دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۵۴۲

فیض کاشانی
عاشق که بود غلام معشوق سرمست علی الدوام معشوق
از خویشتنش خبر نباشد دایم مست مدام معشوق
مستی نکند ز آب انگور مستیش همه ز جام معشوق
برخواسته از سر دو عالم پابنده شده بدام معشوق
از کام و هوای خویش رسته کامش همه گشته کام معشوق
گامی ننهاده هیچ جائی جز بر آثار گام معشوق
گم کرده نشان و نام خود را گشته است نشان بنام معشوق
وحشی صفت از جهان رمیده وز جان و دلست رام معشوق
گوش هر قوم با سروشی است گوش فیض و پیام معشوق