دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۸۹

فیض کاشانی
چو جان ز قدس سرازیر گشت با دلریش که تا سفر کند از خویشتن بخود در خویش
فتاد در ظلمات ثلاث و حیران شد نه راه پیش نه پس داشت ماند در تشویش
ز حادثات و نوایب به بر و بحر افتاد بلند و پست بسی آمده بره در پیش
هم از مقام و هم از خویشتن فرامش کرد فتاد در ظلمات حجاب مذهب و کیش
یکی بچاه طبیعت فرو شد آنجا ماند یکی اسیر هوا گشت و شد محال اندیش
بلاف کرد گهی دعوی الو هیت گهی گزاف سخن گفت از حد خود بیش
یکی بعالم عقل آمد و مجرد شد یکی باوج علا شد بآشیانه خویش
یکی چو فیض میان کشاکش اضداد اسیر بی دل و بیچاره ماند در تشویش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، روایتِ تمثیلیِ هبوطِ جان از عالمِ پاکِ الهی به عالمِ مادی و درگیر شدنِ آن در گردابِ هستی است. شاعر با زبانی عارفانه، سرگردانیِ روح در پیچ‌وخمِ تعلقاتِ دنیوی، تعصباتِ فکری و غرایزِ انسانی را تصویر می‌کند و در نهایت، به تناقض‌ها و اضطراب‌های هستی‌شناسانه‌ی انسان در این جهانِ پرآشوب می‌پردازد.

شعر با تکیه بر سیرِ نزولیِ روح آغاز شده و به دو شاخه‌ی متضاد در زندگی بشر اشاره دارد: گروهی که در بندِ طبیعت و غرایزِ حیوانی گرفتار می‌شوند و گروهی که راهِ تعالی، عقل و شناختِ حقیقت را می‌جویند. این اثر درونمایه‌ای اخلاقی و عرفانی دارد و پرسشِ بنیادینِ «من کیستم و از کجا آمده‌ام» را در بسترِ تضادهای وجودیِ انسان مطرح می‌کند.

معنای روان

چو جان ز قدس سرازیر گشت با دلریش که تا سفر کند از خویشتن بخود در خویش

هنگامی که جان از جایگاهِ مقدسِ الهی به سمتِ قلبِ دردمندِ انسان سرازیر شد، هدف این بود که سفری درونی را از «خودِ مجازی و دنیوی» به سوی «خویشتنِ حقیقی و الهی» آغاز کند.

نکته ادبی: قدس: عالمِ ملکوت و پاکی؛ دلریش: کنایه از قلبی که به دلیلِ هجران از اصلِ خود، مجروح و نالان است.

فتاد در ظلمات ثلاث و حیران شد نه راه پیش نه پس داشت ماند در تشویش

روح در سه تاریکیِ عالمِ ماده (که نمادِ بی‌خبری است) گرفتار شد و به حیرت افتاد؛ چرا که نه راهی به بازگشت داشت و نه توانِ پیشروی به سوی مقصد را در خود می‌دید، پس در پریشانی و اضطراب ماند.

نکته ادبی: ظلمات ثلاث: استعاره‌ای عرفانی که می‌تواند اشاره به حجاب‌های تن، نفس و دنیا یا مراتبِ سه‌گانهٔ جهل باشد.

ز حادثات و نوایب به بر و بحر افتاد بلند و پست بسی آمده بره در پیش

در گذرِ عمر، حوادث و بلاهای روزگار مانندِ سفر در خشکی و دریا بر او هجوم آورد و پستی‌ها و بلندی‌های فراوانی را در مسیرِ زندگی‌اش تجربه کرد.

نکته ادبی: بر و بحر: کنایه از فراگیریِ سختی‌ها در همهٔ مکان‌ها؛ حادثات و نوایب: اتفاقات و پیشامدهای ناگوارِ زندگی.

هم از مقام و هم از خویشتن فرامش کرد فتاد در ظلمات حجاب مذهب و کیش

انسانِ گرفتار، نه تنها جایگاهِ اصلیِ خود را از یاد برد، بلکه خودش را نیز فراموش کرد و در میانِ پرده‌های تاریکِ تعصباتِ مذهبی و فرقه‌ای، گم گشت.

نکته ادبی: حجاب مذهب و کیش: اشاره به قشری‌گری و ظاهربینیِ خشک که مانعِ رسیدن به حقیقتِ اصلی و عرفانی می‌شود.

یکی بچاه طبیعت فرو شد آنجا ماند یکی اسیر هوا گشت و شد محال اندیش

برخی در چاهِ غرایزِ طبیعی سقوط کردند و در همان‌جا ماندگار شدند و برخی دیگر اسیرِ هوس‌های نفسانی گشتند و افکاری باطل و دور از حقیقت در سر پروراندند.

نکته ادبی: چاه طبیعت: استعاره از گرفتار شدن در بندِ نیازها و خواهش‌های جسمانی که مانعِ پروازِ روح است.

بلاف کرد گهی دعوی الو هیت گهی گزاف سخن گفت از حد خود بیش

برخی از سرِ غرورِ کاذب، ادعای خدایی (انانیت) کردند و برخی دیگر سخنانی گزاف و بی‌مایه گفتند که فراتر از ظرفیت و جایگاهِ حقیقی‌شان بود.

نکته ادبی: دعوی الوهیت: اشاره به خودبزرگ‌بینی و انانیت که در عرفان، بزرگترین مانعِ حقیقت‌جویی است.

یکی بعالم عقل آمد و مجرد شد یکی باوج علا شد بآشیانه خویش

در این میان، گروهی به عالمِ عقل و تفکرِ والا دست یافتند و از وابستگی‌های مادی رها شدند، و برخی دیگر با کمالِ معرفت به اصلِ خود بازگشتند.

نکته ادبی: مجرد: در اصطلاحِ عرفانی، کسی است که از تعلقاتِ جسمانی و مادی پاک شده باشد؛ اوجِ علا: مقامِ بلندِ الهی.

یکی چو فیض میان کشاکش اضداد اسیر بی دل و بیچاره ماند در تشویش

منِ شاعر (فیض) نیز، همچون دیگران در میانِ کشمکشِ نیروهای متضادِ وجودی، اسیرِ بی‌قراری و دغدغه‌هایی شدم که چاره‌ای برایش نمی‌یابم.

نکته ادبی: کشاکش اضداد: برخوردِ نیروهای مخالف (نفس و عقل) در وجودِ آدمی؛ فیض: تخلصِ شاعر است.

آرایه‌های ادبی

تمثیل (Allegory) کل ابیات

کلِ شعر یک تمثیلِ منسجم از سیرِ هبوطِ روح و سرگردانیِ آن در عالمِ ماده است.

کنایه ظلمات ثلاث

اشاره به پیچیدگی و غلظتِ حجاب‌های مانعِ راهِ حق (نفس، دنیا و شیطان).

تضاد (طباق) بر و بحر / بلند و پست / پیش و پس

استفاده از واژگانِ متضاد برای نشان دادنِ سرگشتگی و محاصره شدنِ روح در دنیای متضادها.