دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۹۱

فیض کاشانی
عالم چو خاتمیست که این است عشق قص از قصه است قصهٔ عشق احسن القصص
حق در کلام خویش بآیات مستبین در شأن عشق و رتبه عالیش کرد نص
ارواح ما ز عالم قدسست و کان عشق محبوس در بدن شده کالطیر فی القفص
روزی چو کرد حصه مقسم قرار داد خون جگر وظیفهٔ عشاق زان حصص
بس دور شد که دور فتادیم ز اصل خویش طول النوی بحر عنا هذه الغصص
عاشق فنای خویش طلب میکند مدام اهل عزیمتست نمیجوید او رخص

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با نگاهی عرفانی، عشق را جوهر و اساس آفرینش می‌دانند. شاعر جهان را همانند نگینِ یک انگشتر می‌بیند که نقش و حقیقتِ آن چیزی جز عشق نیست؛ عشقی که فراتر از تمامی روایت‌ها، برترین قصه‌ی هستی است و حتی در کلام خداوند نیز جایگاهی رفیع و تصریح‌شده دارد.

در این نگاه، روح آدمی مسافری است که از عالمِ پاکی و قدس به زندانِ تن تبعید شده و در آرزوی بازگشت به اصل خویش است. رنج و خون‌دلی، بهره‌ی همیشگیِ عاشقان در این مسیر است؛ چنان‌که آنان با عزمی راسخ، خواستار فنای وجودِ مجازیِ خویش‌اند و به جای جستجوی آسایش یا رخصت‌های دنیوی، تنها به دنبال رهایی از این تبعیدگاه می‌گردند.

معنای روان

عالم چو خاتمیست که این است عشق قص از قصه است قصهٔ عشق احسن القصص

عالمِ هستی همچون نگینِ انگشتری است که نقشِ اصلی و حقیقتِ آن، عشق است.

نکته ادبی: تشبیه عالم به خاتم، تمثیلی برای نشان دادن مرکزیت عشق در آفرینش است.

حق در کلام خویش بآیات مستبین در شأن عشق و رتبه عالیش کرد نص

به همین سبب است که داستانِ عشق، برترینِ داستان‌ها (احسن‌القصص) در عالمِ وجود است.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاح قرآنی احسن‌القصص که در سوره یوسف به کار رفته و اینجا استعاره‌ای برای قداست عشق است.

ارواح ما ز عالم قدسست و کان عشق محبوس در بدن شده کالطیر فی القفص

خداوند در کلامِ مقدسِ خود، با آیاتی روشن و آشکار،

نکته ادبی: آیات مستبین به معنای نشانه‌های روشن و غیرقابل انکار الهی است.

روزی چو کرد حصه مقسم قرار داد خون جگر وظیفهٔ عشاق زان حصص

عظمتِ عشق و جایگاهِ بلندِ آن را رسماً بیان و تأیید کرده است.

نکته ادبی: نص در اینجا به معنای تصریح و بیان قاطع و بدون ابهام است.

بس دور شد که دور فتادیم ز اصل خویش طول النوی بحر عنا هذه الغصص

روحِ ما از عالمِ پاکی و ملکوت سرچشمه گرفته و معدنِ عشق است،

نکته ادبی: عالم قدس به معنای عالم لاهوت و پاکی مطلق است که سرچشمه ارواح انسانی است.

عاشق فنای خویش طلب میکند مدام اهل عزیمتست نمیجوید او رخص

اما اکنون همچون پرنده‌ای در قفس، در زندانِ تن گرفتار شده است.

نکته ادبی: تشبیه روح به پرنده و تن به قفس، تمثیلی کلاسیک در عرفان برای بیان غربت روح در ماده است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه عالم چو خاتمیست

تشبیه جهان به نگین انگشتر برای بیان محدودیت و در عین حال زیبایی آن که عشق در آن قرار دارد.

تلمیح احسن القصص

اشاره به سوره یوسف در قرآن که داستان یوسف را نیکوترین داستان‌ها می‌نامد؛ اینجا عشق به عنوان داستان برتر معرفی شده است.

استعاره کالطیر فی القفص

تمثیل روح به پرنده و بدن به قفس برای نشان دادن تضاد میان روح آزاده و جسم محدود.

کنایه خون جگر

کنایه از غم و اندوه شدید و رنجی که عاشق در راه رسیدن به معشوق متحمل می‌شود.