دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۹۱

فیض کاشانی
عالم چو خاتمیست که این است عشق قص از قصه است قصهٔ عشق احسن القصص
حق در کلام خویش بآیات مستبین در شأن عشق و رتبه عالیش کرد نص
ارواح ما ز عالم قدسست و کان عشق محبوس در بدن شده کالطیر فی القفص
روزی چو کرد حصه مقسم قرار داد خون جگر وظیفهٔ عشاق زان حصص
بس دور شد که دور فتادیم ز اصل خویش طول النوی بحر عنا هذه الغصص
عاشق فنای خویش طلب میکند مدام اهل عزیمتست نمیجوید او رخص