دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۹۰

فیض کاشانی
ای که میجوئی برون از خویشتن دلدار خویش در درون جان تست از خویشتن جویار خویش
پردهٔ دلدار تو جویای دلدار تو است جستجو بگذار تا بینی رخ دلدار خویش
گر نداری تو بصر وام کن از وی بصر تا به بینی در درون جان خود دلدار خویش
از گل رویش درون خویش را گلزار کن زین گلستانها گذر کن باش خود گلزار خویش
بگذر از دری که آب و گل بود بنیاد آن مسکن از دل ساز و از جان دار با خوددار خویش
از دل و جان ساز دارو باش خود هم جان و دل هم دار خویش باش و هم تو خود دیار خویش
گر تجارت میکنی خود را بیار خود فروش تا زیانت سود گردد باش خود بازار خویش
بی بصیرت کار کردن پشت برره کردنست رو بصیرت کن پس روی کن در کار خویش
بار بر کس گر نهی دوش خودت گردد گران دوش خودخواهی سبک بر کس میفکن بار خویش
در حقیقت هست آزار کسان آزار خود بگذر از آزار کس فارغ شو از آزار خویش
فیض را بس زار دیدم گفتمش زار کهٔ گفت حاشا یار من من زار خویشم زار خویش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

فضای این ابیات، سفری درونی و عارفانه را ترسیم می‌کند که در آن شاعر مخاطب را به بازگشت از جست‌وجوهای بیرونی و بازیافتن معشوق در آینه‌ی جانِ خویش دعوت می‌کند. محور اصلی این کلام، وحدتِ میانِ عاشق و معشوق و ضرورتِ خودشناسی برای رسیدن به حقیقتی است که همواره در درون انسان نهفته است.

شاعر با بهره‌گیری از استعاراتِ مادی همچون آب و گل و تجارت، خواننده را تشویق می‌کند که از تعلقاتِ ظاهری دل برکند و با اتکا به بینشِ قلبی، مسئولیتِ هستیِ خویش را بر عهده بگیرد تا به آرامشی برسد که فراتر از دوگانگی‌های دنیوی است.

معنای روان

ای که میجوئی برون از خویشتن دلدار خویش در درون جان تست از خویشتن جویار خویش

ای کسی که به دنبال معشوق خود در بیرون از وجودت می‌گردی، بدان که او در درون جان خودت حضور دارد؛ پس او را در آینه‌ی وجود خویش جست‌وجو کن.

نکته ادبی: خویشتن در اینجا به معنای خودِ وجودی و جویار به معنای جست‌وجوگر است.

پردهٔ دلدار تو جویای دلدار تو است جستجو بگذار تا بینی رخ دلدار خویش

حجاب و پرده‌ای که میان تو و معشوق است، همان جست‌وجوی بیرونی توست؛ اگر از این تکاپو دست بکشی، چهره‌ی معشوق را در درون خود خواهی یافت.

نکته ادبی: پرده کنایه از غفلت و حجاب‌های دنیوی است که مانع دیدن حقیقت می‌شود.

گر نداری تو بصر وام کن از وی بصر تا به بینی در درون جان خود دلدار خویش

اگر توانایی دیدن معشوق را نداری، بینش و بصیرت را از خودِ او طلب کن تا بتوانی جمالش را در پهنه‌ی جانت مشاهده کنی.

نکته ادبی: بصر در اینجا به معنای بینش معنوی و چشمِ دل است که فراتر از چشم ظاهری عمل می‌کند.

از گل رویش درون خویش را گلزار کن زین گلستانها گذر کن باش خود گلزار خویش

وجودت را با گل‌های زیباییِ معشوق که در درون توست، گلستان کن و از گلستان‌های دنیوی بگذر، چرا که خودت باید گلزارِ معشوق باشی.

نکته ادبی: تضاد و مراعات نظیر میان گل، گلزار و گلستان برای تصویرسازی زیباییِ درونی به کار رفته است.

بگذر از دری که آب و گل بود بنیاد آن مسکن از دل ساز و از جان دار با خوددار خویش

از آن درگاهی که بنیانش بر آب و گِل (دنیای مادی) بنا شده دوری کن؛ خانه‌ی دل را آباد ساز و با نگهبانِ وجود خویش (جانِ آگاه) مأنوس باش.

نکته ادبی: آب و گل کنایه از جسمانیت و امور مادی فانی است.

از دل و جان ساز دارو باش خود هم جان و دل هم دار خویش باش و هم تو خود دیار خویش

با جان و دل، داروی دردت را بساز و خودت هم‌زمان هم درمان‌گر، هم جان و دلِ خویش و هم دیار و سرزمینِ امن خود باش.

نکته ادبی: تکرار خود و خویش بر تاکید بر وحدتِ فاعل و مفعول در عرفان اشاره دارد.

گر تجارت میکنی خود را بیار خود فروش تا زیانت سود گردد باش خود بازار خویش

اگر قصد تجارت و معامله‌ای داری، سرمایه‌ی اصلی یعنی خودت را به میدان بیاور و به معشوق بفروش؛ تا زیانت به سود تبدیل شود و خودت بازارِ این سودا باشی.

نکته ادبی: استعاره از معامله‌ی جان با حقیقت مطلق که نتیجه‌اش رستگاری است.

بی بصیرت کار کردن پشت برره کردنست رو بصیرت کن پس روی کن در کار خویش

اقدام کردن بدون آگاهی و بصیرت، مانند پشت کردن به راهِ درست است؛ ابتدا بینش و آگاهی کسب کن و سپس در راهِ خود گام بردار.

نکته ادبی: پشت بر ره کردن کنایه از بیراهه رفتن و گمراهی در مسیر سلوک است.

بار بر کس گر نهی دوش خودت گردد گران دوش خودخواهی سبک بر کس میفکن بار خویش

اگر بارِ مسئولیت و رنجت را بر دوش دیگران بگذاری، دوش خودت سنگین‌تر می‌شود؛ پس خودخواه نباش و بارِ خود را بر دوش دیگران نینداز.

نکته ادبی: کنایه از اینکه مسئولیتِ کاملِ اعمال و رنج‌های خود را باید پذیرفت.

در حقیقت هست آزار کسان آزار خود بگذر از آزار کس فارغ شو از آزار خویش

در حقیقت، هرگونه آسیب به دیگران، آسیب به وجود خودِ توست؛ از آزردن دیگران دست بکش تا از زنجیرِ آزارِ خویش رهایی یابی.

نکته ادبی: اشاره به اصل وحدت وجود؛ هر چه به دیگران روا داری، به خود روا داشته‌ای.

فیض را بس زار دیدم گفتمش زار کهٔ گفت حاشا یار من من زار خویشم زار خویش

شاعر می‌گوید فیض را بسیار اندوهگین دیدم و پرسیدم از اندوه چه کسی نالان هستی؟ گفت: به خدا سوگند که یارِ من کسی نیست و من از اندوهِ خودِ خویش نالانم.

نکته ادبی: فیض تخلص شاعر است و زار به معنای بیمار و پریشان‌حال است.

آرایه‌های ادبی

استعاره پرده

نمادِ حجاب‌ها و موانعی که انسان را از دیدن حقیقت درون بازمی‌دارد.

کنایه آب و گل

کنایه از دنیای مادی و جسمانی که ناپایدار است.

مراعات نظیر گل، گلزار، گلستان

استفاده از واژگانِ هم‌خانواده برای تقویت تصویرسازی از زیبایی‌های درونی.

ایهام فیض

هم به معنای تخلصِ شاعر و هم می‌تواند تلمیحی به مفهوم بخشش و لطف باشد.