دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۵۰۶

فیض کاشانی
بی دلانرا از نکو رویان چه حظ رأفت دین و بلای جان چه حظ
زاهدان را چون ز خوبان بهره نیست از دل ایشانرا چه سود از جان چه حظ
شاهدان را از جمال خود چه ذوق عاشقانرا از غم اینان چه حظ
چون کسی را تاب دیدار تو نیست از جمالت ای مه تابان چه حظ
تا نگه کردی دلم را بردهٔ زین نگاه دلربا ای جان چه حظ
دل بری و دین بری و جان بری از تو ای بر همزن سامان چه حظ
درد تو چون خستگان را راحتست خسته را از جستن درمان چه حظ
هجر تو جان میستاند وصل دل مرمر ازین وصل وزین هجران چه حظ
درد تو در دست و درمان نیز درد فیض را زین دردو زین درمان چه حظ

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر درونمایه‌ای عارفانه و عاشقانه دارد که در آن شاعر با زبانی پرسشگر، پارادوکس‌های بنیادینِ عشق را واکاوی می‌کند. تقابل میان لذت و رنج، و یکی بودنِ درد و درمان، فضای اصلی این ابیات را شکل داده است که نشان‌دهنده‌یِ گذارِ عاشق از لذت‌های سطحی به سویِ تجربه‌ای عمیق و ویرانگر از حضور محبوب است.

شاعر در این ابیات، ضمنِ نکوهشِ زهدِ خشک و بی‌حاصل، به این نتیجه می‌رسد که در ساحتِ عشقِ حقیقی، مفاهیمِ متضاد همچون هجران و وصل، یا درد و درمان، مرزهای خود را از دست می‌دهند و همگی در نهایت به یک «تجربه واحد» تبدیل می‌شوند که برای عقلِ مصلحت‌اندیش، سرشار از حیرت و تناقض است.

معنای روان

بی دلانرا از نکو رویان چه حظ رأفت دین و بلای جان چه حظ

عاشقانِ ازخود‌بی‌خود، از تماشایِ چهره‌های زیبا چه لذتی می‌برند؟ چرا که درگیرِ کشمکشی میانِ تعهداتِ دینی و دردِ جانکاهِ عشق هستند و در این میان، جایی برای لذت‌جویی باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: بی‌دلان در اینجا به معنای عاشقانِ واله است که عقل و دل را به محبوب باخته‌اند.

زاهدان را چون ز خوبان بهره نیست از دل ایشانرا چه سود از جان چه حظ

از آنجا که زاهدانِ خشک‌مغز از زیباییِ محبوب بهره‌ای نبرده‌اند، هیچ‌گونه شور و حالی در دل و جانشان نیست و قلبشان از طراوتِ عشق تهی است.

نکته ادبی: خوبان اشاره به زیبارویان دارد که در ادبیات کلاسیک، مظاهرِ جمالِ حق‌تعالی هستند.

شاهدان را از جمال خود چه ذوق عاشقانرا از غم اینان چه حظ

زیبارویان از زیباییِ خود لذتِ چندانی نمی‌برند، و عاشقان نیز از غمِ دوری از آن‌ها چه بهره‌ای جز رنج می‌برند؟

نکته ادبی: شاهدان در اصطلاح عرفانی به معنای محبوبان و مظهرِ تجلیِ جمال است.

چون کسی را تاب دیدار تو نیست از جمالت ای مه تابان چه حظ

از آنجا که هیچ‌کس توانِ تحملِ دیدارِ تماشاییِ تو را ندارد، پس تماشایِ زیباییِ تو چه فایده‌ای دارد، ای ماهِ درخشان؟

نکته ادبی: مهِ تابان تشبیهی است برای محبوب که درخششِ وجودش چشم را خیره می‌کند.

تا نگه کردی دلم را بردهٔ زین نگاه دلربا ای جان چه حظ

از لحظه‌ای که نگاهت بر دلم افتاد، مرا مغلوبِ خود کردی؛ ای محبوب، با این نگاهِ دل‌ربایت، چه لذتی برای جانِ من باقی مانده است جز آشوب؟

نکته ادبی: دلربا صفتِ فاعلی برای معشوق است که دل را به یغما می‌برد.

دل بری و دین بری و جان بری از تو ای بر همزن سامان چه حظ

تو هم دل، هم دین و هم جانِ مرا ربودی؛ ای کسی که نظمِ آرامِ زندگی‌ام را به هم ریختی، چه لذتی می‌توان از همراهی با تو داشت؟

نکته ادبی: برهم‌زنِ سامان کنایه از معشوقی است که تعادلِ روحی عاشق را بر هم می‌زند.

درد تو چون خستگان را راحتست خسته را از جستن درمان چه حظ

وقتی دردِ تو برای دردمندانِ عاشقت عینِ آسایش و راحتی است، پس این دردمندان چه نیازی به جستجویِ دارویِ دیگری دارند؟

نکته ادبی: خستگان به معنایِ مجروحانِ تیرِ عشق است؛ درد عینِ درمان، پارادوکسِ مشهورِ ادبی است.

هجر تو جان میستاند وصل دل مرمر ازین وصل وزین هجران چه حظ

دوری از تو جانم را می‌ستاند و وصالِ تو نیز چنان جان‌بخش است که تابِ آن را ندارم؛ برای من در این هجران و آن وصل، چه لذتی باقی مانده است؟

نکته ادبی: مرمر در متن به نظر می‌رسد تصحیفِ (مرا) باشد که به معنای «برای من» است.

درد تو در دست و درمان نیز درد فیض را زین دردو زین درمان چه حظ

دردِ تو همواره در دسترسم است و درمانِ آن نیز خودِ همان درد است؛ ای «فیض»، برای تو در این چرخهٔ تکراریِ درد و درمان چه لذتی وجود دارد؟

نکته ادبی: فیض تخلصِ شاعر است و در اینجا خود را مخاطب قرار داده است.

آرایه‌های ادبی

پارادوکس (متناقض‌نما) درد تو چون خستگان را راحتست

معشوقِ دردِ خود را برای عاشق عینِ لذت و درمان می‌داند.

استفهام انکاری چه حظ

تکرارِ پرسشِ «چه حظ» در پایانِ تمام ابیات، برای انکارِ وجودِ لذت در دنیایِ عشق و حیرتِ عاشقانه است.

تشبیه مه تابان

معشوق به ماهِ درخشان تشبیه شده است که استعاره‌ای از زیبایی و نورانیت است.

تکرار (ردالصدر الی العجز) درد و درمان

تکرارِ این واژگان برای تأکید بر یگانگیِ درد و درمان در طریقتِ عشق است.