می‌ورزد که جان‌سپردن در راه معبود و واگذاشتنِ تمامیِ اراده‌های شخصی به خواستِ پروردگار، نه تنها پایانِ کار نیست، بلکه آغازِ پیوستن به جاودانگی و کمال مطلق است.

تمامی ابیات، بستری از تسلیم و رضا را به تصویر می‌کشند. از نگاه شاعر، جهان و هرچه در آن است، سایه‌ای از وجود خداوند است و انسان در برابر عظمتِ کبریاییِ او، جز قطره‌ای در برابر دریا نیست. لذا، رهایی از قیدوبندِ «من بودن» و فنا شدن در رضای الهی، تنها راه دستیابی به حقیقت و رهایی از سرگردانی‌های دنیوی دانسته شده است.

معنای روان

بهوای تو می شویم هلاک وز برای تو می شویم هلاک

به خاطر عشق و هوای تو جان می‌دهیم و به سببِ تو از هستی ساقط می‌شویم (یعنی وجود مستقل خود را در راه تو از دست می‌دهیم).

نکته ادبی: واژه «هلاک» در اینجا در معنای عرفانی فنا و از دست دادنِ هستیِ محدودِ فردی به کار رفته است.

بر سر آتش تو می سوزیم در هوای تو می شویم هلاک

در آتشِ عشق تو می‌سوزیم و در هوایِ کوی تو، از خود بی‌خود می‌شویم و وجودمان فانی می‌گردد.

نکته ادبی: آتش استعاره از رنجِ فراق و گرمای عشقِ الهی است.

می دهیم از پی رضای تو جان در رضای تو می شویم هلاک

برای آنکه تو از ما خشنود باشی، جان خود را فدا می‌کنیم و در رضایت تو، هستی خویش را از دست می‌دهیم.

نکته ادبی: تکرارِ رضایت بر ضرورتِ انطباقِ اراده‌ی سالک با اراده‌ی معبود تأکید دارد.

گر پسندی که ما هلاک شویم برضای تو می شویم هلاک

اگر تو می‌پسندی که ما از بین برویم و فنا شویم، ما با کمال میل در مسیرِ خشنودی تو، نیست و نابود می‌شویم.

نکته ادبی: نوعی ایجاز و بلاغت در بیانِ تسلیمِ محض به قضای الهی است.

هر چه هستیم سخرهٔ قدریم وز قضای تو می شویم هلاک

ما هرچه هستیم، تنها بازیچه‌ای در دستِ تقدیر و سرنوشتیم و به سببِ خواست و قضای تو است که از هستی ساقط می‌شویم.

نکته ادبی: «سخره» به معنای مسخر بودن و تحت امر بودن است، که اشاره به جبرِ عشق یا مشیت الهی دارد.

ای ردای تو کبریا تو کبیر در ردای تو می شویم هلاک

ای کسی که ردای بزرگی و کبریایی تنها برازنده توست و تویی که حقیقتاً بزرگ هستی، ما در سایه‌ی جلال و عظمتِ تو، هستیِ خود را از دست می‌دهیم.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ «کبیر» خداوند و «ردای کبریا» که از استعاراتِ قرآنی و عرفانیِ رایج است.

در سرای وجود غیر تو نیست در سرای تو می شویم هلاک

در خانه‌ی هستی، جز وجود تو چیزی نیست؛ پس ما در این سرا که تماماً از آنِ توست، وجود خود را در تو محو می‌کنیم.

نکته ادبی: اشاره به اصل «وحدت وجود» که در آن غیر از خدا هیچ موجودیتی اصیل نیست.

ما همه فانئیم و تو باقی در سرای تو می شویم هلاک

ما همه فانی و گذراییم و تنها تو باقی هستی، از این رو در خانه‌ی تو (که همانا وجود مطلق است) هستیِ خویش را وا می‌نهیم.

نکته ادبی: اشاره به آیه «کل من علیها فان و یبقی وجه ربک»، تضادِ فانی بودنِ انسان با باقی بودنِ خداوند.

لمن الملک واحد القهار زین نداری تو می شویم هلاک

اشاره به آن آیه که می‌پرسد «فرمانروایی امروز از آن کیست؟ از آنِ خدای یکتایِ قهار»؛ ما در برابرِ این قدرت و تسلطِ تو، وجودمان را از دست می‌دهیم.

نکته ادبی: اشاره به آیه ۱۶ سوره غافر: «لمن الملک الیوم لله الواحد القهار».

دل ما گرچه تنک و تاریکست در فضای تو می شویم هلاک

اگرچه دل ما کوچک و تاریک است، اما در وسعتِ بیکرانِ وجود تو، ما از خودِ کوچکمان دست می‌کشیم و فنا می‌شویم.

نکته ادبی: «تنگ و تاریک» وصفِ کوتاهیِ ظرفیتِ انسانی در برابرِ دریایِ بی‌کرانِ معرفتِ الهی است.

همه جانها بدرگهت سپریم در فنای تو می شویم هلاک

همه جان‌هایمان را به درگاه تو تقدیم می‌کنیم و در مسیر فنا شدن در پیشگاه تو، از هستیِ خود رها می‌شویم.

نکته ادبی: «فنا» در اینجا اوجِ کمالِ عارفانه است که منجر به بقای بالله می‌شود.

فیض چون نیستی سزای نجات بسزای تو می شویم هلاک

ای «فیض» (تخلص شاعر)، چون نیستی و فنا شدن، تنها راهِ رسیدن به رستگاری است، ما در راهِ کسبِ این شایستگی، هستی خویش را فدا می‌کنیم.

نکته ادبی: «فیض» تخلص شاعر است و «سزای نجات» به معنای شایستگی برای رستگاری است که جز از طریقِ فنا حاصل نمی‌شود.

آرایه‌های ادبی

ردیف و تکرار می شویم هلاک

تکرارِ عبارتِ «می‌شویم هلاک» در پایانِ تمامی ابیات، ضرب‌آهنگی حماسی و عرفانی ایجاد کرده که بر استمرارِ حالتِ فنا و تسلیمِ سالک تأکید می‌کند.

تلمیح لمن الملک واحد القهار

اشاره مستقیم به آیه ۱۶ سوره غافر برای اثباتِ مالکیتِ مطلقِ خداوند بر هستی.

استعاره آتش، سرای وجود، ردا

استفاده از عناصرِ مادی برای تبیینِ مفاهیمِ مجردِ عرفانی؛ آتش برای عشق، سرای وجود برای عالم هستی و ردا برای کبریا.

تناقض (پارادوکس) سزای نجات / هلاک

اینکه رستگاری و نجات در گروِ هلاکت و نیستی است، یکی از مضامینِ بنیادینِ عرفان است که در اینجا با ایهام و کنایه بیان شده است.